سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

March 12, 2005

در باره زن و مرد چونان شکار و شکارچی

خواندن مطلبی از سعيد (فل سفه)از آن جهت که او يک فلسفه دان آکادمی است انتظارات ديگری ايجاد می کند. در سخن چنين کسی بايد با دقت فرونگريست. از اين رو من پاسخ يکباره به نقد او بر سيبستان را روا نمی بينم بلکه در عوض می کوشم بر سر مفاهيم با هم کمی چالش کنيم. نقد او فرصتی است برای اينکه ببينيم چگونه می توان از فلسفه آموخت و يا با فلسفه به بيراهه رفت. گرچه فکر می کنم اگر با فلسفه بيراه می رويم معنايش اين است که تنقيح مناط نکرده ايم يا به زبان ديگر جنبه های فلسفی بحث را ساده سازی کرده ايم يا شايد چيزی را که نقد می کنيم بدخوانی کرده ايم. من در نوبت پيشين در اين آويختم که معنای شتاب و بی پروايی چه می تواند بودن - بحثی در روش نقد و نقطه عزيمت او. در اين نوبت به يک مفهوم کليدی در نوع نقد او و لغزشی در نگاه او به زن و مرد توجه می کنم و نشان می دهم که مايه سوء تفاهم می تواند از نگاه ايستای ارسطويی به مفاهيم انسانی برخيزد.

کمی هم از حسن بی پروايی
پيشتر خوب است يک نکته از بحث پيشين که جامانده را بيفزايم. من در باب بی پروايی چند نکته ای گفتم اما نگفتم که از نظر وجودی، بی پروايی لازمه کشف و انکشاف است. تاريخ را کسانی به پيش برده اند که از حدود معيارهای پذيرفته شده پا فراتر نهاده اند. اين فراتر رفتن از تلقيات عصر طبيعی است که بی پروايی به شمار آيد. طيف بی پروايی ها از هر دستی هست و در حقيقت در چالش با "همه" تلقيات پذيرفته شده می توان صورتی از بی پروايی را بازشناخت. وقتی روزنامه همشهری در اوايل کار خود اخبار آيت الله خامنه ای را به صفحه دوم و سوم برد و عرف رسانه ای را که خبر رهبر بايد در صفحه اول می آمد رفض کرد، در نظر بسياری از مقامات رسمی چنان بی پروايی آمد که در همشهری کودتا شد. اما ساليانی بعد اين بی پروايی به عرف تازه ای تبديل شده است و بيشتر روزنامه ها آزادی عمل بيشتری در انتخاب تيتر اول و تيترهای اول خود احساس می کنند و ناگزير نيستند خبر شخص اول مملکت را به صرف شخص اول بودن در صفحه اول جای دهند. از اين سوی آب اگر مثال بزنم می توانم بر اين نکته دست بگذارم که بسياری از فيلم هايی که ده-پانزده سال پيش سانسور می شدند و اجازه اکران نمی يافتند امروز بدون مشکل مهمی اکران می شوند يا اصلا در تلويزيون های سراسری نمايش داده می شوند. بسياری از تغييرات در عرف از اين راه پيش آمده است: از راه بی پروايی. پس اين نکته در ستايش بی پروايی نگفته نمانده باشد. گرچه اين هم هست که هر بی پروايی لزوما آبستن تحولی نيست.  

شیء و شکار
بازگرديم به سخن اين نوبت. سعيد در تصوری که به من نسبت می دهد می پندارد که آنچه من از زن می گويم در قالب "شکار" گنجاندنی است و مرد در اين مقام جای "شکارچی" دارد. مقدمه او هم اين است که زن در ديدگاه من نخست به "شیء" تبديل شده است تا بعد بتواند "به دست" آيد يا شکار شود:

در چنين نگرش «شیء‌واری» به «زن»، و البته «انقلاب» (اما اگر «زن» شخص است و در چنين نگرشی زن را می‌توان به «شیء» تبديل کرد، «انقلاب» نه تنها شخص نيست بلکه «شیء» هم نيست و مفهومی انتزاعی است)، خلط و خطاهای بسياری است. نخست آنکه، نويسنده بر اين گمان است که درکی از «طبيعت» زن و مرد دارد، طبيعتی که حقيقت تغييرناپذير اين دو موجود است، دو موجودی که يکی شکارچی و ديگری شکارشونده است، «شکارچی» از شکار لذت می‌برد و «شکار» هم از شکار شدن. اما مسلما سخن مهدی در اين خصوص که واقعيتی وجود دارد به نام «تصرف» زن پربيراه نيست، اينکه از قديم مردان بر سر تصاحب زنی جنگيده‌اند و «زن» همچون جايزه‌ای به پيروز رسيده است، واقعيتی است انکارناپذير که تا زمان کنونی اشکال مختلفی به خود گرفته است، اما آيا بايد بر اين واقعيت صحه گذاشت و آن را «ناموس» طبيعت شمرد؟ يا اينکه علل و دلايلی نهفته است که آنها را بايد باز نمود؟

بايد بگويم نقد بر پايه شيئی شدن زن (يا مرد) در اين مقام بی معناست. نه تنها به دليل اينکه اين نوع نگاه اصولا قادر به بيان دقيق مساله زن در جهان معاصر نيست بلکه به اين دليل که مساله شکار و شکارچی می تواند کاملا بر عکس نيز عمل کند و مثلا مرد به شکار زن تبديل شود.


وقتی زن مرد را شکار می کند
اين موضوع هم در تجربه اجتماعی ما قابل تاييد است و هم از نظر تئوريک راه برعکس کردن فرمول شکار و شکارچی بسته نيست. يعنی مجموعه دلايلی که می تواند ثابت کند زن شکار مرد است می تواند برای اثبات اين گزاره هم به کار رود که مرد شکار زن است. اگر در رفتار زنان دقيق شويم، نوع نگاه آنها به مرد گاه به نظر می رسد که بسيار مادی تر از نگاه مرد است. زنان می توانند چنين ارزيابی شوند که وقتی به مرد دلخواه خود رسيده اند شکار بزرگی کرده اند. غيرت زنانه در حفظ اين شکار (مرد) هيچ کمتر از غيرت مردانه در دورباش دادن به ديگران از شکار (زن) آنان نيست. 

اما حتی اين نگاه نيز نگاه من نيست. آنچه گفتم از باب خطای منطقی معمول يا مغالطه ای است که در بيان سعيد (گرچه در نسبت دادن آن به من) و بسياری ديگر نيز ديده می شود. در اين نگاه زن موجودی منفعل ارزيابی می شود تا بتواند فقط شکار شود. اما زن هم بمانند مرد در اين پروسه فعال است. اگر زن را بمانند موجود فعال در نظر آوريم که به حقيقت هم نزديک تر است نمی توانيم تنها به او صفت شکار اطلاق کنيم. در همان مثال که سعيد در جای ديگری از نقدش آورده است در باب روسپيان هم اگر دقت کنيم اين موضوع واضح است: روسپی مرد را شکار می کند. چه بدون اين شکار کاسبی اش نخواهد چرخيد. بنابرين اگرچه به نظر می رسد که اين مرد است که روسپی را شکار کرده است در واقع اين زن است که مشتری شبانه خود را پيدا کرده يا شکار کرده است و گرنه مغبون خواهد ماند و بی روزی.   

شکاری که شکارچی است
من در بيان نگاه خود قدمی فراتر می نهم و می گويم آنچه به واقعيت نزديک است يک رابطه ديالکتيکی يا گفتگويی است: همانقدر که زن شکار مرد است مرد نيز شکار زن است. پس صورت درست گزاره اين می تواند بود که مرد هم شکار زن است و هم شکارچی او چنانکه زن نيز هم شکار مرد است و هم شکارچی او. صورت بندی ارسطويی اين نوع گزاره  ها را نمی پسندد و درک نمی کند. در نگاه دوگانه پسند ارسطويی، شما يا شکاريد يا شکارچی و نمی توانيد هم اين و هم آن باشيد. چنانکه نمی توانيد نه اين نه آن باشيد. اين درکی ساده انگارانه از انسان است. من به چنين "طبيعت"ی برای زن و مرد قائل نمی توانم بود.

وانگهی، هيچ "مثالی" در باره انسان و روابط انسانی (مثلا شکار-شکارچی) نمی تواند کاملا بيانگر واقعيتی باشد که انسان عمل می کند. نه زن حيوانی است که شکار شود و نه مرد شکارچی او. واقعيت رابطه آندو فراتر از يک صورت بندی بر اساس قياس ساده است. شکار و شکارچی مفاهيمی مربوط به "خارج" از محيط انسانی اند. يک سوی اين رابطه هميشه حيوان است. پس چگونه کسی می تواند اين رابطه انسانی-حيوانی را بر يک رابطه انسانی-انسانی تطبيق دهد بدون آنکه به خطاهای مهلک گرفتار آمده باشد؟

انسان، شکار و خداوند
پس در کلام نهايی، من بر اين نظرم که اصولا مفاهيمی مانند شکار-شکارچی قابل تطبيق بر روابط انسانی نيستند. مشکل ما دراينجا مثل مشکلی است که در گفتگو از خداوند داريم. می گوييم خداوند می بيند و می شنود و سخن می گويد و قهر می کند و لطف می کند و بسياری از صفات ديگر انسانی را به او نسبت می دهيم اما در نهايت هشدار می دهيم که خداوند را "انسان وار" نپنداريد و او را منزه از صفات انسانی بدانيد. در باره زن و مرد هم نظر من بر اين است که گرچه گاه برای تقريب ذهن مفاهيمی مثل شکار-شکارچی را می توان به کار برد اما در نهايت بايد روابط انسانی را از مفاهيم صرفا حيوانی يا انسان-حيوانی زدود. آنچه برای فلسفه اصل است تعبير انسانی از عوالم انسانی و روابط آدمها ست: زن و مرد و حاکم و محکوم و سياه و سپيد و فقير و غنی و مذهبی و لامذهب و جنگ و صلح و مانند آن. همين دوگانه ها هم البته در عمل بايد تعديل شود تا نشان داده شود که صورت بندی جامعه انسانی با اين مرزبندی ها از دقت کافی برخوردار نيست. 

سونتاگ، شوهر و فاسق
من درنوبتی ديگر به مفهوم تصرف و زن که جوهر بحث سيبستان در باب انقلاب بود باز خواهم گشت تا  بدخوانی ديگری را در نوشته سعيد بازنمايم. اما برای اينکه خواننده هم فرصتی برای تامل داشته باشد اين جملات سوزان سونتاگ را از ميان صدها نمونه می آورم تا ببيند که چگونه زنی مانند سونتاگ نويسندگان را طوری تقسيم می کند که ظاهرا فقط مردانه است اما در واقع داستان داستان ديگری است؛ او در آغاز مقالتی در باب کامو می گويد:

"نويسندگان بزرگ يا شوهر اند يا معشوق [بگويید: فاسق]. گروهی از نويسندگان فضيلت های ثابت يک شوهر را عرضه می دارند: قابل اعتمادند، قابل فهم اند [پيش بينی پذيرند]، دست و دل باز اند و صاحب حرمت. گروهی ديگر از نويسندگان هستند که می توان ايشان را صاحب استعداد يک معشوق ديد: آنها طبيعی اند [به غريزه رفتار می کنند] تا اينکه صاحب اخلاق والا باشند. زنان خلق و خوی اين معشوقان را که دمدمی بودن و خودخواهی و غيرقابل اعتماد بودن است و بيرحمی، تحمل می کنند و در عوض "هيجان" پاداش می گيرند و سرشار شدن از عواطفی سخت فشرده."

سخن سونتاگ مرا ياد شعر فروغ می اندازد: معشوق من با آن تن برهنه بی شرم بر ساقهای نيرومندش چون مرگ ايستاد... همچون طبيعت مفهوم ناگزير صريحی دارد... او وحشيانه آزادست مانند يک غريزه سالم الخ. اما سوال اساسی اين است که آيا کسی می تواند از سونتاگ که در زنانگی و آزادی طلبی او ترديدی نيست بپرسد چرا نويسندگان را به "شوهر" و فاسق" تقسيم کرده است؟ مگر فراموش کرده که زنان نويسنده هم هستند و زنان نمی توانند شوهر يا فاسق باشند؟ چرا سونتاگ برای بيان مفاهيمی عام از مفاهيمی مردانه استفاده می کند؟ اين ها سوالاتی پرسيدنی است که پاسخ به آن می تواند مغالطه ديگری در نقد سعيد را که می پرسد چرا انقلاب زن است (و اگر زن است آيا زنان انقلابی هم به آن همين گونه نگاه کرده اند) آشکار کند. 
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است