سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

February 17, 2005

در مفهوم شکست

ترور رفيق حريری اوضاع در منطقه ما را عوض کرده است. من قصد تحليل سياسی ندارم که هدفم از اين يادداشت چيز ديگری است اما فشار عظيم سياسی ناشی از مرگ او بر سوريه ادامه خواهد يافت و گرچه به نظر می رسد فشار از روی ايران را مدتی کم خواهد کرد اما از آنجا که سرنوشت ايران و سوريه به هم بسته است هر نوع فشار و انزوای سوريه يا تغيير نقشش در لبنان بر ايران تاثير قاطع خواهد داشت. ترور او که به هر شکلی به آن نگاه کنيم کاملا ناجوانمردانه است آغاز يک رشته تحولات عميق در منطقه است که ايران نيز از آن بی نصيب نخواهد ماند. پيامدهای مرگ او بی گمان به ايران نيز خواهد رسيد.

اما برای اين تحولات-در-راه مردی قربانی شده است که يکی از فعال ترين و خوشنام ترين چهره های سياسی خاورميانه بود. خاکسپاری او در لبنان و انبوه مردمی که به سوگواری او جمع آمدند اين را بخوبی نشان می دهد. حريری مردی بود خوشبخت. در اوج برخورداری مالی و روابط گسترده سياسی و نفوذ و محبوبيت اجتماعی. اما پايان او که مثل از ريشه در آوردن يک درخت تنومند و سرشار از حيات و باعث آراستگی باغ بود سوال انسانی بزرگی را پيش روی ما می گذارد. آيا او شکست خورد؟

حريری بازرگان و سياستمداری موفق و بسيار باهوش بود. چه هوش او کار دستش داده باشد و رقبايش او را از ميان برده باشند و چه دوستان خائن او از پشت به او خنجر زده باشند تا اهداف سياسی ديگری را که جز با ترور او بدست نمی آمد تحقق بخشند او شکست خورده است. رقبايی که باقی مانده اند يا دوستانی که طناب دار او را در ذهن می بافته اند اکنون بر آن هوش پوزخند می زنند. او رفته است و قربانی هوش خود يا اعتماد ساده دلانه خود شده است و آنها مانده اند. من نمی توانم تاسف خود را پنهان کنم که مردان بزرگی چون او چنين آسان ريشه کن می شوند. کافی است ببينيم که در منطقه ما چگونه هر جا پول هست هوش نيست و بر ضد مردم کار می کند و هر جا قدرت هست از شفقت بر خلق و وطن دوستی تهی است. حريری زندگی و ثروت خود را برای لبنان گذاشته بود دست آخر جانش را نيز داد.

شب در راه خانه و در خانه پرينت های مجموعه گزارش بسيار خواندنی سيروس علی نژاد را از زندگی ناشر بزرگ ايران عبدالرحيم جعفری می خواندم. خيلی زود ميان او و حريری اين سوال را مشترک ديدم. آيا جعفری هم شکست خورد؟

جعفری در برهوت نشر در ايران کاری کرده است کارستان. او يک تنه کارهای بزرگی را سامان داده است که بعضی هايش برای عمر يک نفر کاری کافی و اسباب افتخار است. هيچ کس نمی تواند منکر نقش بزرگ اين ناشر پر شور شود که گرچه تا همين سالها که خاطراتش را نوشت کتابی ننوشته بود اما کتابهای بسياری از بزرگان را منتشر کرده بود و اصلا بسياری از آنها را خود نويسنده و مترجم کرده بود. کارگر فقير چاپخانه ای که به ناشری مسئول و عاشق کتاب تبديل شد که فقط برای چاپ شاهنامه ای نفيس هفده سال رنج برده بود و مديريت و سماجت کرده بود تا کار به نتيجه برسد. سهم او چه بود؟ جز مصادره زنجيره کتابفروشی هايش و انتشارات اش پس از انقلاب و زندان و بدنامی و شکستگی. و چه کسی و کسانی به غصب جای او نشستند و حال که نشسته بودند چه مقدار توانستند "کار" کنند؟ آيا اين ها شکست نبود؟

تاريخ ما مردم پر است از اين شکست ها. از اين شکست خوردگان بزرگ. از امير کبير وسيد جمال تا مصدق. از انبيای مقتول تا علی بن ابيطالب و حسين بن علی. از سهراب و ابومسلم تا حسنک وزير.

تاريخ نشانهای بسيار دارد از مردانی که به "عظمت" کوشيدند ولی با تقدير يا تصادف يا خيانت يا ذلت پس از عزت روبرو گشتند و در حرمان يا ميدان يا کمينگاه دشمنان سوختند. چه بسا آنها از هم آغاز می دانستند که تقديری جز شکست ندارند. اما کوشيدند تقدير را برانند و در عين شکستگی استوار بمانند.

تنها افراد نيستند که به شکست دچار می شوند. خودآگاهی تاريخی حس شکست را عمومی می کند و ديده ايم که در تاريخ معاصر ما چند نسل به شکست دچار آمده اند. ادبيات شکست و سوگخوانی بر شکست در ادب معاصر ما از هدايت تا اخوان ثالث و گلشيری و معروفی نمونه های بسيار دارد. کاشفان فروتن شوکران.

شايد شکست است که ما را به پيش می راند. اين جور ديگر ديدن است. موفقيت تنها رانه تاريخ نيست. ياس و دلسردی تنها زبان شکست نيست. ذهن و زبان شکست می تواند ذهن و زبانی حماسی باشد. عظمت و گرما داشته باشد. می تواند دست بيندازد و مسخره کند و دشمن کينه توز را جان به لب کند. زبان شکست اما زبانی تلخ و گزنده و هشدار دهنده است. زبانی است ستيهنده. زبان شکست می تواند طنز باشد. طنزی که خنديدن نيست زهرخند است. پوشش تلخی ابتذالی همه گير و بلاهتی همه جانبه و رسواگر فرودستی آدمهايی کوچک بس بسيار کوچک که در تاريکی می ايستند و تير می اندازند. آدمهايی که مهارتشان در نقشه قتل کشيدن است. رگ زدن است. خفه کردن است. آدمهايی که از ديدن نور تو کور می شوند و قصد خاموش کردن چراغ جان تو می کنند يا چراغ دستت را می شکنند و تو را به تاريکی خانه و زندان می نشانند. 

هيچ چاره نيست. شکست را بايد بی محابا شناخت. تا مهارش کرد. تاريخ شکست را پنهان کردن از خردمندی نيست. بازخوانی اين تاريخ است که خردهای نهفته بزرگان ما را آشکار می کند. آنها که می دانستند احتمال موفقيت شان زياد نيست اما به نااميدی راه ندادند. از "شکست" های آنها ست هر چه "درست" کرده ايم.
   
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است