سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

February 12, 2005

وضعيت بی ستارگی

 وقتی می گويم آن زمان آسمان مان پر از ستاره بود می فهمم که معنی حرف من اين می تواند باشد که ديگر نيست. آيا ما ديگر ستاره نداريم؟ به نظرم نداريم. چند کلمه ای توضيح می دهم چرا.

جهان انقلابی تاريخ شده است
ستاره های ما در دنيايی امکان به وجود آمدن يافته بودند که دو قطبی شده بود. جهان ديگر دو قطبی نيست. جهان قهرمانان نيست. قهرمانی را چپ تبليغ می کرد و راست هم در واکنش، به قهرمان سازی های خنده دار خود پرداخته بود. قهرمانهای واقعی که قلب همه را تسخير می کردند، حتی در خود اروپا و آمريکا، چپ ها و انقلابی ها بودند. جهان ما جهان انقلاب بود. انقلاب هم قهرمان می خواست. شهيد می خواست. خطابه های آتشين می خواست. ايدئولوژی و کتابهای برانگيزاننده می خواست. جهان ديگر انقلابی نيست.

وقتی چهره مادر انقلاب ها و برادر بزرگ پس از فروپاشی روشن تر شد همه دانستيم که صدای آن دهل از دور خوش بوده است. ما ايرانی ها تازه همين چندساله نوع تازه ای از تاريخ دست اول شوروی را داريم در اين زمينه بازخوانی می کنيم: با خاطرات آنها که به شوروی رفتند و چه روزگار هولناکی از سر گذراندند. هنوز کتابها و فيلم ها در راه است. اما در اين ميان ما ديگر کمابيش از راه سفر هم دانسته ايم که در آن جهان مادر انقلابها خبری نبوده است.

مرگ پارادايم قهرمانی
ديگر قهرمانی پديد نخواهد آمد. بسادگی از آنجا که پارادايم قهرمانی مرده است. پارادايم ديگری هم در چشم انداز نيست که قهرمانی را ترغيب کند. اما ما نيز ديگر امکان باور کردن به قهرمانان و ستارگان راهنمای انقلاب اجتماعی را از دست داده ايم. تمام ستارگان ما در سينما و فوتبال و موسيقی جمع شده اند و بس! 

پس آنهمه ايدئولوژی و انقلابيگری ناشی از سياست بود؟ بود. خردی فلسفه ای پشت اش نبود؟ بود و نبود. اما اين سخن را حاليا تفصيل نمی دهم. صاحبان خرد را اشارت کفايت است.

دروغ جهان تک قطبی
اينک جهان پس از عصر انقلاب را می گويند که جهانی تک قطبی است. باور نکنيد! اين مرده ای است که مصنوعی سرپا نگهش داشته اند. آنچه واقعا اتفاق افتاده است بی مرکز شدن جهان است. اين را آنتونيو نگری هم در بحث جانشين شدن امپراتوری به جای امپرياليسم  گفته است. در عمل شايد به چند قطبی شدن جهان ايمان بياوريم معنادارتر است اگر به بی مرکزی آن هنوز باور نداريم. قبلا در سيبستانک از چند شماره پيش تايم هم نقل کرده بودم که آورده بود: آمريکا رهبری می کند اما کسی پيروی می کند؟ و افزوده بود که جهان امروز به سوی ايده های محلی گرايش يافته است تا آمريکانيسم. وحدت شکسته است. اگر در شرق کمتر در غرب بيشتر. حتی در برابر دشمن سازی مشترک مثلا از اسلام هم ديگر وحدتی در غرب ديده نمی شود.  

ستاره ها وقتی بودند که جهان جهان تقابل بود. همه تقابل ها قهرمان سازند. ولی امروز ديگر هيچ تقابل عظيم فراگيری در جهان ديده نمی شود. قهرمانهايی هم اگر هستند کوچک اند و محلی اند و ستاره هايی کم سو. يا بهتر است بگوييم جنس و نقش شان ديگر همان نيست که بود. مزه چيزها عوض شده است. حس می کنيد؟

دگرگونی مفهوم اقتدار
حالا ستاره ای نيست معنای ديگرش اين است که همه ستاره ايم! نشانه های اجتماعی اش را حتی از سالهای 50 شمسی در برخی از گوشه های حيات اجتماعی ما می شود بازيافت. بعد از انقلاب اما شاخص تر شده است. تمام خيابانهامان پر شد از نام قهرمانان گمنام جنگ. ستارگان خاموش. نمی دانستيم که همين دارد ما را از نامهای بزرگ دور می کند. ستاره های پس از انقلاب هم عجيب بودند مطهری و سروش و بنی صدر و بعد دستغيب و صدوقی و بهشتی و هاشمی نژاد و رجايی و هر که شهيد می شد. و پيداست که همه نه از يک اعتبار. بعد سالهای اعتبارشکنی رسيد و ساخت شکنی و اقتدارشکنی. بت ها يکی از پس ديگری ساخته شدند و شکستند. از مخملباف تا رفسنجانی و کرباسچی. از بابک احمدی تا شايگان و طباطبايی و مراد فرهادپور. سروش هم بزودی دکانسترکته شد. در اين هشت سال اخير چند چهره ديگر هم افزودند اما چه زود شکستند. از خاتمی تا حجاريان. حالا هنوز نوری و گنجی را داريم. منتظری را هم. اما در کنار آنها دهها چهره جديد پيدا آمدند از کديور و اشکوری تا عليجانی و احمد قابل. اما ستاره ها ديگر نه آن فروغی که ادعا می کنند را دارند و نه در حد و اندازه ستارگان و قهرمانان پيشين ما تاثير و نفوذ و مرجعيت و اقتدار. مفهوم اقتدار در حال دگرگون شده است و بزودی همه چيز را تغيير خواهد داد.

خوب است؟ بد است؟ نمی دانم. اما می دانم اين است. بهتر است باورش کنيم و بشناسيم تا گيج بخوريم و دنبال زمان ماضی بدويم و حسرت آن را بخوريم. ما زمان ديگری داريم. وضعيت ديگری داريم. وضعيت بی ستارگی. اين مسئوليت ما را زيادتر می کند. زيرا هيچ کدام ما ديگر حرف آخر نيستيم. بهتر است ادای آن را در نياوريم. بهتر است گوش کنيم. صداها امروز بيشتر از پيش است. بسيار بيشتر. تعدد مطبوعات و محافل و مرجعيت ها و سمت-و-سو دهی ها حتی موازی کاری ها و همه و همه جامعه شناسی اين صداهای تازه است. و وبلاگ و  وبستان در اين ميان رسانه مشخص اين صداهای تازه. رسانه اين وضع تازه. به جای خميازه دراز انتظار برای قهرمان و منجی و ستاره راهنما، بهتر است ستاره ای را که در خود ما هست کشف کنيم. بيرون ستاره ای نيست.  

پيوندها:
بی-مرکزی يا بسيار-مرکزی؟
مدل شناخت بی-مرکزی در تحليل جامعه ايران
اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
شکستن اقتدار پدران
در باره حافظه تاريخی

پس نوشت:

مديريت برف به عنوان ميکروکاسم مديريت ملی:
در باره بی ستارگی که حرف می زنيم در باره کوتاه آمدن از حرفهای گنده و قلنبه هم حرف می زنيم. آنگاه سياست و فکر و فقه و فلسفه و زندگی می شود حل مساله. همين مساله های کوچک روزمره. مساله هايی که در فاصله ای که ما سرمان در آسمان ها می چرخيده و به خيال خودمان راه حل بحرانهای شرق و غرب را پيدا می کرده ايم به مسائل بزرگ و حياتی تبديل شده اند. سرمقاله قوچانی در شرق يکشنبه به همين موضوع بر می گردد:

"سال ها است كه در برابر زلزله خود را نامطمئن و لرزان حس مى كنيم اينك اما روشن شده است كه برف مى تواند تهران را تسخير و محاصره كند. سيستم توزيع رسانه هاى شهرى (روزنامه ها) به گونه اى است كه به راحتى در يك هفته گذشته تيراژ روزنامه ها به نصف كاهش يافته و عملاً تيراژ منتشر شده هم بى معنا و بى حاصل شده است. هيچ روزنامه خوانى جرات نمى كند در اين يخبندان پاى دكه اى رفته و روزنامه اى بخرد. روزنامه اى كه اخبار سياستمداران يخ زده در كنج خانه را منتشر مى كند. ... اينك همه نامزدهاى رياست جمهورى ايران بايد طرح هاى عملى خود را براى تدبير منزل و اداره شهر نشان دهند. در برابر برف و زلزله و سيل برنامه ارائه كنند. ... باور كنيد مبارزه با زلزله و برف راديكال ترين نوع فعاليت سياسى است."
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است