سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

February 10, 2005

انقلاب زنی زيبا بود

مثل تصرف کردن يک زن می ماند انقلاب. به هيچ زنی بدون ميزانی از غرور عاشق نمی شوی. غرور از اينکه او را از دست آنهمه خواستار ربوده ای. فاتح شده ای. قديمها عروس را می دزديدند از جلو برادر و خواهر و خواستگاران و رقيبان. در اين حسی غريب هست از فتح. از تخيلی سيراب شده. سيراب شدنی از خود. مغرور به توانايی خويش. اعتماد به نفسی از اينکه خواسته ای و خواسته ات به هدف نشسته است. زن انقلاب خود را به تو تسليم کرده است. ما همه عاشقان بوديم. انقلاب معشوق ما بود. انقلاب زنی بود که ما همگی مردانه برای آن می جنگيديم تا بدستش آوريم.

جنگيدن و به دست آوردن بخش مهمی از زندگی است. دست کم، رانه اساسی برای دستاورهای اساسی است. جنگ هم هميشه برای چيزهای اساسی است. هيچکس بيهوده تن به جنگ نمی دهد. نادرشاه را ترغيب کرده بودند که چنين و چنان کن تا به بهشت روی. گفته بود از سر لجاج و طعن که در اين بهشت که می گوييد جنگ هم هست؟ گفته بودند البته نيست. بهشت جای فراغت است. فراغتی دائمی. نه جنگی نه دغدغه ای. صلح تمام است. بی موجی از بيم دريای هول جنگ. گفته بود: پس جای من آنجا نيست!

ما می خواستيم سری ميان سرها درآوريم. جهان در انقلاب بود و انقلاب اعتبار "بزرگی" بود. ما نمی خواستيم از بزرگی تن زنيم. آنهمه گفتارها و ديگ انقلاب جوشاندن ها و اقدام ها و زندان ها و کتابها ما را سرانجام پر از خواست انقلاب کرد. انقلاب صورت زيبای زنی بود که در نقاشی تخيل ديده بوديم. به اين نقش عاشق شديم. برخاستيم تا اين ماهروی فريبا و دلکش را بدست آوريم و از خود کنيم. ما چندان سرشار از شور اين خواستن شديم که ديگر هيچ چيز جلودار ما نبود. اين شور به ما زندگی می داد. جان می داد. می توانستيم قانع باشيم که روی اين يار دلربا را ساعتی ببينيم و ديگر اگر جهان به پايان رسيده بود راضی بوديم.

پيشگامان انقلاب از قدرت تخيل شگفت انگيزی برخوردار بودند. از مارکس تا شريعتی. از ارانی تا فدائيان خلق. از طالقانی تا خمينی. از اقبال تا بازرگان. از گلسرخی تا مهدی رضايی. از نيما تا فروغ و شاملو. در سپهر انديشه ما ستاره کم نبود. همه آنها چراغ تخيل ما را افروختند و آينده را پيش چشم ما آراستند. ما به آن آينده دل باختيم. پس از انقلاب بی ستاره شديم. کار دست کسانی افتاد که آن را خواب هم نمی ديدند. و ديگر کسی به عشق نينديشيد. ديگر کسی به فتح نينديشيد. چراغ تخيل فرو مرد.

گفتم انقلاب تصرف زن را می ماند. زنی که تمام قلب و عقل و شهوت ما را برانگيخته است. همه چيز ما را در اختيار خود گرفته است. و جز او نمی بينيم و نمی خواهيم و به حرف هيچ ناصح و مشفقی گوش نمی سپاريم. فقط او را می خواهيم و بس. تجربه انقلاب شيرين ترين تجربه همه ما بود. عشقی که اگر هم که سوخت يادش تا ابد با ماست.

بسياری از جذابيت زن از آن است که خواستاران بسيار دارد. زن خود را می آرايد تا بر اين کشتگان خويش بيفزايد. تا از آن ميان او که از همه پای ورز تر است و همه هفتخوان را و حجابها را پشت سر می گذارد به آستان يار برسد به سراپرده او داخل شود و در بستر او تن او را بچشد و تصرف کند. زن گوهر تصرف است. همه تصرف ها زن اند و تنها تن به جنگندگان و شهزادگان می سپارند.

ما در عصری برآمديم که انقلاب محبوب همگان بود. خواستاران داشت انبوه. ما از توفيق در انقلاب سرمست شديم. به چيزی دست يافته بوديم که کمتر کسی به او دست يافته بود.

اگر انقلاب آنهمه خواستار نداشت چيزی نبود که به داشتن بيارزد. همين است رمز آنکه زن وقتی داشته شد و تصرف شد می تواند سقوط کند. تنها هوشمندترين زنان اند که از ديالکتيک جذابيت-در-گرو-خواستار-داشتن در تمام حيات بهره می برند. آنها خوب می دانند که چگونه برانند و چگونه فراخوانند. می دانند که چگونه آتش عاشق خويش تيز کنند و پنهان شوند و به هنگام، تشنگی فرو نشانند از مرد خويش و خويش. اين بازی شيرين.

اکنون چه داريم تا دل ما را ببرد؟ بر حجره کساد موش ها به تکاپويی تمام خانه کرده اند. مذبذب ايم. مثل مردی که می خواهد از بی زنی و بی توفيقی خود را به زنی که خواستاری ندارد دلخوش کند. انقلاب تمام جان ما را تصرف کرده بود پيش از آنکه ما به تصرفش برخيزيم. حال می خواهيم دلمان را خوش کنيم به کودتا. به جنگ. به عجوزه ای بيگانه. حواسمان جمع نمی شود. نيروهامان پراکنده می ماند. انگيزه نداريم. داريم و نداريم. نه! ما عاشق نيستيم. پس به چيزی نمی رسيم.

انقلاب زنی زيبا بود و خواستاران انبوه داشت. دل ما را هم برده بود. حالا گزينه های روبرومان را چگونه انتخاب کنيم که جز سرشکستگی نصيب مان نخواهد کرد؟ جز اختلاف و نزاع و تنش و خستگی بی نهايت. شايد انتقامی باشد اما بی گمان افتخاری نيست. چه افتخاری است که بی افتخار انتخاب کنيم؟ می بينيم که هر چه زور می زنيم باز ته دلمان بيزاريم از اين انتخاب. مثل خوابيدن با روسپی پيری است که عقمان می آورد. ديده ايد که در همه داستانهای هفتخوان هميشه عجوزه ای هست. رمز آن گريزاندن پهلوان است به سوی رودابه ای گردآفريدی تهمينه ای. ما تهمينگان خود را گم کرده ايم. دلخوش داشتن به عجوزگان هم پهلوانی نيست. بی عشق اين کلاه بر سر ما سنگينی می کند. پهلوانانی بی رخش و هفتخوان، کوفته و مانده زير زرهی زنگ زده.

آينده از آن کيست؟ حقيقت آن است که آينده هميشه از آن عشق است. آن خيالی که با تمام وجود بخواهيم. آن زنی که با تمام وجود بخواهيم. آينده زن است. زنی که می خواهد عاشق اش باشيم. و گرنه چهره خواهد پوشيد و دور خواهد شد. بختياری بزرگ است اگر بتوانيم دل به چراغ عشقی تازه روشن کنيم. هر روز در کار عشقی تازه بايد بود. ياری شيرين. اما می توانيم؟ آيا از اين فقر تخيل بيرون می آييم؟ آيا دوباره می توانيم آينده را زنده کنيم و با نقش رنگين خيال آن را ببينيم؟ بهترين راهنمای ما اين است: آنچه با تمام وجود می خواهيم و از داشتن اش جهان به تحسين ما برمی خيزد چيست. همان را بايد انتخاب کرد. هر انتخاب ديگری ناممکن است. بی آينده است.     

پيوندها:
جادوی تخيل، کودک و عروسک
تخيل و فرهنگ آمريکايی
حاشيه ها در غياب متن، نگاهی دوباره به جنبش دانشجويی
عقل سرخ و حکمت خاکستری
جادوی زن و متافيزيک جنسيت

در وب:
نمونه هايی از فقر تخيل در طرح و تحليل (در سطوح و درجات مختلف):
در صورت حمله آمريکا تاسيسات اتمی را زير کوه می بريم
گفتگو با هادی خامنه ای، شرق
مصاحبه رفسنجانی با يو اس ای تو دی
همه اطلاعات هسته ای را يک دانشجو فاش کرد
نامه فواد پاشايی از حزب مشروطه ايران به کاندی رايس

و نمونه هايی از تخيل بالقوه آينده ساز ( در سطوح و درجات مختلف):
انقلاب اسلامی بخشی از تاريخ شده است
شريعت و عقلانيت
وبلاگ، اسلام و سياست ايرانی
آلبوم عکس ضدجنگ
Ever wondered why
اين ليست را شما خودتان ادامه دهيد؛ من آن را به اين پيشنهاد از خواننده ای پای مطلب اخير بهنود ختم می کنم:
سوزوکی: شايد اگر در اقدامی هماهنگ اکثر فرهيختگان گريخته از جور استبداد، به کشور برگردند و هموطنان هم استقبالی پرشور به مانند پيشواز خانم عبادی از ايشان بکنند، حکومت جرات برخورد با آنان را نکند. آمدن و حضور آنها در کشور هم به مثابه خونی تازه در رگهای اصلاح طلبی و مبارزه با استبداد دينی تلقی می شود.
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است