سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

February 5, 2005

ضد منجی

ما ايرانی ها هميشه دنبال بهشت ايم. هميشه دنبال منجی و موعوديم. از تاريخ نزديک اگر بگويم وقتی انقلاب شد ما در چهره آيت الله خمينی يک موعود الهی را ديديم. حتی خوب يادم است که چگونه شعرهای  پيشگويانه ای به نام شاه نعمت الله ولی دست به دست و دهان به دهان می گشت تا تاييدی باشد بر حقانيت موعود ما و منجی تازه ما. ما با هر موعودی در تصور به دست آوردن بهشت ايم. زمانی برای پايان رنج هامان. زمانی برای آغاز يک زندگی بی دغدغه. آرام و تن آُسايانه. درست مثل بهشت. ما مردم هيچ فرق نکرده ايم چه آن زمان که سنتی بوديم چه بعد که به راه تجدد و مدرنيته افتاديم چه حالا که ادعاهای پست مدرن داريم! ما در عمق جان مذهبی های عهد زرتشت ايم و مانی و محمد و مهدی. اعتقاد به موعود چنان در جان ما نشسته است که ناخودآگاه هر که کله کج نهاد و تند نشست عاشق اش می شويم و برای رسيدن به بهشتی که خيال می کنيم يا چه بسا وعده مان می دهد سر و دست می شکنيم.  

آخرين منجی مان خاتمی بود. همه آرزوهامان را بر سر او بار کرديم. همه مان با هم از سياستمدار تا روزنامه نگار و دانشجو و زن و مرد. همه مان بهشتی را طلب می کرديم که عطای آسمان باشد و ناگهان زندگی ما را زير و رو کند. لاتاری سياسی می خواستيم تا يکشبه از هيچ به همه چيز برسيم. نمی شد و نشد. هنوز هم در فکر يکشبه عالم شدن و پولدار شدن و آيت الله و سردار شدن و نويسنده و شاعر و فيلمساز و روشنفکر شدن ايم. ما آرزومند پرش های بلنديم. ديرتر از همه آمده ايم و زودتر از همه می خواهيم برسيم. شتابناک و سرسان ايم. ساز و کار اجتماعی را نياموخته ايم. چيزی از "کسب" در مقابل "عطا" نفهميديم. در هنوز بر همان پاشنه می چرخد که چند هزاره است چرخيده. حالا داريم خود را برای استقبال از منجی ديگری آماده می کنيم: رهبر رهبران جهان کينگ آف کينگز جورج بوش دوم که اتفاقا سخت باورش هم شده که منجی جهان است و ماموريتی الهی دارد. منجی ما هم شده است. می خواهد در کنار ما بايستد.

نه بهشت بد است نه موعود. قصه اين نيست. قصه آن است که "ما" جماعت ايرانی بد جوری همه چيز را از "عطا"ی الهی می خواهيم. با زحمت کشيدن و ساختن و انباشتن و "کسب" بيگانه ايم. منجی ما يک روز عرب نام دارد يک روز ابومسلم که از دست عربان نجاتمان دهد. منجی ما يک روز اسکندر است و يک روز ارشک تا از اسکندريان نجاتمان دهد. يک روز دل به خليفه می بنديم يک روز دل به مغول می دهيم. يک روز انگليس يک روز ديگر روس. يک روز ضد آمريکايی می شويم و رهبرمان خمينی است و ديگر روز به خيال خود آمريکايی می شويم و در انتظار منجيانی می نشينيم که کلاه آهنی دارند و عينک دودی و هر نوع سلاحی برای کوبيدن دشمن خانگی تا-ديروز-دوست در انبان دارند. ما مثل قوم بنی اسرائيل ايم. که حاضر نبودند خود حرکتی بکنند و به موسی می گفتند تو با خدای خود برو و سينا را فتح کن. ما به دنبال می آييم. فردا از خواب بيدار می شويم و می بينيم که عصر منجيان گذشته است. اما شايد اين بار برای اولين بار هم که شده پيش از آنکه دير شود از اين خواب های طلايی دست برداريم. 

من بی گمان ام که ما را نه فلسفه غرب نجات می دهد و نه بحث های بی سرانجام روشنفکران نه شباهت يافتن به غربيان. جان ما از انديشه به عطا در عذاب است. تا به کسب نينديشيم تا به عهد جديد کسب وارد نشده باشيم تا به ترک اوهام رسولان سرشکسته نگفته باشيم نه وارد عصر جديد می شويم و نه جايی در جهان نو خواهيم داشت. خوب است نظر کنيم که به جای همه بهشت هايی که به ما وعده دادند و خود به خويشتن وعده داديم چه حاصل مان شد جز دوزخی که در آن می سوزيم. عجيب نيست که بار ديگر به تصور بهشت موهوم ديگری می خواهيم خود را به دوزخ تازه ای دراندازيم؟ عجيب نيست که ما مردم مدام از اين در به در ديگر می رويم تا بهشت خود را بيابيم و هر بار دوزخ تازه ای برای خود می سازيم؟

و هر نسلی به دوزخی حرام می شود. و هر بار ما به سال صفر بازمی گرديم. ما مردم تاريخ نداريم. نه در کتاب که در جانمان تاريخ خفته است. صندوقچه کهنه بيکاره ای است در ياوه ترين گوشه خانه ذهن مان افتاده. ما هنوز مثل شاهان باستان که وقتی به تخت می نشستند تاريخ را از خود شروع می کردند و از سال اول انوشروان و سال دوم شاپور و سال سوم اميرک اينجا و سلطانک آنجا سخن می گفتند در هر نسلی به سال صفر باز می گرديم. هر چه پيش از ما تجربه شده و انباشته شده و سرمايه شده به هيچ می گيريم و مثل آب کثيف تشت رختشويی که ديگر به کاری نيايد بيرون می ريزيم. ما مردم سزاوار هولناک ترين سرنوشت هاييم که چون عقوبتی بر سر ما نازل شود. ما که چنين بی محابا به استقبال دشمن می رويم و می گوييم چيزی برای از دست دادن نداريم. درست است ما هرگز هيچ چيز نداريم که نگران از دست دادنش باشيم. زيرا که ما هرگز واقعا چيزی نساخته ايم که از دست دادنش دلمان را بلرزاند. ما فقيران ايم. محتاج عطا. محتاج آنکه دست ما بگيرند. ما مردمی هستيم با ادعاهای عجيب که اين و آن داريم و ساخته ايم يا از خود کرده ايم. اما اينکه بآسانی رضا می دهيم که همه چيز را قمار کنيم و ساده لوحانه از دست بدهيم خود روشن ترين نشان است از اينکه خود را در عمق جان هيچمدار باور کرده ايم. تنها چيزی که نياموخته ايم فروتنی است. گوشمان به خاک چسبيده که کی صدای سم اسبان منجی موعود می رسد و دهانمان پر از ادعاهای شگفت. 

پيوند: نا اميدی از جنگ

چهره منجيان ما:

آزادی در بهشت آزادی،
فرنگوپوليس
آمريکا در کنار مردم ايران چگونه می ايستد؟ عليرضا دوستدار
بحران فريب در رسانه های بهشت،
لوموند ديپلماتيک
   
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است