سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

January 31, 2005

برای حمله نخست بايد توجيه دفاع را تضعيف کرد


 
حالا ديگر مساله به اندازه ای که خيال آدم راحت شود در وبستان دامن گرفته و مطرح شده است. آن سکوت اوليه شکسته شده و ديگر بسياری می نويسند و لينک های ديگران را که ضدجنگ نوشته اند می گذارند. خوب است. بار من هم سبک تر است اگر به نقل همه نرسيدم. ولی طوری مطالب را نقل می کنم که در لابلای آنها لينک های خوب ديگر را هم ببينيد. اين يک کار جمعی است و واقعا خصلت جمعی هم پيدا کرده است. هر کسی در اين آگاهی سازی نقشی به عهده گرفته است. دوستان نازنينی هم از امروز به فکر بر پا کردن يک وبلاگ ضدجنگ به انگليسی افتاده اند. برای ارتباط با نخبگان صاحب نفوذ آمريکا. فکری عالی است. ولی هنوز هستند دوستانی که به من می نويسند و اعتراض دارند که خطر نبوده را مطرح می کنيد. اما جمع بيشتر دوستان به اهميت ماجرا واقف اند. ما با نوشتن و آماده ماندن هيچ چيز را از دست نمی دهيم اما با بی اعتنايی و سکوت ممکن است همه چيز را از دست بدهيم. دوستان معترض دست کم قبول کنند که در اين چند روزه ما چهره خود را شفاف تر ساخته ايم. حالا يکديگر را بهتر می شناسيم. بحث های مقدماتی را کرده ايم. اصول پايه مان دارد روشن می شود. اينها همه حاصل همين نوشتارهاست. ما نياز داريم به اينکه فصل مشترک های خود را پيدا کنيم. در اين همگرايی - به قول اميد معماريان- ما می فهميم که به چه چيزهايی ايرانی شناخته می شويم. و من می فهمم که چقدر نسل نو دارای پتانسيل های ناشناخته و کمتر شناخته است.

گذشته از نوشته اميد معماريان که از بهترين نوشته های امروز بود و در سيبستانک (31 ژانويه) می بينيد نوشته دوست ناديده دخو را نيز بسيار پسنديدم. او به نکته ظريفی اشاره کرده است: برای حمله کردن توان دفاع را بايد تضعيف کرد يا از بين برد. اين همان کاری نيست که آمريکا (آگاهانه) و دوستدارانش (آگاه يا ناآگاه) دارند می کنند؟

گام نخست حمله: انهدام توجيه برای دفاع - روزنامه های دخو
"جنگ برای قلمرو است و منافع. این ارزشهای زمینی باید با ارزشهای آسمانی استتار شوند.
توجیه دفاع آسان است و دفاع هزینه حمله را بالا می برد پس دفاع باید حذف شود. برای حمله سربازان می توان از آسمان توجیه آورد ولی برای حذف و انهدام دفاع حمله شوندگان توجیهات زمینی لازم است و زمینه سازی مناسب. ملت حمله شونده باید توجیه شود که عدم دفاع به نفع اوست. باید اولاً توان او را نزد خودش خوار شمرد و توان خود را بزرگ نمایی کرد، یعنی تاکتیک استسباع یا شیرگیر. ثانیا ً باید به او فهماند که حمله در درجه اول برای نجات خود اوست! و دفاع یعنی پس زدن نجات. چراکه بهترین توجیه عدم دفاع به دست آوردن زندگی تحت ِ" ارزش والای " حمله کننده است. "امنیت" ارزش والای هخامنشیان بود. "برابری" ارزش والای عربان و "آزادی" ارزش والای یانکی ها. حمله کننده باید منجی دانسته شود. مسیح یا مهدی حسب مورد."
 

 نفی منجی بودن آمريکا موضوع مورد توجه علی هم قرار گرفته است. او در تازه ترين يادداشت را با نقلی شروع می کند که در آن يک محافظه کار تندرو (بن لادنی!) نفت ايران را "نفت غرب" می داند که مصدق بدون اجازه ملی کرد!:

آمريکا و تندروهای نومحافظه کارش
 - علی معظمی
اين مطلبي است كه لئونارد پِيكوف، در 2 اكتبر 2001، برايِ «كاپيتاليزم مگزين» نوشته؛ بله اكتبر 2001. به حكومتِ فعلي ايران هم مي‌پردازد اما پيداست كه مشكلش به هيچ يك از اين دو دوره منحصر نمي‌شود و منطقِ خود بزرگ‌بينانه‌اش و استدلال‌هايِ مغشوش‌اش، كه اصلاً استدلال نيستند، جايي براي تفكيكِ مصدق از ديگري نمي‌گذارد. پيشنهاد مي‌كنم همه مطلب را بخوانيد تا نوع استدلالش را ببينيد. بعد هم در قسمتِ جست‌وجوي نشريه، iran را بجوييد. آن‌جا هم چيزهاي ديگري خواهيد يافت. از جمله پيوندي كه مستقيماً به بحث اخير ما مربوط مي‌شود و تقريباً همه مطالبِ مربوط را در آن‌جا جمع كرده‌اند(خودتان پيدا كنيد، لذتش بيش‌تر است!)


مسلماً اين‌ها جزء تندروترين محافظه‌كارانِ آمريكايي هستند و بايد اميدوار باشيم كه تعدادشان زياد نباشد. اما مسئله اين است كه اين‌ها «هستند» و با راهي كه آمريكاييان در اين چند سال در پيش گرفته‌اند، به نظر مي‌رسد كه تاكنون امثالِ اين‌ها بي‌تأثير نبوده‌اند.


اين را برايِ كساني آوردم كه ساده‌دلانه به دنبالِ خلوصِ انگيزه‌هاي آزادي‌خواهانه در حركت‌هاي نظامي اخيرِ آمريكا مي‌گردند. مسئله اين است كه ديوانگانِ تأثير گذار در انحصارِ هيچ ملتي نيستند و از اين‌ها گذشته طرفِ مقابل هم با بي‌تدبيريِ تمام – يا هر چيزِ ديگري – بهانه به دستِ ديوانگان داده و مي‌دهد.

 

علی بدرستی پيشنهاد می کند که موضوع تهديدهای آمريکا بايد به حوزه عمومی برده شود تا مردم در باره آن فکر کنند و حرف بزنند. اما اين مساله ديگری را پيش می کشد. آيا حوزه مجازی وبستان ارتباط کافی با بدنه جامعه دارد تا اين مسائل را وارد گفتار عمومی جامعه کند؟ ببينيد هادی در کومه چه نوشته است: 

حلقه مفقود جامعه مجازی و جامعه واقعی - کومه

"در این چند سال که با اینترنت مانوس بوده و با روزنامه و نشریات محشور بوده ام تفاوت زیادی در این دو حس کردم که فکر می کنم کسان دیگری هم این تمایز را درک کرده اند.فضای اینترنت فضایی جدا با دغدغه های متفاوت از فضای رسانه های مکتوب و یا هر رسانه دیگری است که رسالت اطلاع رسانی دارد.البته این منکر مشترکات بین این ها و تاثیرات متقابلی که این دو بر هم می گذارند نیست.اما اگر نیک بنگریم خواهیم دید کم هم نیستد جنجال هایی در فضای سایبر که تاثیری در فضای واقع ندارند.طوفان در دنیای مجازی گاهی اوقات حتی موجی ضعیف هم نمی تواند در دنیای واقعی ایجاد کند."

من اما فکر می کنم نا اميد نبايد بود و اين رابطه هر آن می تواند برقرار شود. شايد تا به حال مساله ای سرنوشت ساز در وبستان طرح نشده است تا بازتاب واقعی خود را در جامعه پيدا کند. در عين حال، تا همين جا هم وبستان فارسی در حرکت های هماهنگ کارنامه قابل قبولی داشته و فراموش نبايد کرد که تاثير هم داشته است. نمونه اخير ماجرای وبلاگ نويسان بی گمان اگر همين وبستان به آن بی اعتنا می ماند شکل ديگری می يافت. ولی آنچه هادی مطرح می کند البته تامل کردنی است تا راههای موثرتری بتوان طرح ريخت. اين پرسش برای پاسخ های آتی باز است. شايد ادبيات ضدجنگ يکی از راههای آن باشد. مردم بی تمثيل و بی قصه و تخيل کمتر با مساله ای رابطه برقرار می کنند. اين خاطره نويسی سيد را ببينيد:

کابوس ها دوباره باز می گردند؟ - علی اصغر سيد آبادی

روزی برای مرخصی چند ساعته به اهواز رفته بودیم که هواپیماهای عراقی رسیدند. آسمان پر هواپیما شده بود، روزهای بعد می گفتند 50 هواپیماست. ما جلوی بیمارستانی بودیم که حالا اسمش یادم رفته است. وقتی هواپیماها نزدیک می شد، جیغ می کشیدیم و فرار می کردیم ،اما نمی دانستیم به کجا.هیچ جا پناهی نبود. نمی دانستیم بمب کجا فرود می آید. آن قدر دویده بودیم که توان رفتن نداشتیم . نشستم و خود را سپردم به قضا و قدرو منتظر ماندم که بمبی نزدیک فرود بیاید و آتش زبانه بکشد و نمی دانم چه شود. از خستگی می خواستم به مرگ پناه ببرم. هواپیماها رفته بودند و من همچنان نای بلند شدن نداشتم. جلو بیمارستانی بودم که حالا اسمش را فراموش کرده ام ،حالا گریه های ترس خورده به ناله بدل شده بود و آدم های لت و پار شده را می آوردند و من عذاب وجدان داشتم، اما توان بلند شدن و کمک کردن را نداشتم. همان جا که نشسته بودم، چشم هایی را دیدم که به کابوس های شبانه ام نفوذ کردند. دخترکی به گمانم هشت –نه ساله شبیه خواهرم بود. توی بغل مردی که می دوید و خون بدن مرد را پر کرده بود و چشمان دخترک باز بود ... حالا دوباره بوی جنگ کابوس ها را به مهمانی خواب هایم دعوت می کند و حالا دوباره آن نگاه دردناک و صدای خنده ها و آتشی که زبانه می کشد و همه چیز را می سوزاند در هم می آمیزند و ...نه من از جنگ نفرت دارم و از کابوس هایی که سال ها طول کشید تاکم رنگ شوند و خواب هر شبم را نیاشوبند.

فکر می کنيد چرا غربی ها هنوز که هنوز است از جنگ جهانی فيلم می سازند يا چرا يهوديان همه ساله بودجه های کلانی را در کار ساختن فيلم های ضدجنگ و مستندهای تکان دهنده تاريخ جنگ سرمايه گذاری می کنند؟ آنها می دانند که نبايد فراموش کرد. می دانند که به محض اينکه زشتی جنگ از يادها رفت و نسل جنگ نديده فراغت زير دندانش مزه کرد ممکن است فيلش ياد هندوستان جنگ کند. عکس ها هم همين ويژگی را دارند. برای همين است که مريم مومنی در خواب زمستانی شماری از عکس های کودکان جنگ را آورده است.


اين نوشته های ديگر را هم ببينيد:

آيا پس از بغداد نوبت تهران است؟ - لوموند ديپلماتيک
در سرزمينی غير معمولی به دنيا آمده ام - نيوشا در خودمونی
آژير قرمز برای آمدن بوش - معصومه ناصری
به هيچ آيه و افسونی تن به نبرد نمی دهيم - داريوش در ملکوت
تلاش های ارزشمند در همدلی بر ضد جنگ - حامد قدوسی
آنها در اورکات خوشحالی خود را از حمله آمريکا پنهان نمی کنندحامد دهقانی
محاجه با موافقان جنگ - سعيد حاتمی
راهش اين است که ظاهرا هم که شده دموکراسی داخلی را تقويت کنيم - مهدی در قاف

 

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است