سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

January 9, 2005

آموختن از مارکس

مدير مجله وزين فل سفه ( گوگل ژورنال سعيد را در مجلات طبقه بندی کرده است!) مقاله جالبی از خوانندگان اين مجله وزين فلسفی منتشر کرده است که خواندن آن بلافاصله مرا به حالی عجيب برد چنانکه ناچار شدم از پشت کامپيوترم بلند شوم سيگاری روشن کنم و کتری برقی را جوش بياورم تا چايی بريزم و فکرهايم را برای اين يادداشت جمع کنم. مقاله که با قلمی خوب ترجمه شده چنين عنوان دارد: فيلسوف و خداحافظی با ديروز . نخست اين پاره را -که مرا دگرگون کرد- با هم بخوانيم:

"درانتهاي اطاق بزرگ خانواده دكتر ماركس كه به صورت سالن طويلي است، اطاق كوچك خواب بچه ها قراردارد. درتمام خانه نمي‌توان يك وسيله سالم يا نو پيدا نمود. همه چيز شكسته، پاره و يا كهنه است. در وسط سالن، ميز بزرگ، ارثيه پدربزرگ مانندي، قرار دارد. روي ميز، غير از وسايل بازي بچه ها، از جمله عروسكها، وسايل خياطي خانوم، كتابها، جزوه‌ها، روزنامه‌ها، دستنويسها، قاشقهاي زنگ زده، چاقوها و چنگالهاي آلوده، استكان و ليوانهاي لب زخمي و شكسته، ديده مي‌شود. در يك كلام بگويم ، انگار دكان سمساري است، پايين و بالا، چپ و راست پر از وسايل كهنه، رنگ پريده و بدبو مي‌باشد. درميان همسايه ها هم شايعه شده كه دكتر ميم، هلن خانوم، كلفت خانه را آبستن نموده. او قبلا آشپز خصوصي والدين ژانت بوده و بعد از ازدواج ژانت با ماركس، آنها را دراينجا همراهي كرده و درد و رنج و فقر درغربت را نيز با آنها شجاعانه و فداكارانه تقسيم كرده است. در حالي كه دكتر ماركس به تجزيه و تحليل سرمايه داري جهاني در نشريات مي‌پردازد، وضع مالي و اقتصادي خودش روز به روز وخيم تر مي‌شود. او بايد گاهي تمام وسايل خانه را براي دريافت چندرغازي به گرو بگذارد. و اغلب نمي تواند در جلسات رسمي شركت كند يا به خارج ازخانه برود چون حتا كت و شلوارش را نيز به امانت گذاشته است."

اين همان مارکس مشهور و چهره دوست داشتنی ادبيات انقلابی چپ در سراسر قرن بيستم است. آری نويسنده کاپيتال يا سرمايه. چه تضاد تامل برانگيزی است ميان آن فقر و اين کتاب. در ميان دود سيگار ذهنم را که مرور کردم اول به ياد ژان ژاک روسو افتادم که خودش وضع خانوادگی خوبی نداشت اما کتاب تعليم و تربيت نوشت. بعد منتقل شدم به علامه حلی - اگر خطا نکنم؛ منبعی همين حالا برای رسيدگی در دست ندارم- که در داستانی افسانه وار در باره اش شنيده بودم که بر بام خانه به قول ما خراسانی ها کاغذباد يا به قول تهرانی ها بادبادک هوا می کرد که کسی در خانه را زد و سراغ علامه را گرفت. سر از بام فرو آورد و گفت منم! افسانه می گفت 8 سالش بوده يا 10 يا 12 سال. بعد به ياد دوستی افتادم که در مشهد داشتم و همدوره فوق ليسانس بود و يک روز در گرمای چهل درجه تابستان به خانه اش رفتم. در فقر مطلق می زيست. اما از بهترين صائب شناسان و بيدل شناسان بود. هنوز تصوير صدها برگه ای که روی کاغذهای ارزان يادداشت کرده و دور اتاق پراکنده بود در ذهنم هست. بعد به سمرقند منتقل شدم. به گفتگوی دراز با شاعر دقيق النظر آنجا به نام خواجه که شاگردان و پيروان بسيار داشت. نمونه ای از فقر شرافتمندانه و آزادگی کمياب بود. بعد دوباره به دانشگاه برگشتم و دانشجويانی را به ياد آوردم که گاه همدرس بوديم يا دانشجويانی که خود برای آنها تدريس می کردم. لباس های مندرس به تن داشتند اما با ذهن های درخشان. پس از آن به ياد جاده های تاجيکستان افتادم و چشمان درخشنده پر زندگی پسرکی هوشمند که با خواهرش رشته های به نخ کشيده انجير يا پسته کوهی می فروخت. ... ...

به اين منتقل شدم که در اصول زبانشناسی و زبان آموزی نکته ای هست که بسيار انسانی است. می گويد مهارت های زبانی که چهار مهارت گفتن، خواندن، نوشتن و شنيدن است هر يک از ديگری بالنسبه مستقل است. اگر در خواندن و درک مطلب خوب باشی لزوما به اين معنا نيست که خوب هم حرف می زنی. هر مهارتی را جداگانه بايد پرورد. و همه نمی توانند آن مهارتها را با هم در کمال خود احراز کنند. چنان که هستند بسيار مترجمان خوب که از گفت و گو کردن به زبانی که از آن ترجمه می کنند عاجزند. چنانکه هستند کاپيتال نويسانی که از عهده امور پولی واحد کوچک خانه خود بر نمی آيند.

بعد فکر کردم زندگی هم همين طور است. آدم يعنی. ذهن آدم مستقل از شرايط فردی و اجتماعی اش می تواند رشد کند. می تواند کودک باشد اما علامه شده باشد. کور باشد اما وزير شود. می تواند فقير باشد اما پرکوش و دانشور باشد. می تواند زندگی پر آشوب و بی نظمی داشته باشد اما برای آرامش و بقاعده تربيت کردن کودکان کتاب بنويسد و نظريه ارائه کند. می تواند از هر چه کتاب فارسی در ايران است محروم باشد و دور اما با همان چند کتابی که به تصادف يا کوشش و هزار زحمت در سمرقند از بازرگان و ديپلمات و فرهنگی ايرانی به دست آورده گليم خود را از آب کشيده باشد و به قامت راست ايستاده باشد و در شعر و ادب اهل نظر شده باشد. يادم افتاد که نيچه هم که تمام عمر به انديشيدن عليه رحم پرداخته بود می تواند تنها کسی باشد که گاری شکسته را از روی تن مجروح گاريچی با نيروی شانه خود بالا داده باشد.

ما هميشه دنبال کامل کردن زندگی می دويم. همه وعده ها را به پس از آنکه خانه داشتيم و ماشين داشتيم و پس انداز بانکی داشتيم موکول می کنيم. هيچ وقت هم به آنچه با خود قرار کرده ايم نمی رسيم. اما در اين ميانه از زندگی کردن هم خود را محروم می سازيم. در عمل نيز بيشتر مردم جهان در فقر و نياز می زيند و می ميرند و آرزوهای دور و درازشان به جايی نمی رسد. منطق زندگی حکم می کند که هر کدام از مهارتهای زندگی را توانستيم و بخت اش را داشتيم بياموزيم و در آن به کمال برسيم. اين مستقل از فقر ممکن است. هم فقر فردی و مالی و هم فقر فرهنگی و اجتماعی. من در سمرقند و خجند و دوشنبه و ختلان اين را آموختم که مردم می توانند فقير باشند اما از شادمانی هاشان کوتاه نيايند. من با وجود فقر وحشتناکی که آنجاها هست کمتر کسی از عام و خاص را سر به گريبان و ناراضی از روزگار ديدم و در شکايت دايم. آنها رمز حيات شادمانه را يافته اند. مهمان هم که آمد هر چه دارند بی شرم و نگرانی از کم و کاست آن بر سفره می چينند و با روی خندان پذيرايی می کنند. می دانند که شادی از جان می رسد نه از نان.  زندگی را معطل نمی کنند. نمی گويند هر وقت داشتيم خرج می کنيم و مهمان فرا می خوانيم. دست گشاده را به فقر نمی بندند. همت بلند می دارند و از هر آنچه هست سهمی که می توانند بر می دارند. ياد مادام کوری می افتم که در جواب دوستی که به خانه دعوت کرده بود و از خوراکی می پرسيد گفت: کمی سيب زمينی هست سرخ می کنيم و می خوريم و می نشينيم بحثهای روشنفکرانه می کنيم! شگفت ترين داستانی که در اين ماجرای امداد مردمی به سونامی زدگان آسيا خواندم نيز چنين رنگ و بويی داشت. گاردين نوشته بود مردی بی خانمان در صف کمک ايستاده بود و چون به پيشخوان صندوقداری که کمک ها را دريافت می کرد رسيد جيبهاش را از پول خرده هايی که لابد کمک مردم رهگذر به خود او بود خالی کرد و گفت: من هم می خواهم سهم خود را ادا کنم.

زمانی استاد يارشاطر به من که در ايران بودم، و از نبود کتابخانه ای که مثل بهشت دست که دراز کردی کتاب مطلوبت را برداری شکايت کرده بودم، نوشت: با شماری کتاب منتخب و مورد علاقه ات هم می توانی در بهشت باشی. آن روز اشاره او را بروشنی درک نمی کردم. اما کمی که جهان را بيشتر شناختم بر نظر پاک خطاپوش او آفرين گفتم. هيچ کتابخانه ای کامل نيست. مثل زندگی. اما زندگی هميشه می تواند ما را شگفت زده کند. مثل مارکس.   
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است