سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

December 22, 2004

مدل شناخت "بی مرکزی" در تحليل جامعه ايران

مهمترين ويژگی جامعه و سياست امروز در ايران "بی مرکزی" است. من انديشه های خود را در اين باب در اينجا می نويسم نه بدان جهت که نگره ای کار-شده در تحليل مسائل ايران عرضه کرده باشم بلکه تا با همفکری دوستان ديده و ناديده ارزشهای اين ديد پايه را در وارسی و پيش بينی وقايع سياسی بسنجيم.

من فکر می کنم مقدار زيادی از سرگردانی امروز در ايران و همچنين در ميان ايرانيان در اروپا و تا حدودی آمريکا ناشی از اين "بی مرکزی" است. نمی خواهم با تعريف بی مرکزی شروع کنم ولی به هر حال از نظر من اين ويژگی ناشی از رها شدن نيروهای اجتماعی از اتوريته های پيشينی، تسلط انديشه های ليبراليستی، درک ناقص از پلوراليسم، ناتوانی رهبران موجود سياسی، بن بست های ناشی از مهار نيروهای پرتکاپو، توازن قدرت شکننده، فقدان نيروی سياسی تمام کننده، شکست پروژه اصلاحات از درون، تکثر و عدم توافق طبيعی صنف روحانی و مسائلی از اين دست است که بر تحليل گران اجتماعی ايران تا امروز روشن شده و بحث های پراکنده ای هم در باره آن صورت گرفته است. 

انتخاباتی بی مرکز

می کوشم با کاربست مدل "بی مرکزی" در تحليل صحنه مهم انتخابات تا حدودی دامنه و ارزش اين بحث را روشن کنم. در وضع فعلی هيچيک از نامزدهايی که نامشان برده می شود گزينه های تام و محوريت بخش نيستند.  محافظه کاران کسانی مانند لاريجانی، ولايتی، احمدی نژاد، رضايی را مطرح کرده اند که گويا همه حتی خود مطرح کنندگان آنها هم می دانند که در اندازه های رياست جمهوری نيستند. کروبی و روحانی هم وضع بهتری ندارند. گزينه روحانی اگر به جهاتی جذابيت داشته باشد از جهاتی ديگر فاقد جذابيت است بويژه برای مردمی که پس از خاتمی به دنبال شخصيتی ديگرند -که نمی يابند- و نه خاتمی دست آموزتر. تا اينجا قوی ترين گزينه رفسنجانی است. برای همين هم کسانی مانند شمس الواعظين بر او دست گذاشته اند. اما احمد زيد آبادی در تحليل درخشانی نشان داده است که چگونه رفسنجانی امروز نه گزينه مطلوب و تام محافظه کاران است و نه اصلاح طلبان.

سخن من در اين است که گرايش به رفسنجانی به دليل آن است که گويا در او هنوز قدرتی برای مرکزيت بخشيدن و پايان دادن به تشتت فعلی تشخيص داده می شود. دليل توجه به او درست به خاطر بی مرکزی عمومی است که همه آن را احساس می کنند. اما قدرت او در مرکزيت بخشيدن به نيروها تا حدود زيادی تحليل رفته است. در يک نگاه، اگر خاتمی تنها گزينه ممکن و مطلوب در مرکزيت بخشی در انتخابات دو دوره قبل بود امروز رفسنجانی تنها گزينه ممکن و نامطلوب است. ترجمه اين وضعيت به عمل سياسی اين است که جامعه آبستن تحولات و چرخش های پيش بينی نشده ای است که گروههای فعال در اين صحنه به نحوی غريزی می کوشند آن را به سمت خود جهت دهند.

مرکزيت بخشی به زور

اقتدارگرايان يا صاحبان قدرت های دولتی و حکومتی می کوشند از تمام ظرفيت های سياسی، رسانه ای، اطلاعاتی، قضايی و پليسی و نهايتا ديپلماتيک خود استفاده کنند و ماجرا را به نفع خود تمام کنند. به زبان بحثی که می کنيم يعنی مرکز ايجاد کنند تا اين مرکز سامانی به وضع آشفته فعلی بدهد. مرکزی خواسته و مطلوب آنها که مشکل بی مرکزی را را به سود ايشان چاره کند. ابزارهای عمل آنها کاملا شناخته شده است. فاقد خلاقيت و قدرت اقناع و بسيج است. به همين دليل از ارزش کاربردی زيادی برخوردار نيست. هم نمونه نامزدهايی که مطلوب می شمارد اين ضعف را آشکارا وامی گويد و هم ناتوانی قضايی اش در تغيير فضا. برای همين است که مثلا تمام اعتراف گيری های اخير  بی نتيجه و پادرهوا می ماند و در واقع فقط زحمتی نصيب طراحان و مجريان می کند و شکستی بر شکست هاشان می افزايد.

قانون اساسی چونان مرکز

اصلاح طلبان و تمام کسانی که ابراهيم نبوی آنها را پارلمانتاريست ناميده است نيز در عين نااميدی می کوشند حس مرکزيت را از دست ندهند. توجه آنها به قانون اساسی به نظرم کاملا صادقانه است. زيرا در بی مرکزی رايج قانون اساسی را تنها "مرکز"ی می يابند که هنوز می توان در آن چنگ زد و به نوعی وفاق و پيمان اجتماعی دعوت کرد. اينکه قانون اساسی می تواند يا نمی تواند چنين وفاقی ايجاد کند آنقدر مهم نيست که شکست تجربه پارلمانی اصلاح طلبان در سالهای اخير. منتقدان و بی باوران به آنها درست به دليل اين شکست يا ناتوانی ساختاری (ذهنی و سياسی) است که نمی توانند پارلمانتاريسم آنها را بپذيرند. امری که بنوبه خود گريز از مرکز (قانون اساسی، پارلمان، انتخابات، اصلاح طلبان) را تشديد می کند. اهميت اين تجربه را  با نگاهی به وضعيت خاتمی در سالهای آغازين کارش و حمايت بی دريغی که نثار او می شد می توان دريافت. آن زمان هنوز اين تجربه نتايج خود را به بار نياورده بود. می توانست طلب حمايت کند با دميدن در اين اميد که به جايی می رسد.  امروز اين اميد به طور کلی بر باد رفته است. استفاده افراطی از شورای نگهبان برای بازداری مجلس از کار طبيعی خود مدخليت تامی در اين ماجرا داشته است. به زبان ديگر، افراط در مرکزيت بخشيدن به شورای نگهبان به قيمت بر باد رفتن مرکز بزرگتری مانند مجلس، انتخابات و حال قانون اساسی تمام شده است.

رفراندوم بازگشت به مرکزيت مردم

به نظر من از اينجاست که بحث رفراندوم با همه کاستی هايش مطرح شده است و از يک تهديد لفظی برای حاکميت به يک تهديد واقعی تبديل شده است. چرا بايد از رفراندوم ترسيد؟ به نظر من ترس دروازه بانان از اين ضربه پنالتی از آنجاست که بازی در وضع بدی است و يک گل ممکن است سرنوشت بازی را برای هميشه تغييؤ دهد. رفراندوم در داخل هيچ وضع مستقر سياسی نيست. برای تغيير وضع غيرمستقر است. ترس از اينجاست. رفراندوم می کوشد بی مرکزی و نااستقراری موجود را از راه بازگشت به مرکز عالی و عمومی و واقعی و زنده چاره کند يعنی با رجوع به مردم. مردمی که امروز بشدت اسير رهاشدگی اند. دانه های يک تسبيح عظيم اند که نخی آن را به هم وصل نمی کند و در ظرف بزرگ جامعه سرگردان اند و از اين شبه مرکز به آن مدعی مرکزيت در رفت و آمدند جيوه وار. به نظرم به همين خاطر است که اخلاق سياسی و پايبندی سياسی امروز در ايران رنگ باخته است. تلون مشخصه جامعه بی مرکز است.

آيا رفراندوم می تواند پيش برود؟ و اگر نرود چه خواهد شد؟ من فکر می کنم که جامعه سياسی ايران که فعلا جامعه مسلط شده است اگر راه رفراندوم را هم نرود بايد راهی اصيل برای رجوع به مردم باز کند. تا مردم دوباره صاحب حق و اميد نشوند بی مرکزی چاره نمی شود. مجلس و دولت يکدست و اقتصادگرا و آبادگر و چه و چه هيچ يک قادر نيست بدون درمان کردن بی مرکزی ثبات و قرار داشته باشد و کاری بکند.

رفراندوم و آسيب بی مرکزی

اما رفراندوم چه می شود؟ به نظرم رفراندوم پيشنهادی دقيقا نشان می دهد که بی مرکز است. هيچ ليدر تام و تمام کننده ای ندارد. پيشنهاد کنندگانش افرادی نيستند که در يک پروسه اجتماعی به رهبری رسيده باشند. انتقادهايی هم که در باب صلاحيت آنها می شود ظاهرا به اين جهت نظر دارد و تنها در همين جهت معنايی دارد. به همين دليل هم آنها بعد از ارائه طرح خود گفته اند که ما خود را در جايگاه رهبری طرح نمی بينيم. درست گفته اند. دست کم انصاف و صميميت داشته اند. اما اين به موفقيت طرح آنها کمکی نمی کند. هزار و يک حرف و حديث شکننده هم که مطرح شده و می شود ناشی از آن است که در وضع بی مرکزی همه حرفها و ادعاها و طرحها گويی برابرند. رفراندوم اگر به ليدر يا هسته رهبری خود دست نيابد بی نتيجه می ماند. آيا آيت الله منتظری که تا امروز بلندپايه ترين شخصيتی است که از آن حمايت کرده است می تواند اين نقش را بر عهده گيرد؟ بر من روشن نيست. اما راههای روبرو تا از ايجاد مرکزيت نيرومند متکی به مردم عبور نکنند همه بزودی بی نتيجه رها می شوند. بايد به مردم بازگشت و دوباره از آنها آغاز کرد. درست همانطور که انقلاب کرد. درست همانطور که انتخاب خاتمی کرد. راهی به مردم و تمام کنندگی تصميم آنها هست؟ 

ن.پ. گفتگو از بی مرکزی با گفتگوی امروز احمد منتظری در باره نظر پدرش در عدم حمايت او از رفراندوم جديت بيشتری پيدا می کند. می بينيم که وضع مسلط در طفره رفتن از ايجاد مرکزيت يا ناتوانی در ايجاد آن است. گويا آيت الله منتظری نيز متاثر از چنين فضايی است که يک روز از رفراندوم يا اصل آن حمايت می کند و روز ديگر آن را از طريق احمد پس می گيرد يا زمان را مناسب نمی داند و برای حمايت خود شرط می گذارد (به شرح گفتگو با احمد نظر کنيد). آمدن يا نيامدن منتظری مساله من نيست. پذيرش يا عدم پذيرش او هم به آحاد مردم بستگی دارد. می توان ديد البته که گويا روحانيت به معنايی که در 25 سال اخير شناخته ايم ديگر در آينده نقشی نخواهد داشت. اما در اشاره به حرف مهرنوش ( در کامنت ها) بايد بگويم که آلترناتيوهای ديگر هم همين وضع را دارند. دکتر امير احمدی يکبار می گفت که  سازمانهای سياسی موجود ما که از پيش از انقلاب سابقه دارند به گذشته تعلق دارند. آنها گذشته ما را ساخته اند و در بررسی تاريخی بايد از آنها بدرستی ياد کرد اما در آينده ما نقشی ندارند. اين قضاوت که من آن را درست و بجا می يابم وضع را شناورتر از آنچه به نظر می رسد نشان می دهد. اگر به بحث خود بازگردم بايد تاکيد کنم که در دقيقه اکنون وزن همه گروهها در "بی وزنی" برابر است! اين آن چيزی است که بی مرکزی را مشخصه جامعه و سياست ما کرده است. 

در باره نظر الپر ( نگاه کنيد به کامنتها) نيز بايد بگويم تعريف مرکز را از راه نشانه شناسی آن تا حدودی داده ام. اما تعريف منطقی آن فرصت مستقلی می خواهد تا تمام آنچه را در مقدمه آوردم باز کنم. بحث فعلی صرفا در حد طرح موضوع است. باز هم از نظر استدلالی دوستان استقبال می کنم. از سام الدين ضيايی هم ممنون که به حلقه بحث بازگشته است. اشاره او در باب سياست و دين به نظرم از اين زاويه بايد ديده شود که گويا تا ما از اين نوع بحث های نظری فارغ نشده باشيم و به نتيجه ای تقريبا مقبول عموم نرسيده باشيم وضع فعلی مان ادامه خواهد يافت. به چنين باورهای عمومی نرسيدن و دلايل اين ناکامی را  وارسيدن از بحث های آسيب شناسانه مهم ماست.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است