سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 19, 2003

زمستانی بود آن سال...

يک شب برفی بود که به برلين رسيديم. راننده که ما را می برد گيج بود. يا مست شايد. يا عاشق و حواس پرت. ممکن که با عيالش حرفش شده بود. آلمانی ها منضبط اند اين نبود. اصلا برلين بعد از قضيه ديوار به هم ريخته است. اخلاق روسی عهد قديم با آداب غربی درآميخته معجونی غريب ساخته است. برلين هنوز خلق و خوی روسی دارد. اما شهری است يگانه که آن فيلم وندرس در باره اش هيچ اغراق نيست. برلين ... ... کجای برلين بوديم نمی دانم اما راننده گفت همين است. گفتم رسيديم خانه معروفی. اما نرسيده بوديم. برف می باريد و بالا پايين رفتن در خيابان سودی نداشت. چه برف درشتی! در لندن ازين خبرها نيست. به داخل باشگاه مانندی پناهيديم و دنبال تلفن گشتيم. آنموقع هنوز موبايل يا به قول آلمانها دستی نداشتم. تا مدتها بعد هم نداشتم. بالاخره هم مجبور شدم که گرفتم. هيچ کس مرا پيدا نمی کرد. در کمال تعجب منشی آن باشگاه از ما خواست که از تلفن او استفاده کنيم. چنين چيزی در لندن تقريبا غير ممکن است. بگذارم پای خصلت خودمانی تر برلين شرقی؟ باری عباس آمد. هميشه تلفنی صحبت کرده بوديم. حالا چهره به چهره آشنا می شديم. يک ايرانی و بل تهرانی لوطی منش تمام عيار. اکرم هم. خانه شان دلباز بود مثل اخلاق شان. فوری صميمی شديم و شب درازی به شعر و قصه خوانی و گفتگو از کتاب و سياست گذشت. و چای عالی و شراب ناب و بعد هم جای خواب. زمستانی بود زمستانی بود آن سال زمستان بعد از 11 سپتامبر ... ... عباس معروفی گلشيری هميشه يک گوشه ای از ذهن و خاطره معروفی را در اختيار دارد. عباس معروفی

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است