title دکتر ژیواگو؛ عشق و سیاست

به دعوت نوشی خانم عزیز که از پیشکسوت های وبلاگستان است قرار شد امروز که ۱۳ مرداد است یادی از عاشقانه ها بکنیم. چرا امروز؟ به خاطر اینکه امروز همان روزی است که سعید در دایی جان ناپلئون عاشق می شود.  یک روز خاص در ادبیات ایران که با ذکر تاریخ و ساعت دقیق کسی از آغاز عشق خود می گوید. روزی که می تواند روز عشق باشد. دایی جان البته داستان عشق نیست. بیشتر داستان سیاست است. اما کدام سیاست است که به عشق پیوند نخورده باشد؟ دایی جان نگاه جوانان عاشق به بازی سیاست بزرگترهایی است که بر سر هیچ و پوچ می جنگند. از خیالی جنگ شان و صلح شان.

عاشقانه های زیادی دیده ام. اما کمتر فیلمی از نظر انسجام درونی و شیوه روایت و انسانگرایی محض و بستر تراژیک به پای دکتر ژیواگو ساخته دیوید لین می رسد. فیلم های خوب زیادی هست که جایی انسجام خود را از دست می دهد. یا شیوه روایت اش هموار نیست. ضربان درستی ندارد. یا چیزی در انسانگرایی کم می آورد. گروهی از فیلمهای عاشقانه هم هستند که اروتیسم در آنها زیادی است. گویی عشق به اروتیسم تقلیل یافته است. اروتیسم یا کامجویی بخشی از عشق است بی تردید اما نه همه آن است و نه می شود آن را به کامجویی تقلیل داد.

دکتر ژیواگو یک خصلت مهم دیگر هم دارد که شاخص ابدی عشق خوب است و آن پیوند عشق است با سیاست. این را از حافظ آموخته ایم که عشق بدون سیاست آنقدرها کمالی ندارد. و از فروغ آموخته ایم که عاشقانه ترین و سیاسی ترین شعرها را می سرود. و به نظرم از حافظ آموخته بود. عشق بدون سیاست و جامعه زیادی رمانتیک می شود. آدمها هرگز بریده از جامعه و سیاست نیستند و روایت عاشقانه ای که در آن جامعه دیده نشود و شبکه قدرت غایب باشد دچار انحراف دید است.

عشق در دکتر ژیواگو هم آن غرابتی را دارد که باید داشته باشد و هم آن شوریدگی که اصلا شاخص عشق است. و بعد آن گمشدگی معشوق. آن به هم ریختن جهان. دکتر ژیواگو بخوبی نشان می دهد که جهان آنچنان نامنتظر است و زندگی آنچنان افت و خیز دارد که تنها چیز باارزشی که از آن می ماند عشق است. حتی اگر عشقی ناکام باشد. آرزویی بر باد باشد. عشق فارغ از کام و ناکام اش بزرگداشت زندگی است و صمیمیت. و آدمها از اتفاق در نشیب زندگی به آن محتاج ترند. برای تکیه زدن به آن در مقابل اندوه جهان. برای شادمانی محزونی که در  آن هست و در بهترین داستانهای عاشقانه جهان هست. در شعر حافظ و فروغ هم هست.

عشق انتخاب بنیادین فرهنگ قدیم و صمیم ایران است. اینهمه مبارزه با عقل معنایی دارد. از روی بی عقلی نیست! از حکمتی است فراتر از عقل و درس آموز عقل.  عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دعوت به بی عقلی و بی خردی نمی کنم. به شناخت اهمیت عشق از منظر حکمای فرهنگ ایران فرامی خوانم. برترین عقل تسلیم به عشق است! استدلال اش بسیار ساده است: هیچ کاری در جهان که بیرزد بی عشق و شور و مستی و هیجان نشده و نمی شود و ممکن نیست.  و این چیزی بالاتر از عقل است.

رمز عشق همین است. این جنون و این دیوانگی و این خروج از عرف و هنجار و این تن دادن به کشف و کشف تن دیگری و روح دیگری. این عقل دیگری می طلبد. عقلی آتشین. عقل سرخ.

دکتر ژیواگو چنین است. گزارشگر صمیمیتی بکر در روزگاری بسیار سخت. روزگاری که تنها عشق می توانست آدمی را ماندگاری بیاموزد. من بهترین عاشقانه ها را عاشقانه های دوران ستیز و جنگ می دانم. در دوره جنگ و ویرانی است که عشق بیشترین نیروی خود را نشان می دهد زیرا با بیشترین نیروی ویرانگر خود روبرو ست. عشق زیر چشم وقیح سیاست. عشقی که سیاست آن را ممنوع کرده باشد. سیاست به یک معنا ضد عشق است. ضد عاشقان است. این را در سالهای بعد از انقلاب بخوبی تجربه کردیم. چنانکه نسل پیش از ما بعد از کودتا تجربه کرد. هر نسلی و هر زمانی که در رهگذار باد نگهبان لاله های روشن عشق باشد این را تجربه کرده است.

هر بار که دکتر ژیواگو را دیده ام بیگانگی میان خود و داستان نیافته ام. طوری دیده ام که گویی من همان دوران را زندگی کرده ام. و زندگی کرده ایم. عشق تجربه مشترکی است که ما را به یکدیگر نزدیک می کند. ما را وحدت می بخشد. قهرمانان داستان و فیلم به دوستان ما تبدیل می شوند. گویی با آنها زندگی کرده باشیم. و هر فیلم خوبی چنین است. ما را به دوستی می پذیرد. ما آن را به دوستی قبول می کنیم.

title چه باید کرد؟

گروههای کوچک نیک خواهی
شریعتی می دانست که آن شور و ایمان را که منظور داشت و مبعوث می خواست، نمی توان یکباره در همه جامعه پدید آورد و همه را به یکباره برانگیخت. پس راه آن را نشان می داد: ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر. این شعار محوری شریعتی بود. هدف اش تربیت گروههای کوچک اما همبسته ای بود که در راه خیر عمومی ثابت قدم باشند. او این سنت تاریخی را خوب می شناخت که همه جریانهای بزرگ در تاریخ از خانه ای و محفلی و جمعی کوچک آغاز شده اند. پس اگر نمی توان آب دریا را کشید باید که گروههای تشنه را تقویت کرد. باید چشمه های کوچک ایجاد کرد. باید رودهای کوچک را راه انداخت. مسیر همه اینها دریا خواهد بود. این قطره های شور و شعور و ایمان بتدریج جمع می شوند و دریا می شوند.

از اینجا ست که می توان گفت شریعتی به بومی ترین استنباط از اهمیت مرکزهای کوچک و بزرگ دست یافته بود. او در گفتمان اجتماعی خود پایه ای متین برای کار گروهی یافته و شناخته و ترویج کرده است. پایه ای که هم ریشه در قرآن دارد و هم با عقل سلیم و سکولار قابل فهم است. و اگر تاریخ خود را از این منظر روایت کنیم تاریخ گروههای کوچک و پرتکاپو خواهد بود و مرکزها و نهادهای موثر. شریعتی خود نیز چنین است. او فرد نیست. نام او با نام جمع های پرتکاپوی دوره به هم گره خورده است. چنانکه نام او با نام حسینه ارشاد گره خورده است. او با گفتار و رفتار اجتماعی خود به ما می گوید مرکزها را دریابید! گروههای کوچک خود را تشکیل دهید! از کوچکی گروه و قلت افراد واهمه نکنید. همه کارهای بزرگ از گروههای کوچک آغاز می شود.

میراث شریعتی
اکنون می توانیم یکبار دیگر آن سوال مقدر را بپرسیم که آیا ما به شریعتی دیروز و امثال او در امروز و آینده خود نیازمندیم؟ مگر جامعه امروز ما همان مختصات جامعه آن روز را دارد که شریعتی در آن می زیست و می توانست با کلام خود مخاطبان آشنا و ناآشنای خویش را برانگیزاند و به اقدام وادارد؟

یک جواب این است که نه! من که از مشتاقان درس و بحث ها و سخنرانی های دکتر سروش بودم حتی همان سالهای بعد از انقلاب هم که سروش در اوج بود می فهمیدم که دوره سخنرانی برای هدایت خلق تمام شده است. با خود فکر می کردم دکتر سروش از طریق سخنرانی نخواهد توانست کار شریعتی را ادامه دهد. پس روشن است که اگر فضا پس از انقلاب دیگر شده بود امروز نزدیک به ۴۰ سال پس از انقلاب بعید است که بتوان با سخنرانی به همان هدفی دست یافت که شریعتی به آن رسید. سخنرانی در آن روزگار بهترین امکان شریعتی بود – عصر او اصلا عصر سخنرانی و خطابه های انقلابی بود در سراسر جهان – و او از آن به بهترین صورت استفاده کرد. او هم کلاس درس اش را به سخنرانی اختصاص می داد و هم وقتی وارد حسینیه ارشاد شد از تمام ظرفیت هایی که حسینیه در اختیار او گذاشت بهره برد. در روزگار ما باید بر امکانات متناسب برای مخاطب امروز تکیه کرد. و طبعا این نیاز دارد که امکانات را بشناسیم و درک درستی از آنها به دست آورده باشیم.

اما مساله فقط این نیست. اگر جامعه ما با سخنرانی هم هدایت شدنی می بود، دیگر با یک سخنران و حرفها و نظرات او هدایت شدنی نیست و نخواهد بود. جامعه ایران دیگر همان نیست که شریعتی در محاجه با چپ ها بیان می کرد. او می گفت اگر به میان مردم روستا (اکثریت آن زمان ایران) بروید و آنها بدانند از قلعه مارکس می آیید به شما گوش نخواهند کرد اما من اگر به میان آنها بروم می توانم برای قیام در راه حسین آنها را بسیج کنم (رهنما، ۱۹۰). این جامعه از نظر جمعیت، از نظر توزیع جمعیت میان شهر و روستا، از نظر حضور زنان در تکاپوی اجتماعی، از نظر دسترسی به منابع اطلاعات، و البته به خاطر تجربه گران و پرهزینه انقلاب اسلامی دیگر همان جامعه دهه ۵۰ شمسی نیست. پس آیا به شریعتی باز هم نیازمند است؟

پاسخ من این است که آری! همانطور که به دهها شخصیت دیگر خود نیاز داریم که نه فقط ۴۰ سال که صد سال و دوصد سال و هشتصد سال و هزار سال و بیشتر از دوره آنها گذشته است. زمانه ما زمانه آنها نیست اما این به معنای بی نیازی ما از ایشان هم نیست. شریعتی ها سرمایه های فرهنگ و معنویت و اندیشه و معدن حل مسائل ما هستند. مهم نیست که بزرگمهر حکیم یا یحیی برمکی یا قابوس وشمگیر یا فردوسی و سعدی و مولانا و نصیرالدین طوسی و حافظ و ملاصدرا از زمانه ما بسیار دورند و زمانه ایشان بسیار با ما متفاوت بوده است. چنانکه مهم نیست اگر عصر ما عصر مشروطه نیست یا دوره نهضت ملی مصدق نیست. زنان و مردانی که تاریخ ما را و هویت ما را ساخته اند و نیز در دو سده اخیر به مسائل ایران اندیشیده اند و هویت معاصر ما را شکل داده اند از هر قوم و قبیله فکری که بوده باشند سرمایه های پایان ناپذیر ما هستند. آنها که برای ایران و فرهنگ ایرانی اندیشیده اند همواره با ایران و مسائل آن زنده اند. هر کدام از آنها قدمی برداشته و نشانه ای در زندگی و فکر و فرهنگ ما به جای گذاشته است. روشهای کار و زندگی و چاره گری آنها برای مسائل ما همیشه محل تامل و بحث و یادگیری و ارجاع هست و خواهد بود. آنان معالم الطریق اند. درست است که در گذشته زیسته اند اما آینده را هم رقم زده اند. خطا ست اگر فکر کنیم آنها را باید در گذشته دفن کرد. این روش خردمندانه ای برای شناخت و قدرشناسی و آموختن از خادمان ایران و تمدن آن نیست.

معالم الطریق، راهنمای شناخت از خویشتن
هر روزنامه جدی در کشورهای غربی را که باز کنی و هر مجله ای را که مدتی بخوانی و دنبال کنی می بینی که به معالم الطریق فرهنگ خود و فرهنگ اروپا و آمریکا مرتب باز می گردند. هر ساله صدها مقاله و یادداشت و کتاب و جستار تازه در باره شخصیت های موثر فرهنگ و ادب و تاریخ و سیاست غرب نوشته می شود. کسی آنها را به تاریخ نمی سپارد. بلکه شناخت تاریخ بزرگان یک سرزمین یک امر جاری و پیوسته و دایمی است. فراتر از آن، باید بگوییم که شمایل های تاریخی اند که به تحقیق و تامل معنا و میدان می دهند. تحقیق و شناخت تاریخی و فرهنگی و علمی به یک معنا پیوستن به بزرگان فرهنگ در هر کشور است و ایستادن در کنار آنها و کسب هویت و تداوم حضور تاریخی با آنها. کسی که در زبان انگلیسی بخواهد رساله ای ماندگار بنویسید باید از میان صف طولانی چهره های ماندگار آمریکا و بریتانیا مثلا کسی و کسانی را انتخاب کند و درباره آرای ایشان بنویسد و تامل کند و حرف و نظر آنان را نقد و بررسی کند و یاد ایشان را با کار خود و در زندگی خود بزرگ دارد. چنانکه اگر در فارسی کسی رساله ای جاندار و بامعنا و گره گشا در باره حافظ بنویسد تا حافظ هست رساله او هم خواهد بود و محل مراجعه است. صدها کتاب و تحقیق که در باره مصدق نوشته شده است بخوبی نشان می دهد که این مرد ستونی از ستون های فرهنگ و تاریخ و سیاست ما ست. این چهره ها را نمی توان نادیده انگاشت و اگر کسی چنین خطایی کند خیلی زود خودش به باد فراموشی سپرده خواهد شد. این طبیعت تاریخ و جامعه است که در پیوستگی می زید و ادامه می یابد. روشنفکری که تصور کند هر بار باید تاریخ ما را صفر کند و از نو تاریخ بسازد چیزی از تاریخ و جامعه و فرهنگ نمی داند.

جامعه ما امروز دیگر شده است. منابع اتوریته فرهنگی در آن متکثر است. اما همچنان مساله ما مساله ایران است. مساله پروردن شخصیت های نیرومندی است که به وطن و فرهنگ و زبان و تاریخ آن خدمت کنند. از این منظر، ما نه تنها به شریعتی نیازمندیم و مداوما باید به او بازگردیم و او را بازشناسیم و بازخوانیم که باید بر الگوی شخصیت و روش او خود و جوانان خویش را بپروریم. شریعتی گنجی پایان ناپذیر است که ما هنوز از او بسیار کم می دانیم زیرا حجاب های معاصربودن مانع نیک نظر کردن ما در کار و بار او می شود. اما اکنون از یک فاصله ۴۰ ساله از دوره حیات او می توان به بازاندیشی در روش و آثار او آغاز کرد. این معدنی است که هنوز دُر و گوهر بسیار دارد. تنها باید با پای شوق حرکت کرد و با مرام عزت و قدرشناسی به او نگریست و با مهر با او همسخن شد و شاگردانه در مکتب او زانو زد. هیچ درسی و عبرتی بدون شوق و مهر و حرمت استاد آموخته نمی شود. و شریعتی اوستاد اوستادان زمانه ما ست.

بخش های پیشین:
امروز از شریعتی چه می توان آموخت؟
شریعتی از دعوت اش چیزی برای خود نمی خواست
حقیقت در خدمت رهایی نباشد حقیقت نیست
راه شریعتی تعطیل دنباله روی است
شریعتی و مکتب تلفیق

منابع:
عبدالمجید رشیدپور، “راه بهتر زیستن – عقده حقارت”، مکتب اسلام، از آذر ۱۳۴۵ تا آبان ۱۳۴۶ در ۱۲ شماره.
حسین رفیعی، “شریعتی و منتقدانش” در: شریعتی روشنفکر ناشناخته، مجموعه مقالات، به کوشش مرتضی کاظمیان، تهران: قلم، ۱۳۸۶.
علی رهنما، مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد، زندگینامه سیاسی علی شریعتی، ترجمه کیومرث قرقلو، تهران: گام نو، چ۲، ۱۳۸۱.
علی شریعتی، خودآگاهی و استحمار، برگرفته از مجموعه آثار ۲۰ (چه باید کرد؟)، سایت خانه شریعتی، ۱۳۸۰:
http://nimeharf.com/books/Khod-Agahi-va-Estehmar.pdf
علی شریعتی، گفتگوهای تنهایی، مجموعه آثار ۳۳، ویرایش ۲، سایت خانه شریعتی، ۱۳۹۰:
http://nimeharf.com/books/gofteguhaye-tanhayi-eni1.pdf
علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، مجموعه آثار ۲۷، تهران، سپیده باوران، ۱۳۹۴.
بیژن عبدالکریمی، نوشته های اساسی شریعتی، تهران: نقد فرهنگ، ۱۳۹۳.
مهیار علوی مقدم، زهره نیک اندیش، فاطمه جاقوری، آرمان کوهستانیان، “رمز در سه اثر نمادین شریعتی (کویر، هبوط، انسان)”، ادبیات پایداری، سال سوم شماره پنجم و ششم (پاییز ۱۳۹۰ و بهار ۱۳۹۱)، صص ۲۹۷-۳۱۶.
محمد منصور هاشمی، دین اندیشان متجدد، روشنفکری دینی از شریعتی تا ملکیان، تهران: انتشارات کویر، چ۲، ۱۳۸۶.

title شریعتی و مکتب تلفیق

مکتب تلفیق
هنر شریعتی آن بود که درست در میانه روایتهای مختلف به گره زدن آنها پرداخت یعنی کار شریعتی عمدتا در تلفیق هنرمندانه و جسورانه روایتهای بانفوذ در جامعه ما بوده است. و یعنی یک روایت را جانشین همه روایتها نکرده است. بلکه یک روایت جامع پدید آورده است که بالاترین مطلوبیت و اعتبار را داشته است. و این هنر قدیم ایرانی است که در دوره اشکانی رستم ایرانی و هرکول یونانی را با هم جمع زد و در مانویت تدوینی از ادیان عصر به وجود آورد و در عرفان ما اسلام و زرتشت و بودا و مانی را با هم گره زد و در شعر ما حافظ نماینده تام و تمام آن است که همه عناصر متناقض نمای فرهنگ و فکر یک دوره پانصدساله را در غزل ریخت و جاودانه ساخت. شریعتی حوزه های اسلامی را هم امروز «وارث همه فرهنگ های آتن و ایران و روم و مسیحیت و یهود و زرتشتی» می بیند (عبدالکریمی، ۳۵۵).

جمع زدن میان اسلام و سوسیالیسم و گرایش مارکسیسم اسلامی در شریعتی هم درست همینجا معنی می دهد. یعنی جمع زدن بین سنت خودی و امر متخذ غربی و شایع. مارکسیسم اسلامی یا به روایتی دیگر سوسیالیسم خداپرستانه راه حلی جامع بود تا بدون دور شدن از سنت به تجدد روی کند. این راه حل کامیابِ امروز و آینده هم هست. مساله این است که کدامیک از تلفیق ها امروز میسر و ضروری است و کارآمد خواهد بود. چیزی به عنوان دین ناب و فکر ناب و فرهنگ ناب وجود ندارد. همیشه با انسانی عرفی روبرو هستیم و شناخت محدود او و گزینه های شکل گرفته خارج از اختیار و کنترل ما که خواه ناخواه ما را دعوت می کند تا بین آنها پل بزنیم – بین همه آنهایی که برای ما مطلوبیت یا ضرورت دارند.

به نظر من، هر نوع تلفیقی در امروز و آینده ایران باید به وجه سوسیالیستی فکر شریعتی هم توجه داشته باشد و آن را آینده دار ارزیابی کند. خود شریعتی بین مارکسیسم و اسلام جمع زد و کوشید آرمانهای انقلابیون چپ را با آرمانهای کنشگران دینی پیوند بزند. آنچه او را به این کار واداشت فضای چپ انقلابی بود که جهان را به دو قطب تقسیم می کرد و در ایران هم نفوذ فوق العاده ای داشت و اگر چپ نبودی لاجرم راست می بودی و در اردوی مقابل انقلاب قرار می گرفتی. شریعتی راه سومی را برگزید تا هم مسلمان بماند و هم انقلابی. در یک تقسیم بندی کلان، روشنفکران ما هنوز هم در همین سه گروه بزرگ تقسیم می شوند. یا به اندیشه چپ تعلق دارند یا لیبرال و دموکراسی خواه اند و یا راه اسلام انقلابی و اخیرا اصلاحی را اختیار کرده اند. اگر این نقشه وضعیت ما باشد ناچار هر نوع مسیر سیاسی مطلوب باید از جمع اینها پدید آید و آن پیوند میان دموکراسی از سویی و سوسیالیسم از سوی دیگر است با اسلامی که به تکثر قائل است و خود را تنها راه حل نمی داند.

آنچه شریعتی در رویکرد تلفیقی خود کرد با انعطاف پذیری شگفتی همراه بود. او می دانست که اگر انعطاف نداشته باشیم راز بقای خود را از دست داده ایم. جهان پر از چیزهای تازه و گرایش های نو و امور غیرمنتظره است. برای اینکه بتوانیم اصول خود را حفظ کنیم باید به روی امکانات تازه و افق های جدید باز باشیم. او بر مرامی رفت که ورای منطق سیاه و سفید دیدن جهان است. به همین دلیل توانست میان بسیار چیزها پل بزند و پیوندهای آنها را با یکدیگر ببیند و برجسته سازد. در جهانی که بر مدار فرقه گرایی می چرخید و انشعاب و تجزیه و گروه گروه شدن را دامن می زد روش او به نحوی خیره کننده به ژرف ساخت ها توجه داشت و از شعبه شعبه کردن مردمان پرهیز می کرد. در ایرانی از کثرت ایده ها و قوم ها و خرده فرهنگ ها هر روشی که کمتر به تجزیه و تفرق راه داد روش آینده است. میراث شریعتی و میراث ایران هر دو نشان داده اند که تلفیق بزرگترین راه حل ما ست و در آن مهارت و سنت قدیم داریم.

تاریخ با هیجان ساخته می شود
همه اینها را گفتیم ولی این را باید جداگانه برجسته سازیم که شریعتی مظهر آن چیزی بود که پرسش اساسی این جستار است: انگیختگی و اراده به تغییر. او این حکمت عتیق را نیک دریافته بود که بی شوق و شور و هیجان تاریخی ساخته نمی شود. در کارگاه حیات عشق نیروی اساسی است و شریعتی این را هم به کمال دریافته بود و هم ذخیره ای بی زوال از انرژی و نیرو و انگیزه بود. او حقیقت را نمونه ای کامل از این دریافت بود و خودانگیختگی و قدرت انگیزش در دیگران را در بهترین صورت خود داشت.

تاریخ ساختن و به راه انداختن چرخ تاریخ و جامعه و پیش رفتن و به قوت و نشاط رفتن و منزل از پی منزل طی مراحل کردن، بی یاری شوق و شور و ایمان و هیجان ممکن نمی شود. همه بزنگاههای تاریخی و همه دستاوردهای بشری که به کار مردمان آمده باشد و فصلی تازه باز کرده باشد و راهی نو گشوده باشد و نگاهی نو را همگانی کرده باشد، جز به پای ایمان و هیجان و امید بی زوال به آینده ای که می آید طی نشده است و نمی شود. مفهوم دیگر این سخن آن است که تاریخ با عقل ساخته نمی شود! هر تدبیری در انگیزش اجتماعی ناچار باید از مایه هیجانی برخوردار باشد. باید مخاطب را درگیر کند. نه فقط عقل او را برانگیزد که جان او را برآشوبد و او را به شوق آورد. این راهی است که همه بزرگان این سرزمین رفته اند از حکمای قدیم تا شاعران عارف. از سیاستمداران مردمی تا هنرمندان ملی. از روشنفکران طراز اول تا انقلابیون پیشگام. حقیقت را بنگریم در این سرزمین آنچه مردم را و مخاطب را به حرکت درآورده است عقل آتشین بوده است. پیوند عقل و عشق بوده است. عقلی گداخته به شور ایمانی و باوری. عقل سرخ!

و این رمز آن است که او کلمه را دوباره احیا کرد. و کلمه را رساند به مقامی که بتواند هستی بخش باشد. یعنی که نافذ باشد. مصداق کن فیکون باشد. و آدمی را در خود خلاصه کند چنانکه او خود در کلمه خلاصه می شد. کلمه معجزه او بود.

title راه شریعتی تعطیل دنباله روی است

از خودباختگی در مقابل غرب تا خودیافتگی
شریعتی معتقد است که هر جامعه ای باید بر اساس تاریخ و فرهنگ خود نو شود، متجدد شود (مفهوم بازگشت به خویش او در اساس تلاش برای درک همین «خود» است). او با نظر و عمل خود و کشف حقیقت های تازه هم نشان داد که معنای این نوشدن، اصلاح، روشنفکری و تجدد چیست و هم کاری را که نسل او باید می کرد تمام کرد و به نتیجه رساند. منش او و منطق او ضدیت با دنباله روی بود. چیزی که در دوره او ارزش حاکم بود. شبیه شدن به غربی مرکز ایده های سیاست فرهنگی در ایران و کشورهای دیگر غربگرا در خاورمیانه بود.

شریعتی با خودباوری عمیق و اعتماد به فرهنگ خود و شناختی که از آن داشت دنباله رو تفکر غربی نشد. خواست بر اندیشه بومی خود بایستد. نخواست دستور کار از دیگران بگیرد. خواست فرهنگ خود را بشناسد و بر اساس آن مدل جامعه و سیاست مطلوب را بریزد. این حسن بزرگ شریعتی بود و خطاهای او نیز عمدتا از همین جا بود. او به تنهایی می خواست و می بایست تاریخ و جامعه و فرهنگ را بشناسد و معنا کند و در دستگاه نظری و فکری و اجتماعی خود بریزد. حجم آنچه باید می دانست عظیم بود. درست که توانایی او هم فوق العاده بود، اما نداشتن سنت فکری و علمی از طرازی که او می خواست و می توانست دنباله آن باشد باعث می شد تا حد زیادی خود مبدع راه خود باشد. و این نقص های بسیار در کار او وارد کرد. ولی رویکرد او درست بود و هست و خواهد بود. رویکردی که بدرستی پس از او به روشنفکران اصلاحگر دینی و سرحلقه آنها بعد از انقلاب یعنی دکتر سروش رسید.

روشنفکران دینی می خواستند بر اساس دین و مایه های فرهنگ خودی حل مشاکل کنند. به نظریه سه جهان رسیدند و کوشیدند جهان ما را فقط غرب یا ملیت نسازد. ما را آمیزه فرهنگ ایرانی و اسلامی و جهانی دیدند و بازشناختند. و این هم رویکرد استراتژیک فوق العاده ای است که ترک آن آسان نیست و هم با هزینه های بسیار همراه است.

مهمترین ارزش فکری شریعتی رهاسازی ما از استعمار فکری یا تقلید و دنباله روی از الگوهای روز بود. در مقابل لشکری از روشنفکران که یا شیفته شوروی بودند یا ذوب در فکر فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی، او توانست فکر کند و آدم مستعمرات نباشد. مشی او همچنان سالمترین و پاکیزه ترین است و باید از راهی که او نشان داده و هموار کرده رفت. نه اینکه از هر چه گفته تبعیت کنیم که این دور از خرد است. هر گزاره ای را باید سنجید و پذیرفت بی اعتنا به اینکه شریعتی گفته یا مارکس یا محمد و انبوه مراجع فکری جدید روشنفکران در دوره ما. مساله اما این است که متفکر ایرانی باید از خودباختگی و استعمارزدگی و دنباله روی بیرون آمده باشد تا متفکر بتواند بود. و شریعتی این جهاد بزرگ را کرده است و نتایج ارزشمندش در برابر ما ست. راه او مهمترین و استوارترین راهی است که متفکران ما رفته اند و بعد از او نیز گروههایی به تاسی از شریعتی و همفکران او تا حدودی رفته اند.

مبارزه با خودباختگی و ایمان به اینکه ما هم مردمی هستیم و حل مسائل خود می توانیم کرد چه با مراجعه به سنت یا با مراجعه به جهان مهمترین دستاورد شریعتی است. او متفکر دست نشانده نبود. حاکم بر خویشتن و جهان خویشتن بود. و اگر او تنها یک خدمت به مردم خود کرده باشد همین است. خدمتی که از آن بالاتر نیست. فضای فکری و فرهنگی و رسانه ای آنچنان از غرب پر است که ایرانی ها هنوز هم عموما فکر می کنند حرفی برای زدن ندارند. خلع سلاح اند و مرعوب. این از خودبیگانگی چیزی است که تمام فکر و کار شریعتی در نفی آن است.

تقلید همه جانبه از زندگی غربی همچنان یکی از سوانح بزرگ ایام ما ست. و در پناه مبارزه باسمه ای و پرهزینه جمهوری اسلامی با غرب تقویت شده است و مردم را بیش از همیشه به دامن غرب انداخته است. بلایی که از خود ولایت فقیه بزرگتر است. چون مردم خاصه طبقه متوسط که هدف سرکوب نظام ولایت هستند بیزار از این تنگنای ولایی به صورتی واکنشی آن را که ولایت ظاهرا با آن می جنگد شیفته وار دنبال می کنند. در میانه این کشاکش و نبرد هم البته جای رویکردهای آلترناتیو خالی است و این میدان را برای غربزدگی تازه‌ ای باز گذاشته است. نه می توان غرب و جذابیت های آن را نفی کرد و نه می توان دنباله روی را پذیرفت. پس چه باید کرد؟

هویت شناور و انتخاب روایت تاریخی
در ایران معاصر ما مداوما مشغول ساختن روایت خود از تاریخ بوده ایم. آرامش تاریخی نداشته ایم. همسایه ما افغانستان نیز در نبرد با تاریخ قدیم اش که تاریخ مشترک با ایران است می خواسته روایتی مستقل دست و پا کند و تاجیکستان در برابر نیروی تهاجمی پان ترکیسم و انقلاب روسی باید تعریفی از خود به دست می داده است که نه به ایران مربوط باشد نه به اسلام تا بتواند روایتی قابل قبول ارائه کند. در دیگر کشورهای همسایه نیز این ناآرامی فکری ادامه داشته است. از عراق تا لبنان و مصر همه درگیر ساختن روایتهای خود از تاریخ بوده ایم. قرن بیستم قرن بازیافت و فهم بازنگریسته ای از تاریخ بوده است به شیوه ای که با نیازهای زمانه سازگار باشد. یکی باید با انقلابیون روسی کنار می آمده و دیگری می خواسته در کنار پشتو زندگی کند و ما می خواسته ایم در مقابل استعمار انگلیسی و روسی و عثمانی بایستیم و عراق می خواسته هویت تازه ای مستقل از عثمانی برای خود تعریف کند و از این شمار.

قرن بیستم قرن ظهور بسیاری کشورهای تازه است در شرق اروپا و خاورمیانه و اوراسیا و آسیای میانه. و اینها به جمع کشورهای دیگری که از قرن نوزدهم پا گرفته بودند پیوستند. همه هم تشنه تاریخ تازه ای بودند. اما در واقعیت فقط یک روایت از تاریخ وجود نداشت و کشاکشی در میان روایتهای مختلف در جریان بوده است. در ایران مثلا نیروهای مخالف و متعارض هر کدام برای خود روایتی از تاریخ ما نوشتند. صحنه فرهنگ ما در قرن بیستم در ایران و کشورهای منطقه صحنه نبرد روایت های تاریخی است. آخرین گروهی که خواستند تاریخ را از نو بنویسند آخوندهای دولتی در ایران بودند که با انقلاب سر کار آمدند. گرچه تلاش آنها در مجموع شاید از همه دیگر تلاشها ناموفق تر باشد. چون تلاش رسمی و یکسویه ای بود که انقلاب را به گروه حاکم فرو می کاست و طبعا در برابرش نیروی عظیمی برای مقابله و طرد آن روایت تاریخی وجود داشت و دارد که با وجود سرکوب نظام یافته باز به دهها روش و رسانه و از آن مهمتر اراده برای ایستادگی مجهز است.

اما روایتی که دکتر شریعتی از تاریخ ما داد به نحوی خیره کننده متمایز و برجسته و نافذ است. و در این رمزهای مهمی هست. برای امروز و آینده ایران، روایت تاریخی مطلوب و مردمی و واقعگرا در همان مسیری باید حرکت کند که شریعتی آغاز کرد. این مسیر ارزش ملی و ارتباطاتی خود را بخوبی نشان داده است.

قرن بیستم از این منظر قرن نبرد آگاهی های متضاد و متناقض هم بوده است برای ما. هر کسی می خواسته دل ما را ببرد و تا حدودی هم برده است. در نتیجه ما سرگیجه تاریخی هم پیدا کرده ایم. زیرا آگاهی فردی و جمعی در پیوند عمیق با شناخت تاریخی است. شریعتی یکبار ما را از سرگیجه رهایی بخشید اما امروز دوباره نیازمند تعبیر تاریخی تازه ای هستیم. باید روایت خود را و روایتگران خود را انتخاب کنیم. یکسو کاتوزیان است و دیگر سو طباطبایی. یک سو آصف بیات است و دیگر سو محمد مالجو و فاطمه صادقی. یک سو میراث شریعتی و روش تلفیقی او ست و دیگر سو روایت محمدرضا حکیمی و مکتب تفکیک. یک طرف انبوه دفترهای خاطرات مقامات پهلوی است و دیگر سو انبوه خاطرات مقامات قاجاری. یک طرف آریایی ها قرار گرفته اند که مستضعفان فکر ملی ما هستند و سوی دیگر حزب الله ولایی است که مستضعفان فکر دینی ما هستند.

title حقیقت در خدمت رهایی نباشد حقیقت نیست

بلاغت نوشتار
همه هنرهای شریعتی با قدرت او در زبان فارسی گره خورده است. او بخوبی می داند که رهبران فکری و معنوی در سراسر تاریخ از هر مذهب و آیین که بوده اند در اوج قدرت زبانی قوم خود قرار داشته اند. آنها قادر بوده اند بدیع و موجز و موثر سخن بگویند و سخن آنها تنه به تنه شعر می زده است و بالاترین هنر زبانی شمرده می شده است.

شریعتی یکی از بهترین نثرنویسان فارسی است و زبان او سرشار از آفرینندگی شاعرانه است و دقت های بیانی اش برای استخراج بیشترین معنی از کوتاهترین تعبیرها، در دوره معاصر، کم نظیر است. او استاد فشردگی بیان است. هر کدام از ما چندین تعبیر فشرده از او در ذهن داریم. یکی از کوتاهترین و فشرده ترین بیان های او در نقد روحانیت منفعل است و توجه دادن اش به رسالت اجتماعی خود که از محورهای اصلی برنامه او بود؛ بسادگی و کوتاهی و گزندگی خطاب به آنان می گوید: «رسالت نه فقط رساله!» (هاشمی، ۷۴)

مساله زبان مساله ای اساسی است. او به تنهایی دهها تعبیر تازه وارد زبان فارسی کرده است و بسیاری از نویسندگان و خطیبان و روزنامه نگاران و تحلیلگران بعد از خود را به پیروی و بهره گیری از آن تعابیر واداشته است. شریعتی به دلیل ذهن خلاق زبانی خلاق دارد و سرمایه زبانی فارسی را برای بیان دقایق فکری و فرهنگی و سیاسی افزایش داده است. هیچ روشنفکری با زبان الکن و گنگ و ناهموار نخواهد توانست به پیام گزاری موثری بپردازد. و البته اگر هستند کسانی که با زبان نامفهوم سخن می گویند باید گفت راه گم کرده اند و وظیفه ناسازگاری با توانایی خود انتخاب کرده اند!

صدق گفتار
در فهم شخصیت شریعتی به عنوان روشنفکری تمام عیار و هدایتگر باید از ارزش بی همتایی در اخلاق یاد کرد که شریعتی از آن در طرازی عالی برخوردار بود یعنی صدق گفتار. او شخصیتی آزاده داشت و نیازی به دروغ برای پر کردن خلاهای فکری و تجربی و دانشی خود نداشت. او هرگز نمی خواست چیزی بنماید که نیست. بود و نمودش یکی بود. اگر چیزی را می فهمید در بیان اش صریح بود و اگر این فهم جدید فهم قدیم او را تغییر می داد از پذیرش آن و بیان خطای پیشینی خود ابایی نداشت. او نه از کسی چیزی می خواست که بخواهد خود را بیاراید تا از این راه دروغ در او راه یابد و نه از کسی واهمه ای داشت تا خود را بپوشاند و ریا پیشه کند و باز به دروغ راه دهد.

شریعتی همه عمر در صداقت کوشید. پیش از همه و بیش از همه در صدق با خویشتن کوشید. تا هر دروغی را از خود بزداید. تا با خود راست و روراست باشد. بد و خوب خود را نیک بشناسد. توان خود را درک کند. و همه اینها در «کویریات» او بخوبی منعکس است. سپس وقتی فهمید که باید چگونه با مردمش سخن بگوید باز از راه صدق رفت و این صداقت در گفتار او پیدا بود و چون سخن اش راست از دل بر می آمد بر دلها می نشست. صدق دل و سخن داشت و همین صدق بیان موجب نفوذ کلام او می شد. هیچ رهبر فکری و اجتماعی نمی تواند در سنگر دروغ پناه بگیرد. زیرا حبابی است که بزودی می ترکد. او این نکته را بخوبی می دانست و می دانست که فارغ از درستی و نادرستی سخن ات و دانش و داوری ات آنچه مهم است صدق در گفتار است. و ستایشی که از شریعتی در زمان خودش و پس از درگذشت اش شد و هنوز می شود نه همه برای دانش او ست که برای جسارت و صراحت و راستی و درستی او و صداقت او ست. هیچ متفکری نمی تواند جز به صدق با دیگران مخاطبه فعال کند. زیرا تفکر با دروغ راست نمی آید. تعهد به تفکر به معنای راستی در اندیشه و گفتار است. هر کس دیگری ممکن است دروغ بگوید جز آن کسی که با تفکر سر و کار دارد و می خواهد از سوانح فکری خود با دیگران بگوید. در اینجا تنها معبر سلامت صداقت است.

شکستن تصویرها و بت های ذهنی
یک جای دیگر هم هست که باید به رهبری و پیشگامی شریعتی اذعان کرد و از او آموخت. و آن در نبرد تصورها و تصویرها ست. او پهلوانی بود که میدان این نبرد را شناخت و به کمک لشکری که فراهم آورد در آن پیروز شد.

شریعتی درک می کرد که جهان کنفورمیستی بر پایه تصویرسازی و تبلیغ یکجانبه ساخته شده است (چیزی که او از آن به عنوان «استحمار» یاد می کرد و رسانه و علم روانشناسی را در آن موثر می دید). جهان دوره او جهان جنگ سرد بود. جنگی که نبرد استعمار را هم به میراث برده بود. بسیاری از کشورهای مستعمره قدیم تازه داشتند مستقل می شدند و ظاهرا از زیر بار استعمار خارج می شدند. بین سالهای ۴۰ تا ۷۰ میلادی نزدیک به هفتاد کشور جهان به پایان دوران استعمار رسیدند و مستقل شدند. از هند بگیر تا الجزایر. اما استقلال بدون داشتن تصویر مستقل و نوین از خود و هویت ملی ممکن نیست. بنابرین نبرد برای استقلال همزمان نبردی برای تصویر از خویشتن و جهان هم هست. به همین دلیل شریعتی راه چاره را در «خودآگاهی انسانی» و «خودآگاهی اجتماعی» می داند.
از یک منظر، اعتبار همه تصویرها موقتی است. کافی است دوره های مضمون پردازی رسانه ها را مرور کنیم. این نبرد بقا ست برای القاکننده و القاپذیر. برخی تصویرها زود می شکنند و اوراق می شوند و برخی عمر درازتری دارند. نبرد برای ماندن است برای عمر طولانی تر بخشیدن به تصویرهای تعریف کننده و هویت ساز است. بنابرین، در هر زمانی با یک یا چند تصویر مسلط مواجه ایم و گاه مثل امروز تزاحم تصویری داریم. برای نجات از تزاحم باید دست به انتخاب بزنیم و گرنه چه بسا با سرگردانی و پریشانی دایمی روزگار خواهیم گذراند. انتخاب تصویر مناسب و رهایی بخش کارکردی همچون عصای موسی دارد که ریسمان های جادوگران تصویرساز را می بلعد.

شریعتی بخوبی می دانست که باید بتوانیم از «خود» تصویری / روایتی داشته باشیم که ما را پیش ببرد. فرو نبرد. نبلعد. غرق نکند در لجه های سیاهی و تاریکی و نومیدی. و همزمان تصویر حاکم را – که به ازخودبیگانه شدن دعوت می کند- فروشکند و مانع از آن شود که با تبلیغ تداوم ابدمدت خود به ادامه وضع نامطلوب و ابدی ساختن ستم و منفعل ساختن «خود» و «خودآگاهی» کمک کند. او تصویرها و تصورهای قدیمی و ناکارآمد را می شکست و با آنها مثل بت های ذهنی برخورد می کرد. بعد از شریعتی تصویر ما از «خود» و هویت تاریخی و ملی مان برای همیشه تغییر کرد. این تصویری بود که او به ما داده بود.

حقیقت در خدمت رهایی
تصویری که شریعتی ارائه می کرد برای ما جذاب بود و همین انگیزه می داد تا برای تحقق آن و تماشای عینیت یافتن آن دست به انقلاب بزنیم.

جذابیت یک ایده یا تصویر در ظرفیت آن برای معارضه با قدرتی است که می خواهیم از آن خلاص شویم. حقیقت در روند معارضه با قدرت خود را آشکار می کند. بنابرین حقیقت مرتب در حال انکشاف است و از نسلی به نسل بعدی تحول می یابد – بسته به دریافتی که آن نسل از قدرت و مساله رهایی دارد. جذابیت ایده عباسیان برای رهایی از امویان بود و جذابیت عرفان برای رهایی از سلطان. در روزگار ما جذابیت ایده های چپ برای رهایی از امپریالیسم آمریکایی بود و جذابیت عقاید شریعتی برای رهایی از شاه و آخوند!
حقیقت ها همیشه ایجاد وحدت می کنند. و وقتی قدرت و ظرفیتِ وحدت بخشی خود را از دست می دهند – که به صورت طبیعی به وجود آمده و دولت پناه و قدرت پناه نیست– زمان پیدایش وحدت تازه ای بر گرد مفاهیم تازه و حقیقت تازه است؛ حقیقتی که تازه کشف شده است یا ارزش قدیم اش دوباره بازیابی شده است.

هیچ نسلی از تولید حقیقت خود معاف نیست. هر نسل باید آن قدمی را بردارد که به کشف مرحله بعدی حقیقت می رسد. یعنی به او رهایی از قدرتی را می بخشد که امروز از آن به تنگ آمده است. و این اصلا “کار” کوچکی نیست. توجه دایم و مراقبه دایمی لازم دارد برای تشخیص درست جهت اجتماعی و سیاسی. این کار و این مراقبه را شریعتی از پیشینیان خود آموخته بود و به آنها وامدار بود اما هنر کشف حقیقت را به مرحله ای تازه و عالی رساند.

title شریعتی از دعوت‌اش چیزی برای خود نمی‌خواست

اسوه های انگیزه بخش
شریعتی به غریزه و شهود و نیز بر اساس فکر و تجربه و تامل در امرهای برانگیزاننده اجتماعی این نکته را دریافته بود که آدمها برای حرکت به الگو و اسوه و نمونه عالی و متعالی نیاز دارند. و این الگوها را ارائه می کرد. از این منظر کار او اساسا معرفی الگو و اسوه بود. از علی و ابوذر و حسین و فاطمه و زینب و حر ریاحی تا اقبال و ماسینیون و سلمان و محبوبه متحدین. او هر شخصیت درخشان تاریخ اسلام و تاریخ شخصی زندگی خود را که یافت برجسته ساخت و چون عمیقا به آنچه می کرد علاقه و اعتقاد داشت نتیجه همیشه موثر و الهام بخش بود. به این علاقه و اعتقاد کمی بعد باز می گردیم.

آدمها می خواهند اسوه ای داشته باشند تا او را تقلید و تکرار کنند و مثل او باشند و در طراز او و در کنار او قرار گیرند. برخلاف همه تبلیغات یکطرفه ای که در روزگار ما مطرح است، آدمها نمی خواهند هر کدام مستقل باشند و از دیگری متفاوت باشند. می خواهند ضمن استقلال رای و فکر خود، از گروهی و جماعتی و فکری و حزبی و شهر و دیاری نمایندگی داشته باشند و پیروی کنند و برای آن بکوشند. استقلال فردی ایشان مانعی برای نمایندگی آنها و هواداری از تعلقات فکری و عاطفی خود نیست.

در برجسته سازی و تبلیغ اسوه ها شریعتی کم رقیب یا بی رقیب است. کمتر کسی را می شناسیم که این حکمت باستانی را در روزگار ما به این خوبی و وسعت و همت و قدرت دنبال کرده باشد و نتیجه گرفته باشد. حکمتی که برای ما مسلمانان ریشه در قرآن دارد. و شریعتی کسی بود که این حکمت های ازیادرفته و عاطل مانده را دوباره به صحنه تکاپوی اجتماعی آورد.

اگر سوال را از این سو مطرح کنیم نقشه کار شریعتی بهتر دیده می شود: شریعتی در جان صدها هزار انسان انگیزه و عشق و ایمان آفرید و ایشان را به حرکت برانگیخت. این قدرت از کجا آمد؟ در واقع رمز نفوذ شریعتی همان رمزی است که اگر آن را درست یافتیم و تقویم کردیم امروز و آینده را هم می سازد و تبیین می کند. چرا که شریعتی برای «تاریخ فردا» کار می کرد و این را بخوبی می دانست و آگاهانه برای آن کار می کرد و پیش می رفت. او از هر روشی که انگیزه بخش و حرکت ساز بود و آینده را شکل می داد بهره برد. و کمتر کسی است که به اندازه او در شناخت روشهای انگیزش خلق به سوی آینده تامل و تجربه کرده باشد و نتیجه گرفته باشد. او در حقیقت کاشف معدن انگیزه ها بود.

هدف دعوت است و بس
شریعتی کار روشنگری را صرفا برای تقویت خیر مشترک و عمومی انجام می داد و هیچ تمنای رهبری سیاسی و مکتبی و گروهی نداشت و نمی خواست در چنین مقام و موقعیتی قرار گیرد. به عبارت دیگر، شریعتی جاه طلبی سیاسی نداشت. هدف اش همان دعوت اش بود و بس. چیزی هم از کسی نمی خواست. منزه بود و از خلق انتظاری و توقعی نداشت. «اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز خدا هست.» و همین تنهایی او را پر می کرد و کافی بود. این خصلت مهم فردی موجب استقلال رای او و مبرا بودن اش از اهوای سیاسی می شد. یعنی نمونه ای از آنچه خودش «خودسازی انقلابی» توصیف می کرد. او سرمشق دعوتی بود که ارائه می کرد. او آدم کلمه و کلام بود. هیچ چیزی فراتر از آن نمی خواست. همین که کلام اش شنیده شود و نافذ باشد و به نتیجه برسد برایش کفایت می کرد. چیزی از آن برای خود نمی خواست و مصداقی از این آیه قرآنی بود که ما اسئلکم علیه من اجر (فرقان، ۵۷).

او که آماده بود جانش را برای حفظ کلام اش و رساندن آن بدهد چیز دیگری را قابل نمی دید که جبران کننده کوشش های مداوم او و رنج های فراوان اش باشد. در گفتگوهای تنهایی اش از زبان امام علی گویی در باره خود می نویسد که: «من علی ام. خودم را، خانواده ام را، فرزندان ام را، همه هستی ام را فدای ایمان ام و عشق ام به آزادی و رهایی و خوشبختی و رستگاری شما می کنم.» (ص ۱۰۱؛ نیز: رهنما، ۹۱) و این از او روشنفکری تمام می ساخت. کسی که فراتر از سخنِ انگیزه‌بخش هدفی ندارد. فرستاده ای است به میان قوم تا به زبان ایشان سخن گوید و پیام هدایت را عرضه دارد. او خود را بیشتر شبیه انبیا می دید تا سیاستمداران.

هنر تعلیم و ترغیب
شریعتی بسادگی خود را معلم می خواند و واقعا هم معلم بود. هنر او در شیوه آموزش او بود. او مثال عالی معلمی است که می داند چگونه نیاز مخاطب را تشخیص دهد، چگونه برای پاسخ به آن نیاز آماده شود و چگونه پاسخی قانع کننده ارائه کند که هم جامع باشد هم ساده و فهما باشد. او بخوبی می داند که مخاطب نتیجه مطالعات او را می خواهد و می طلبد. بنابرین ضمن تشریح مساله همیشه راه حل ها را به صورت فرموله ارائه می کند. این فرمول های شریعتی نشانه های ساده شده ای است که درسهای او را فرایاد مخاطبانش می آورد طوری که حتی اگر شرح درس را فراموش کنند نتیجه را از بس ساده و روشن است و خوب بسته بندی شده به یاد می سپارند.

به عبارت دیگر، زبان او نه آکادمیک است و فنی که فقط متخصصان دریابند و نه پراکنده و درازگو و ملال آور است که مخاطب را خواب برد! سخن او بیدارکننده است. و در آن هیچ خودنمایی و فضل فروشی نیست. او جز سخن و ابلاغ آن به بهترین شیوه هدفی ندارد. نه می خواهد او را ستایش کنید نه اجری برای کار خود می طلبد. مطلب را فهمیدید؟ همین برای او کافی است. چیزی که او را به معلمی تمام عیار تبدیل می کند. و مثل هر معلمی در خور فهم مخاطب و به زبان او سخن می گوید. این است که گاه تندی می کند، گاه طنز می آورد، گاه استدلال می کند، گاه سرد است و گاه سخت عاطفی. او خطیب است و بلاغت خطابه هنر او ست.

قدرت تاویل
هنر دیگر شریعتی قدرت او در تاویل است. تاویل خلاق سرچشمه قدرت او در بازسازی اندیشه دینی است چه مساله آفرینش آدم و ماجرای هابیل و قابیل باشد و چه مساله قیام امام حسین یا ابراهیم و حج باشد. او دین را و زبان دین را نمادین می داند و خود نیز نمادساز و رمزپرداز است (هاشمی، ۳۶ و علوی مقدم و دیگران، ۳۰۴) و از این توانایی به وسیعترین شیوه ممکن استفاده می کند تا نمادها را به زبان روز و در خور فهم مخاطب خود بازآفرینی و احیا کند.

تاویل با یک هنر دیگر او نیز پیوندی روشن دارد و آن بدیع بودن و تازگی و نوآوری است. و اگر این نبود چگونه ممکن بود همه آن روایتها و استنباط های گرد قرون-و-عادت‌گرفته از دین و فرهنگ را نوسازی کرد و چهره ای آشنایی زدایی شده از آنها ارائه کرد. شریعتی بخوبی درک می کرد که تازگی اصل زندگی است و بدون خلاقیت و بازآفریدن جهان کهن نمی توان برای زندگی متجددانه به آن تکیه کرد. روش او بهاری بود. جان بخشیدن به چیزهایی بود که گویی سالها و دهه ها و قرنها ست که در زمستانی دراز مرده اند و هیچ انرژی و نیرویی در آنها نیست. اما او چنان این جهان عتیق را زندگی بخشید و از نو فهمید و به زبان مطلوب مخاطب امروز خود بیان کرد که او از داشتن این میراث کهنه و ارزشمند احساس ثروت و توانایی کرد.

هدف او درمان درماندگی بود و پروردن افرادی که صاحب عزت و آگاهی و اعتماد به نفس باشند. و در این کار کامیاب بود. نگاه به شریعتی از زاویه درمانگری چه بسا نشان دهد که او عمیقا به دستاوردهای روانشناسی و روانکاوی دوران آگاه بود (گرچه فروید را پیغمبر کذاب می شمارد؛ عبدالکریمی، ۲۲۵) و از آنها در کار خود بهره می برد. یکی از کلمات کلیدی در آثار و گفتار او حل مشکل «عقده حقارت» است. اصطلاحی که در دوره او بسیار رایج بود و حتی مجله مکتب اسلام در چندین شماره به آن پرداخت (سال ۱۳۴۵).

title امروز از شریعتی چه می‌توان آموخت؟

حتی اگر با شریعتی مخالف باشیم باز هم نیازمندیم دست کم یک مساله را درباره او برای خود روشن کنیم: او چطور به بسیج عمومی توفیق یافت؟ چطور در دل هزاران هزار آدمی که او را ندیده بودند راه یافت؟ چه کرد که پیام اش چنین گسترده پذیرفته شد و بسیاری را مرید و پیرو خود ساخت؟

شریعتی سرمایه بزرگی است برای همه ما از موافق و مخالف. مثل دیگر سرمایه هایی که در فرهنگ و تاریخ خود داریم. موافقت یا مخالفت مساله اول در برخورد ما با این سرمایه ها نیست. مساله اول اعتنا به آنها چونان سرمایه معنوی است. سرمایه ای از فرهنگ و بصیرت و حکمت عملی. موافقت یا مخالفت نباید مانع آموختن از این سرمایه های بزرگ باشد. این میراث را باید قدر شناخت. و گرنه همیشه باید از صفر شروع کنیم.

به دلایل بسیار ما نیازمند شناخت شریعتی و بازنگری روشهای کاری و برنامه های فکری او هستیم. یک دلیل آن این است که ما در اتوپیایی زندگی می کنیم که او برای ما ساخت. او آینده ای را برای ما تصویر کرد که ما -یا بخش بزرگی از ما- آن را آینده مطلوب خود یافتیم و به سوی آن حرکت کردیم و برای تحقق آن انقلاب کردیم و دولتی را بنا گذاشتیم که همه جانبه وامدار شریعتی بود. اگر امروز خود را اسیر آن شهر آرمانی می بینیم که به هدایت شریعتی وارد آن شدیم ناگزیر برای درک موقعیت خود و شیوه گذر از آن و رهایی از چاهها و چاله های این آرمانشهر باید به او بازگردیم و او را بازخوانیم و خوب و از نو بازشناسیم. هر قدر به شریعتی بی اعتنایی کنیم به این بهانه که او ما را در این شهر سرگردان کرد زمان رهایی ما دورتر و دیرتر خواهد شد.

برای شناخت امروز و آینده ما از راه بازشناسی شریعتی دو مسیر کلی و اصلی وجود دارد:
یکی نگاه به تاثیر اندیشه های او در دولت انقلاب و حاکمیت و زبان و بیان دینی آن و طراحی نظام سیاسی آن است. من معتقدم کمتر جنبه ای از رابطه اسلام دولتی با دنیای مدرن هست که از شریعتی مایه نگرفته باشد. مثلا نقد دموکراسی و نفی آن از طرف انقلابیون مسلمان تقریبا بدون تکیه بر آرای شریعتی ممکن نبوده است. این بحث بسیار گسترده است و معمولا گرایش به این است که شریعتی شناسان بگویند که آنچه شریعتی گفته است بد فهمیده و تعبیر شده است. بنابرین بحث دیگری در می گیرد و آن این است که ارزش واقعی اندیشه های شریعتی در باره تاریخ و اسلام و ایران چیست و چگونه می توان راه آینده را بر اساس آرای او پیدا کرد. این مطلبی نیست که در این مقاله بخواهم وارد آن شوم گرچه اهمیت بررسی آن انکارناشدنی است.

دومین نگاه توجه کمتری به بحث از محتوای اندیشه شریعتی و صحت و سقم و ارزیابی آن دارد. اندیشه هر متفکری با کم و کاستی هایی روبرو ست و شریعتی هم مستثنا نیست و بسیاری هم بر او نقد نوشته اند و یا از اساس او را اهل علم آکادمیک ندانسته اند و گفته اند مثلا جامعه شناسی نمی دانسته است و از این شمار (برای نقد و بررسی برخی از این نقدها بنگرید به: حسین رفیعی در منابع مقاله). نگاه دوم به شریعتی او را از منظر روش کار بررسی و ارزیابی می کند. این آن نگاهی است که ادعا ندارد هر چه شریعتی گفته درست است یا اغلب درست است. شریعتی در یکی از بحث های اساسی خود که «بازگشت به خویش» باشد شماری از مهمترین کلیشه های روزگار خود را تکرار کرده است (مثلا یونانی زدگی ایرانیان؛ نگاه کنید به مجموعه آثار ۲۷) و امروز اگر دوباره بخواهیم بحث بازگشت و تاریخ آن را مطرح کنیم باید کاملا آن را بازنویسی کنیم و روایت شریعتی نیازمند حک و اصلاح و تعدیل و تصحیح است. در دیگر بحث هایش هم همینطور است و به هر حال او فرزند زمانه خود و دانش های موجود در آن دوره بود. خود او هم نه خود ادعای کمال داشت و نه می خواست دیگران به او به چشم دایره المعارف متحرک علوم اجتماعی و تاریخ و اسلام و تمدن نگاه کنند. خود می گفت که این نظر من تا این لحظه است و فردا ممکن است نظرم بنا به شواهد تازه ای که پیدا می کنم تغییر کند.

نگاه دوم فراتر از بحث های او به روش کار او توجه می کند. روشی که نشان داده موفق است و به نتیجه می رسد. باید از خود بپرسیم او چه کرد که موفق شد پیام خود را چنین وسیع به گوش اکثر مردم برساند و آنها را به سوی آرمانی که معرفی می کرد هدایت کند و به آنها اشتیاق رسیدن و تغییر بدمد. این از گوهرهای کمتر شناخته شده گنجینه میراث او برای ما ست. آنچه در این نوشتار می آورم نکاتی است که فکر می کنم در این بحث از آن نمی توان گذشت اما به معنای آن نیست که همه وجوه کار و روش شریعتی را بررسیده ام یا اصلا می خواسته ام که بررسم. این نیست مگر یادی از روش و منش یادآور بزرگ دوران ما.

دانش، داوری، بینش
تردیدی نیست که نسل ما چیزهای زیادی از شریعتی آموخته است. تردیدی هم نیست که شریعتی در موارد متعددی داوری هایی کرده است که بر اساس دانش کافی نبوده است (شماری از این ها را محمدمنصور هاشمی با نگاهی خرده گیرانه در کتاب خود آورده است). پس ما چه از او آموختیم که پایدار است؟ آن محکمات شریعتی چه بود؟

هستند خرده گیران شریعتی و مخالفان او که بر کاستی های دانش او دست می گذارند و ارزیابی های شتابزده اش و به همین خاطر دست رد به سینه او می زنند و آثارش را لغو و درگذشته و موزه ای می شمارند. اما منصفانه اگر نگاه کنیم در دوره او و به نسبت سواد عمومی و سواد روشنفکران و مساله های صادق و کاذب در افکار عمومی مردم و نخبگان، شریعتی دانشی وسیع داشته است. امروز بعد از ۴۰ سال آسان است که بر دانش او خرده بگیریم. و نه ۴۰ سال اصولا هر وقت که دانش ما به روز شده باشد و چیزی آموخته باشیم که او نیاموخته بود یا به اندازه ما نیاموخته بود می توانیم عیب ها و کاستی های دانش و داوری او را ببینیم. اما اگر قرار بر این باشد که نخبگان و سرمایه های خود را بر اساس دانش ایشان وزن کنیم کمتر کسی صاحب وزن باقی می ماند و فردا خود ما هم در معرض همین داوری بر اساس دانش خواهیم بود. این تصور ما که نخبگان باید معصوم علمی باشند یا کاشف وحی های دانشی از بن باید بازنگری شود. هر کتاب تاریخی را باز کنیم در آن خطاها می یابیم. هر کتاب ادبی کمی قدیمی را باز کنیم در آن احکام عجیب به نسبت یافته های زمانه خود خواهیم دید. هر کتاب دینی را باز کنیم در آن ساده انگاری ها و چه بسا خرافه ها خواهیم یافت. حتی کتابهای اقتصاد و توسعه و جامعه شناسی و زیست شناسی هم از این دست دانش های لرزان و داوری های قاطع و بی بنیان خالی نیست. علم اساسا به دهها حجاب محدود و محجوب است و امروزه در آن بحث های بسیار کرده اند. دوران مدرن به معنای رهیدن از خطا نیست. شناخت بهتر خطاها و درنظرگرفتن آن در هر نوع محاسبه علمی است. در سنت اسلامی هم بحث مشهور خطای فقیه را داریم. بنا به سنت، فقیه می تواند در حکم خدا خطا کند اما همچنان فقیه است.

ما از خلال دانش بزرگان خود و استادان و پیشگامان و طراحان و برنامه ریزان و اصحاب فکر و نظر در جامعه خود یک چیز دیگر هم می آموزیم که کمتر در نقد و بحث وارد می شود و آن بینش ایشان است و جهت گیری آنان است. و همین است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و تداوم ایجاد می کند ولو آنکه دانش بازمانده از ایشان به ناگزیر باید به روز شود و تصحیح و تعدیل گردد. عالمان نه به خاطر آن عالم اند که حافظ مجموعه علم گذشتگان اند بلکه به خاطر آن عالم اند که همزمان می توانند خطاهای گذشتگان را هم بشناسند و درک کنند و از آن پرهیز کنند. درک خطا خود به معنای دانش تازه است. اما اگرچه دانش عزیز است و عزت می آورد و باید به صاحب آن ارج گذاشت و عزیزش داشت، آنچه عالم اجتماعی یا مصلح اجتماعی می سازد یا روشنفکر متعهد به مردم خود را می پرورد، ضمن تعهدی که به کسب دانش درست و داوری منصفانه دارد، پایبندی او ست به بینش مردمی و مصلحانه و متوجه به خیر مشترک و عمومی. در این جا خللی نیست. عشق همیشه عشق است و ایمان همیشه ایمان است و وفاداری همیشه وفاداری است. و شریعتی از بزرگترین مومنان عاشق و وفادار این سرزمین است؛ یعنی وطن مشترک ما ایران و فرهنگ مشترک ما اسلام و جهان تازه ما تجدد. او مظهر معلمی است شیفته که می خواهد هر چه آموخته به مخاطبی که سرگردان میان صداها ست بیاموزد و راه و جهتی به او نشان دهد که با تاریخ و زبان و فرهنگ او سازگار باشد. او در این شیفتگی و در این ابداعِ راه دیگر یا «راه سوم» الگویی درخشان است. سربلندی شخصی او و سربلندخواهی او برای مردم اش ارزشی جاودانه است خاصه اگر به دوره او نگاه کنیم که کنفورمیسم و یکسان سازی فرهنگها و آدمها حاکم بود هم در نوع غربی اش و هم در نوع مارکسیستی اش.

*این یادداشت بخش اول از مقاله ای است که برای یادنامه شریعتی نوشته ام. مقاله بلندی است که یکباره نمی توان آن را پست کرد. در چند بخش می آورم. یادنامه را اینجا ببینید: شریعتی، امروز و آینده ما

 

title جایزه کتاب سال و تدبیرهای زمین مانده

جایزه کتاب سال با همه مشکلاتی که داشته و دارد و ملاحظاتی که در دادن جوایز و برجسته ساختن کتابها و نادیده گرفتن کتابهایی دیگر دارد، یک اتفاق مهم در حوزه کتاب در ایران است. فهرست کتابهای برنده حاوی شماری از گنجینه های تحقیقی و تالیفی فارسی است. از جمله کتاب گرانقدر فهرست ترجمه های فارسی (شماره ۱ در فهرست برگزیدگان: فهرست کتابهای فارسی شده چاپی) که کاری کم شناخته اما بسیار پراهمیت است و با زحمت بسیار تولید شده است.

آقای رئیس جمهور در مراسم اعلام جوایز گفته است «بی‌تردید کتاب می‌تواند یکی از شاخص‌های رشد جامعه در بخش‌های فرهنگ، سیاست، اقتصاد و سایر بخش‌ها باشد.» این حرف کاملا درست است. اما نکته اینجا ست که تا کنون روش خاصی برای این کار تدوین نشده است. کتاب شاخص رشد است. اما این شاخص را چطور باید اندازه گیری کرد؟ فعالیتهای خانه کتاب مثلا زمینه را برای اندازه گیری می تواند آماده کند. در برخی موارد هم کارکرد دارد. اما این فعالیتها از جمله ابتدایی ترین آنها که فهرست کتابهای نشرشده در هر ماه باشد خود نیازمند بازنگری و دقت یافتن است تا بتواند در کار شاخص سازی واقعا موثر باشد. برخی از مشکلات کار را در یادداشتی که در همین راهک نوشته ام یاد کرده ام (هر “چاپ اول”ی چاپ اول نیست). اما اکنون جا دارد از کارشناسان و کتابداران و مسئولان خانه کتاب بخواهیم در کار اندازه گیری صرف وقت و همت کنند و کارآگهان کتاب را گردآورند. من شخصا فکر می کنم روشهای کتابسنجی که امروزه به صورت محدودی در ایران به کار می رود می تواند در سطح اندازه گیری پیوند کتاب و رشد اجتماعی هم گسترش داده شود. اگر عمری بود یادداشت جداگانه ای در این زمینه منتشر خواهم کرد. ولی مهم این است که چه از راه گسترش روشهای معمول و چه با ابتکار روشهای تازه و نیز با کمک از دانش جهانی، کتاب را بتوان چونان معیاری برای اندازه گیری رشد به کار گرفت.

اما آنچه از وضع خود کتاب روشن است این است که «حال کتاب و طبع آن چندان خوش نیست و اگر حال کتاب خوش نباشد به معنای آن است که در مسیر رشد و تعالی جامعه با مشکل مواجه هستیم.» این اعتراف هم معنای مدیریتی و اجرایی اش این است که باید برای حل این “مشکل” برنامه ریزی کرد. صرف توصیف مشکل کافی نیست. بنابرین می شود پیشنهاد کرد که در کنار مراسم جایزه کتاب سال یک گروه تحقیق هم وجود داشته باشد تا نبض خود کتاب را بگیرد و گزارش کند. گزارش کند که کتاب در مقام یک صنعت با چه مشکلاتی روبرو بوده در آن سال و چه تهمیداتی برای رفع آن اندیشیده شده است. گرفتن نبض کتاب هم البته باز خود نوعی کتابسنجی است. این هم از کارهایی است که می تواند محل بحث و گسترش و شیوه شناسی باشد.

نکته دیگری که آقای روحانی در این مراسم گفته است مساله رقابت است. «باید کاری کنیم که کتاب در صحنه رقابت قرار گیرد. معمولاً هر چیزی که در مسیر رقابت قرار نمی‌گیرد دچار مشکل می‌شود و البته صحنه رقابت فقط به داخل کشور محدود نیست و در سطح منطقه و جهان هم مطرح است.» برای من روشن نیست که منظور از این رقابت دقیقا چیست و لابد مسئولان امر در رفع ابهام خواهند کوشید. اما رقابت برای کتاب دست کم در حوزه ارائه به مخاطبان امری روشن است. امروز میلیونها ایرانی و فارسی زبان در سراسر دنیا پراکنده اند اما به زحمت می توانند به کتابی که نیاز دارند دسترسی پیدا کنند. شاید آقای رئیس جمهور و مشاوران ایشان فکری باید برای کتابفروشی های فارسی در دست کم چند پایتخت مهم غربی کنند تا خرید و سفارش کتاب آسانتر شود. لازم هم نیست که این کتابفروشی ها دولتی باشد. اما دولت می تواند تسهیلاتی برای اتحادیه ناشران فراهم کند که آنها بتوانند کتابهای خود را به فارسی زبانان بیرون از ایران هم ارائه کنند. این موضوع در رونق مالی نشر هم موثر خواهد افتاد.

آقای روحانی در باره ترجمه هم اشاره ای کرده است. از این اشاره باید استفاده کرد و گفت در کنار آن عنصر رقابت یک عنصر نظارت هم مهم است که مطرح شود تا هر دوغ و دوشابی به اسم ترجمه به دست خلق الله داده نشود. ابوالحسن نجفی مترجم نامدار که تازگی جهان را ترک گفت با این پیام رفت که ترجمه های بد و ناموزون فاجعه ای برای اندیشه ما رقم زده است. جایزه کتاب سال باید فکری هم برای این موضوع داشته باشد. و چه بسا گروهی که وضع ترجمه در ایران را هر ساله اندازه گیری و گزارش کند و رشد و بهبود ترجمه و سلامت آن را ترویج کند.

در حوزه تالیف هم حرف آقای روحانی شنیدنی است: «در کتاب باید حرف و اندیشه نو وجود داشته باشد اگرچه امروز به برکت فضای مجازی تتبع آسان شده اما تالیف به معنای واقعی کلمه و سخن نو و تولید به معنای واقعی کلمه دشوار است. اگر می‌خواهیم اندیشه و سخن در همه علوم افزایش یابد باید فضا را بازتر و آزادتر کنیم و نقاد باید برای آینده زندگی خودش نگرانی نداشته باشد. در جامعه اسلامی هرکس که نظری دارد باید بتواند نظر خود را به خوبی بیان کند. باید فضای دانشگاه‌ها، پژوهشگاه‌ها و حوزه نشر، طبع و نویسندگی را بازتر و آزادتر کنیم.»

اینجا هم مسائل مختلفی جای بحث دارد. روشن است که تالیف دشوار است اما یک دلیل دشواری تالیف این است که حمایت مالی از دانشوران جدی وجود ندارد. باید این حمایت ها را هم “آزاد” کرد. باید از دادن رانت به مولفانی که کار تالیف را یا بلد نیستند یا جدی نمی گیرند یا کارشان حرام کردن حمایت است خودداری کرد و کار پژوهشکده هایی را که کتابهای کیلویی تدوین و چاپ می کنند متوقف کرد و در عوض حمایت های مالی را در شکل های رقابتی عرضه کرد و از مولفان و محققانی که دارای ایده های نو هستند خواست پیشنهادهای خود را ارائه کنند و به بهترین آنها کمک کرد تا ایده های خود را تحقیق و تالیف کنند. بعلاوه، وضع فاجعه بار تالیف در دانشگاهها را هم باید بی تعارف و ملاحظه کاری بررسی کرد و زیر ذره بین قرار داد (مثل این ذره بین: پدیده پرولتاریای دانشگاهی). و نیز ضرورت است که با تصحیح قوانین ارتقای دانشگاهی وضع تولید علم به معنای “علم انباری” را متوقف کرد. کتابی که تحقیق شود و خوانده نشود و تاثیر نگذارد و انبار شود و بعد هم به مقوا تبدیل شود و فقط در آمارسازی به کار آید هیچ دردی را دوا نخواهد کرد. پس کارگروه دیگری هم لازم است که وضع تالیف و تحقیق در دانشگاهها و پژوهشکده ها و موسساتی را که از پول دولت صرف کتاب می کنند گزارش کند. در کشوری که دولت تقریبا همه کاره است نمی توان در موضوع کتاب رسیدگی به موسسات دولتی را فراموش کرد. سهمی از این نابسامانی قطعا از خود دولت است و حتما می تواند با اصلاح روشها و تخصیص بودجه و بخشنامه ها و قوانین در به سامان کردن وضع قدم بردارد.

از جمله کارهای اساسی دولت نقشی است که در ساختار آموزشی دارد. در یک کلام باید گفت تشویق اصلا و ابدا کافی نیست! ساختار باید اصلاح شود. پس وقتی ایشان می گوید: «باید دانش‌آموزان را به خواندن کتاب و امانت‌گرفتن کتاب که از گذشته مرسوم بوده تشویق کنیم» سخن دقیقی نیست. تشویق باید در ساختار آموزش و کلاس و درس و یادگیری چیده و دیده شده باشد. یادم می آید که دولتهای پیشین می گفتند معلمان را باید تشویق کرد تحقیق کنند. روشن است که این سخن هیچ معنایی ندارد مگر اینکه در ساعات تدریس معلمان به صورت ساختاری زمانی برای تحقیق درنظر گرفته شود و در همان ساختار هم روشن باشد که این تحقیق چگونه باید انجام شود و چگونه باید ارزیابی شود و نتیجه آن در کار تعلیم و معلم چه خواهد بود. عین همین نکته در مورد دانش آموزان صادق است. اگر ساختار درس طوری باشد که هرگز دانش آموز نیازمند مراجعه به کتابخانه نباشد هزار تشویق هم او را به سوی کتابخانه نخواهد برد. این کار هم با اضافه کردن چند خط و درس به کتابهای درسی ممکن نیست! نیازمند کارشناسی همه جانبه است و نباید به کارمندان اداره تالیف کتابهای درسی وانهاده شود.

این یادداشت قرار بود چند کامنت بر بخشی از صحبت های آقای رئیس جمهور باشد. تا فهرست کتابهای برتر در جایزه امسال پس از آن بیاید. کمی طولانی شد ولی البته هنوز حرف بسیار است. اما یک حرف هم شنیده شود خوب است!

اسامی برگزیدگان نهایی جایزه کتاب سال در گروه‌های مختلف، به نقل از خبرگزاری کتاب را ذیلا می آورم اما این را نمی توان ناگفته گذاشت که این فهرست ها تنها برای متخصصان مفید است. شاید بهتر باشد روش معرفی کتابهای برنده هم اصلاح شود و هر کتاب با چکیده ای از اهمیت اش و دلایل داوران برای برگزیده شدن اش همراه باشد. این معرفی جامعتری خواهد بود. (برای دیدن فهرست برگزیدگان به لینک زیر مراجعه کنید)

*این یادداشت بعد از مراسم کتاب سال ۱۳۹۴ نوشته شد و در راهنمای کتاب منتشر شده است.

title ما همان ایم که به یاد می آوریم؛ فروغ و ما و انقلاب ما

من به این حکمت قدیمی، که دکتر شریعتی در دوره‌ی ما زنده کرد، قائل ام که روشنفکران و اصحاب کلام در دنیای امروز همان مقام پیامبران باستانی را دارند. کارشان بعثت عقول است و عاطفه‌ها. روشنفکر، یا هر اسمی که به اصحاب کلام بدهید، نه از اسم که از نقش‌اش شناخته می‌شود: قادر است در اذهان نفوذ کند، خردها را برآشوبد، عواطف را به غلیان آرد، و ما را گامی فراپیش برد.

در این «یاد»داشت کوتاه می‌خواهم به چند سؤال ساده پاسخ دهم که محور همه‌ی آن‌ها «یاد» است. بحث اصلی من بر این پایه است که، ما تا وقتی چیزی را به یاد می‌آوریم با آن ارتباط داریم. پس سؤال اصلی من برای درک مسئله‌ی بعثت عقول و عواطف در مورد فروغ این است: فروغ ما را یاد چیزی می‌اندازد. شعرش و زندگی‌اش اسباب تذکری است به چیزی که ما دوست داریم. یاد خوش است. یاد مشترک است. او ما را به یاد چه می‌اندازد؟ شعر و زندگی اش «یاد»آور چیست؟ او از چه یاد می‌کند که این قدر شیرین و خودی و درونی است؟

طبعاً سؤال بعدی که مستقیم یا غیرمستقیم به آن توجه دارم این است که، از فروغ چه می‌توان در ادب سخن و نفوذ در مخاطب آموخت؟ یعنی روش فروغ در بیان شعر و زندگی آیا منحصر به فرد است یا می‌تواند تکرار شود تا ما هم با الهام از او سخنی مؤثر در مخاطب و برانگیزاننده توانیم گفت؟

زندگی پیچیده در یادها
نخست ببینیم یاد چیست. از مثال‌های ملموس شروع کنم: موزه یاد است. آرشیوها یاد است. عکس یاد است. قلم و کلاه و لباس به‌جامانده از عزیزی که سفر رفته یا از جهان رفته یاد است. وقتی دقیق نگاه کنی می‌بینی، ما زندگی خود را در یادها می‌پیچیم. عطر یاد است. غذا یاد است. سفره و صنایع دستی یاد است. زعفران یاد است. هویت ما در یاد است در یاد کردن است از یادهای معینی است. آن‌چه از یاد ما نمی‌رود هویت ما است. یاد آنی است که تکرارش می‌کنیم، به دلخواه. سازی است که می‌نوازیم. زبانی است که بر آن تسلط یافته‌ایم. مهارتی است که با تکرار از ما شده است. جهان ما را ساخته است یا جهان ما را وسیع‌تر ساخته است.

آموزش و تربیت و مدرسه به ما می‌گوید چه‌چیز را یاد بگیریم، به یاد بسپاریم. از مدرسه هرچه به یاد سپرده‌ایم آموزش ما ست. چیزی است که از آموزش برای ما باقی مانده است. از سفر چه به یادمان مانده است؟ همان نتیجه و لذت سفر است. از استادمان چه به یاد داریم؟ سهم ما از شاگردی او است. از دوست‌مان، از پدرمان، از مادرمان، از شهرمان، از وطن‌مان.

همه تلاش می‌کنند ما چیزی را به یاد بیاوریم، یا از یاد نبریم، فراموش نکنیم. فراموشی مرگ است. زندگی یعنی نبرد یادها. انقلاب اسلامی تمام جنگ یادها است، جنگی بر سر این که چه را باید به یاد سپرد و چه را باید فراموش کرد و حتا از تاریخ زدود.

اما موسیقی ویگن ما را یاد چیزی می‌اندازد که نمی‌خواهیم ترک‌اش کنیم، فراموش‌اش کنیم. چرا این یاد شیرین است و دوست‌داشتنی؟ چه‌طور از نسلی به نسل دیگر حرکت می‌کند و منتقل می‌شود؟ سرود «ای ایران» چه دارد که این قدر زیبا است؟ ما را به یاد چه می‌اندازد؟ شعرش چه می‌گوید؟ موسیقی‌اش چه حسی را بیدار می‌کند؟ کدام یاد و یادها را زنده می‌دارد؟ آن‌چه نمی‌خواهیم فراموش کنیم، آن‌چه تلاش می‌کنیم ثبت و ضبط کنیم. زندگی نبرد ثبت کردن‌ها است. نبرد یاد و فراموشی است.

ما همان ایم که به «یاد» می‌آوریم. تکرار همان یاد است یا این‌همان یاد است. یادی است که نباید فراموش شود. تکرار رمز جاودانگی یاد است. رمز جاودانه شدن رسم‌ها و یادها و ارزش‌ها و آدم‌ها است. و شعر برای تکرار شدن نوشته می‌شود.

یاد و خاطره جمعی
برخی نویسندگان و اصحاب کلام عین خاطره‌ی جمعی اند. شاخص‌ترین آن‌ها حافظ است برای ما. قرآن است برای ما و دیگر مسلمانان. فیلم سیاه و سفید است برای همه‌ی جهانیان. عکس‌های قدیمی همه‌جا شیرین است. محله‌های قدیمی، بناهای هزارساله‌ی سرزمین‌هایی که به تاریخ آن دل‌بسته ایم. آن‌ها ادامه‌ی مای اند. یا ما ادامه‌ی آن‎های ایم. آن‌ها صورتی از ما هستند، صورتی کهن و غنی که می‌توان به آن تکیه کرد، از خود کرد، از آن‎ها بود. در خود آن‎ها و خودی آن‎ها شریک شد. این ما هستیم.

ما فروغ را دوست داریم. ما خود را با او تعریف می‌کنیم. مثل او عاشق می‌شویم. مثل او انتخاب می‌کنیم. تجربه‌های دشوار و انتخاب‌های زلزله‌مانند می‌کنیم، انتخاب‌هایی که ما را چهره‌ی دیگری می‌بخشد، از ما آدم دیگری می‌سازد. دوباره متولد می‌شویم. اسیر ایم. پشت دیوار ایم. عصیان می‌کنیم. تولدی دیگر پیدا می‌کنیم.

از سوی دیگر نگاه کنیم: فروغ کدام خاطره‌ی جمعی را نمایندگی می‌کند که این همه اعتبار ایجاد کرده است؟ سهراب سپهری کدام خاطره‌ی جمعی را نمایندگی می‌کند که دیوان‌اش مثل ورق زر خریده می‌شود و ده‌ها ناشر آن را منتشر می‌کنند؟ انگیزش فروغ ناشی از خودانگیختگی او است. کسی که خودانگیخته نیست گرمایی ندارد که دیگران را دعوت کند و بعثتی را موجب شود. انگیزش مهم‌ترین عامل آموختن است. ما از فروغ چه می‌آموزیم؟

برخی کنار حافظ می‌مانند تا خاطره شوند، تا در خاطره‌ی جمعی شریک شوند. برخی کنار قرآن و شاهنامه می‌ایستند. برخی داستان محله‌ها و شهرهای قدیمی را می‌نویسند تا در یاد همشهریان‌شان جاودان شوند. برخی دل‌بسته‌ی تاریخ اند، تاریخ سینما، تاریخ ادبیات، تاریخ زبان‌های خاموش. برخی یادهای زنده را دوست می‌دارند. برخی یادهای مرده را زنده می‌کنند. در تاریخ چیزی نمی‌میرد، از یاد می‌رود، و دوباره به یاد می‌آید.

حکومت‌ها و دولت‌ها می‌توانند تلاش کنند چیزهایی را از یاد ببریم، یا چیزهایی را از صبح تا شام در گوش و چشم ما وارد کنند. مقاومت در برابر یادهای اجباری و سازمان‌دهی‌شده مقاومت مهمی است. یاد چیزی طبیعی است. باید دوست داشته باشی چیزی را تا به یاد بیاوری. آدمی اگر هیچ عشقی نداشته باشد حافظه‌اش را از دست می‌دهد، از دست داده است. فقط عشق می‌تواند در حفظ یادها کمک کند. برای همین تحمیل تبلیغاتی مگسی بیش نیست که زحمت ما می‌دارد و بس.

فروغ کنار کدام یاد ایستاد؟ به کدام خاطره‌ی جمعی ما پیوست که جاودانه شد؟ چه عشقی داشت که عشق عمومی شد؟ مهم‌ترین انگیزه برای مخاطب فروغ پیوستن به آن خاطره‌ی جمعی است که فروغ تصویر می‌کند و نماینده‌ی آن است. فروغ گنجی است که سهیم شدن در آن گنج غنای فردی و اعتبار جمعی می‌آورد. پیوستن به فروغ آن قدر معتبر است که منکران فروغ هم پس از یک دوره ناچار تجدیدنظر کردند و با تعبیر خاص خود – مثل این که شعر او از عرفان بهره‌مند است – به او پیوستند.

فروغ صورت مثالی ما
فروغ صورت مثالی ما است، از زن و مرد. زن‌ها یک جور او را می‌بینند، مردها یک جور. زمانی معشوق گمشده‌ی من بود. زمانی خواهرم بود. زمانی رهبرم بود. حالا تاریخ من است. هویت من است. مرا زندگی کرده است. من او را زندگی کرده‌ام. در هم پیچیده‌ایم.

فروغ از آن معدود آدم‌هایی است که حرف‌های‌اش را می‌نیوشیدیم. دنبال هر جمله و گفته‌ی تازه‌ی او بودیم. در هرچه گفته بود رمزی بود، کشف تازه‌ای بود. فروغ به درون شهر ممنوع راه یافته بود، شهری که برای همه پشت دیوارهای بلند از چشم پنهان بود. او فتح کرد این شهر را. قهرمان ما شد، قهرمانی که افتخار هم نمی‌خواست. فروغ صدای صمیمیت ما مردمی بود که صدای خود را گم کرده بودیم. در او پیدا کردیم. صدای ما شد. مثال صمیمیت ما شد.

می‌خواستیم برویم تا ته دنیا. او با ما بود. راهنمای ما بود. او تعبیر تازه و دل‌نشین دنیای جدید بود، دنیایی که پای‌اش در همان دنیای سنت بود و نبود. فروغ چیزی از ما را تحقیر نمی‌کرد، وقتی همه داشتند همه‌چیز ما را تحقیر می‌کردند. فروغ ممکن بودن انسان مدرن ایرانی را نشان داد. این مهم‌ترین میراث او است.

ما فروغ را دوست داریم چون او ما را دوست داشت. از ما بیگانه نبود. از ما فاصله نمی‌گرفت. در برج عاج ننشسته بود. خواهر ما بود. دوست ما بود. صورت مثالی معشوقه‌های ما بود. و ما هر زنی را بعد از فروغ با او سنجیدیم. در صمیمیت و جسارت و دانایی و عشق. آیه‌ی تاریکی بودیم که او ما را با خود به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی می‌برد. وقتی از «آن روزها که رفتند» حرف می‌زد، همه‌ی آن تصویرهای مشترکی را بیان می‌کرد که ما فکر می‌کردیم از دست داده‌ایم.

فروغ شاعر آن روزهای است، روزهایی که یادهای کودکی‌مان را ساخته است، روزهایی که بلوغ و جوانی‌مان را، روزهایی که حزن و اندوه عشق و هجران را، ناسازگاری را، غلبه بر تردید را، و انتخاب راه رفتن را.

گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌ها
فروغ و شریعتی نمونه‌های شاخصی از روشنفکران ما هستند که درجه‌ی بالایی از خودانگیختگی و انگیزانندگی داشتند. این از کجا می‌آمد؟ آن‌ها موفق شده بودند خاطره‌ی جمعی را بر انگیزانند. در کنار کدام خاطره ایستاده بودند؟ شریعتی بر خاطره‌ی مذهبی تکیه می‌کرد. کنار محمد و علی و حسین می‌ایستاد، کنار زینب و فاطمه، کنار ابوذر و سلمان. فروغ اما از کجای خاطره‌ی جمعی ما می‌آمد؟ به کدام خاطره‌ی جمعی پیوسته بود؟ دروازه‌ی کدام باغ از یادمان‌های ما را گشاده بود؟ چرا مسحور او شدیم و چرا مسحور او ماندیم؟

او در باغ خاطره‌های ما محزون گردش می‌کرد. حزن فروغ راهی به سوی ناکجایی باز می‌کرد که باید به سمت آن می‌رفتیم. این راه آینده بود. راه جدا شدن و کندن از وضع حاضر بود. این رفتن، این گریز، تم اصلی شعرهای اسیر و دیوار است: «راهی به جز گریز برای‌ام نمانده بود». حزن آن زنی است که نمی‌داند فرزندش را انتخاب کند یا آزادی‌اش را. و با همه‌ی اندوهی که جدایی برای او می‌آفریند، آزادی را بر می‌گزیند. این حزن جدایی از سنتی است که اسیر می‌کند و رفتن به سوی افق‌های جدیدی که آزادی و رهایی می‌بخشد:

عاقبت یک روز
می‌گریزم از فسون دیده‌ی تردید
می‌تراوم همچو عطری از گل رنگین رؤیاها
می‌خزم در موج گیسوی نسیم شب
می‌روم تا ساحل خورشید

فروغ دردی صمیمانه داشت. این برای ما آشنا بود، آشنا ست. یک فصل مشترک اساسی میان فروغ و شریعتی همین دردمندی بود، و تنهایی. این هردو را با درد می‌شناسیم. این هردو را با تنهایی بزرگ می‌شناسیم:

اکنون زنی تنها است
اکنون زنی تنها است

بارور ز میل
بارور ز درد

دردی در جان ما بود که شریعتی آن را توفانی بیان می‌کرد و فروغ آن را همچون گردشی حزن‌آلود زمزمه می‌کرد.

از رنجی که می‌بریم
چه‌چیزی در آن دوره این همه درد و رنج و تنهایی به جان ما ریخته بود؟ این رنج زوال نبود؟ این رنجی که میان ما و آن‌ها مشترک بود:

آن‌چنان آلوده است
عشق غمناک‌ام با بیم زوال
که همه زندگی‌ام می‌لرزد

و رنج آگاهی به این زوال: «چشم می‌گشاید بر / برهوت آگاهی.» «در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی است.» و خدایی که آیه‌های‌اش «آیه‌هایی همه سیاه بود، سیاه»، و رسولان‌اش «سرشکسته». شعر او بیان آن ناامیدی همه‌گیر بود که همه را از پا در آورده بود: «من به نومیدی خود معتاد ام.»

باید به سوی نامعلوم می‌رفتیم، با باد رفتیم، باد بی‌سامان: «پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تو است» / «باد ما را با خود خواهد برد» / «ما بر زمینی هرزه روییدیم».

شعر فروغ شعر عشقی بی‌سرانجام است:

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
باد بی‌سامان

شعر فروغ میراث خود را به ترانه‌های دهه‌ی پنجاه بخشید. این ترانه‌ها پر است از عشق نفرینی و رفتن و همیشه رفتن و کوچه‌های بن‌بست. این حس مشترک بود. بُعدی از آن حتا جهانی بود، حاصل جنبش‌های دهه‌ی شصت در اروپا و فضای سرکوب و جنگ سرد بعد از جنگ ویران‌گر جهانی. سپهری، شاعر عارف دوره، هم تنها ست و می‌خواهد ما را دعوت کند تا بگوید «چه اندازه تنهایی من بزرگ است». بُعد دیگرش اما ناشی از خودشناسی تازه‌ای بود که پیدا شده بود. پیامد ناگزیر فردیت فرهیخته بود، فردیتی که درس‌های هندسه‌اش را دوست داشت ولو با این دوستاری در کلاس تنها مانده باشد. وقتی کسی تنها می‌شود، تنهایی‌اش چگونه پر خواهد شد؟ تنهایی با یاد پر می‌شود. و شعر فروغ سرشار از یادها است.

درد تولد و نوزایی
برای من ممکن نیست که همه‌ی جوانب مسئله‌ی یاد را در شعر فروغ این‌جا بحث کنم. این‌ها همه تذکر و اشاره است. سخن اصلی در بحث از جزئیات است و نیاز به تفصیل دارد اما می‌توان خلاصه کرد و گفت: فروغ زبان دردهای ما از مدرنیته است، زبان سرگیجه‌های ما، نگرانی از این که ذهن باغچه دارد از خاطرات سبز تهی می‌شود، آن سبزی و سرشاری و اطمینانی که در جهان پس پشت گذاشته مانده بود. اما در روزگاری که خورشید مرده بود، فروغ با کدام سرمایه از «تولدی دیگر» حرف می‌زند؟ او چه پیدا کرده است که این قدر مطمئن است؟

میان این همه از دست رفتن‌ها، او با به دست آوردن چه‌چیزی دل‌خوش است؟ آیا او شاعر شکست‌ها و از دست دادن‌های ما ست؟ اخوانی دیگر است که سویه‌ی اجتماعی شکست را روایت می‌کند؟ چرا فروغ این همه نومید است و بر سر ایمان خود می‌لرزد؟ چرا تمام شعرش از اضطراب و تهی شدن و آگهی مرگ و خاک هرزه پر است؟ و چرا ما با او خوش ایم و به این روایت ناخوش دل سپرده‌ایم؟

این قدرت زبان و بیان فروغ از کجا می‌آید؟ اگر فردا مفهوم گنگ و گم‌شده‌ای داشت و ما بی‌آینده شده بودیم، چه داشتیم جز آن روزهای قدیم که رفته بودند و یادشان مانده بود؟ و همین‌ها بود که مایه‌ی «اندیشه بازگشت» را می‌ساخت، و شکل می‌داد انقلابی را که هدف‌اش بازگشت بود، انقلابی که نفی مدرنیته بود و بیان ناکامی مدرنیته‌ای که سهم ما شده بود: استعمار و کودتا و دست‌نشاندگی.

سهم ما از مدرنیته سهم ناقصی بود. این درد همچنان ادامه دارد. همین فروغ را زیبا و گویای حال ما می‌کند. و همین به روشنفکر می‌گوید که مسئله‌ی اصلی در انگیختگی تذکر به این دردها ست و یافتن راه نجات و راه کمال و راه تصحیح خطاها. ما بازگشتیم. می‌خواستیم که بازگردیم. آینده ما را می‌ترساند. بی‌آینده شدیم. خود را بی‌آینده کردیم. اما فروغ انگار می‌دانست که بازگشت بی‌معنا است، گرچه خودش مبلغ بازگشت بود:

تکیه دادم به سینه‌ی دیوار
گفتم آهسته «این تویی کامی؟»
لیک دیدم از آن گذشته‌ی تلخ
هیچ باقی نمانده جز نامی

برخی تصویرهای فروغ مثل تصویرهای همین شعر که «بازگشت» نام دارد، بوف کور را به یاد می‌آورد. این رمانتیسیسم ناگزیری که وطن را ویرانه می‌بیند، و گذشته‌ای که در آن هیچ نیست جز نامی. باید کَند و به سوی افق‌های نامعلوم رفت. رمز جذابیت فروغ در این رفتن به سوی نامعلوم است، وقتی گذشته هیچ ندارد که حفظ‌ش کنی. تناقض شعر دوره این است که می‌داند پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر خستگی تاریخ است. بازگشت بی‌معنا است. ولی همزمان دریغ‌یادِ چیزی را دارد که از دست داده است، از دست می‌رود. اجاقی است که در آن اشیای بیهده می‌سوزد. فروغ پارادوکس ماندن و گریز است. مرگ و زادمان است. تاریکی و امید است.

فروغ نومیدانه امیدوار است. هنر فروغ در کلام شفابخش او است. در همدردی او با ما و همدلی او با ما است. جادوی کلام او در صمیمیت بی‌پایان و گسترش‌پذیر لحن و خطاب و حزن و شادی او است. در این است که او حرفی را که می‌زند زندگی می‌کند. او برای مردم حرف نمی‌زند. حرف خودش را با مردم می‌زند. انگیختگی از آن است که او درون ما حرف می‌زند. وارد صحن قلب و سینه‌ی ما می‌شود.

من آن شکوفه‌ی اندوه ام
کز شاخه‌های یاد تو می‌رویم

—————-

*این یادداشتی است که در هشتادسالگی فروغ برای مجله تابلو نوشته ام و فکر کردم بازخوانی اش در ۲۲ بهمن امسال از نوشتن «یاد»داشت تازه ای بهتر باشد. نسخه پی.دی.اف این یادداشت را در آکادمیا می یابید.

title آزادی اندیشه؛ پرمحتوا اما آماتوری

آزادی اندیشه
شماره سوم
دی ماه ۱۳۹۵

این شماره را می توانید به رایگان از این لینک دریافت کنید.

این مجله حاصل تلاش گروهی از روشنفکران و فعالان فرهنگی است که می خواهند تریبونی برای آرای نو در حوزه علوم انسانی و اجتماعی داشته باشند. در شورای تحریریه آن هم روشنفکران دینی و هم روشنفکران سکولار حضور دارند. مجله به سردبیری کاظم کردوانی منتشر می شود. نام اعضای تحریریه و مشاوران مجله را می توانید در صفحات آغازین لینک بالا ببینید.

مجله آزادی اندیشه از نظر محتوا خوب و پرمایه است. در این شماره مثلا مقاله ای که به سینمای ایران پرداخته متفاوت و ارزشمند است یا مقاله ای که در معرفی اندیشه ادموند برک نوشته شده کاری محققانه و مطالعه ای خواندنی است. گرچه مقاله ای هم هست که بعید است آن دو نفری که بنا به رسم مجله باید مقاله ای را بخوانند و تایید کنند اصولا توانسته باشند آن مقاله را یکبار از سر تا ته بخوانند! چرا که به نثری نوشته شده که قبلا در راهک آن را فارسی اختراعی نامیده بودیم.

آزادی اندیشه اما از نظر زیباشناسی و پردازش صفحات نیاز به تجدیدنظر اساسی دارد. تا از کهنگی و آماتوریسم حاکم بر ارائه مطالب بیرون آید و شیوه ارائه به اندازه محتوای مقالات حرفه ای باشد. در حال حاضر مثل یک روزنامه دیواری است که شاگردان زرنگ مدرسه منتشر می کنند اما نه فونت خوب و خوانا و زیبایی دارد نه صفحه آرایی متین و ساده و چشمنوازی. بعلاوه، خطاهای آشکاری هم دارد مثل استفاده از ردیف خط کج روی جلد (////////) یا در انتهای هر مطلب. خط کجی که نشانه روشن سلیقه کج است!

از نظر من، اگر به این موضوع رسیدگی شود مجله خواهد توانست مقالات بیشتری هم جلب کند چون نویسندگان می توانند با اطمینان یافتن از دقت و صحت مطالب و زیباشناسی مدرن مجله آن را با خیال راحت به دوستان خود معرفی کنند و طبعا به مقاله ای که در آن منتشر می کنند ببالند. مجله هنوز از این جهت نایکدست است و بازتاب اندیشه مدرن نیست. امیدوارم دوستان نگویند بحث مالی دست مان را بسته است. پول سلیقه نمی شود و آزادی اندیشه از نظر سلیقه نشر آن طراوتی را که انتظار می رود فاقد است و این به ضرر محتوای خوبی است که ارائه می کند.

یک نکته دیگر که باید در مجلاتی از این دست کاملا به آن پایبند بود مساله شیوه ارجاعات است. در حال حاضر هر مقاله از مجله به شیوه خاص نویسنده آن به مطالب ارجاع داده است. بنابرین یکدستی دیده نمی شود. گاهی عنوان کتابها به صورت ایتالیک آمده است و گاه نیامده. گاهی عنوان مقالات در “گیومه” انگلیسی آمده است و گاه نیامده. حتی گاهی ارجاعات در پایان نقطه دارد و گاه ندارد یا حتی دونقطه رایج برای ارجاع را هم نمی بینیم! شیوه خط و نحوه ثبت معادلها در متن هم نیازمند ویرایش فنی است. وضع ارجاع به منابع آنلاین و دارای لینک هم یکدست نیست. گاهی اشاره ای به منبعی آنلاین شده و لینک نیامده و حتی مشخصات کافی به دست داده نشده و گاهی لینک آمده بدون اینکه مشخصات آن داده شود. ظاهرا مسئولان مجله نمی دانند که مجله های پی.دی.افی به راحتی می توانند به هر منبع آنلاین که لازم باشد لینک فعال بدهند. به طور کلی مجله گویا ویراستار ندارد و مطالب ویرایش نمی شود. دست کم، ویرایش فنی برای هر کار انتشاراتی ضروری است.

اما اگر تا شماره بعدی آنچه آوردیم قابل رفع نباشد و زمان بطلبد، یک چیز هست که قطعا باید تصحیح یا حذف شود و آن بخش انگلیسی آخر مجله است که سرتاپا ایراد است و زبان اش لنگ می زند. این قابل قبول نیست که جمعی از دانشوران ایرانی خارج از ایران مجله منتشر کنند و زبان فرنگی شناسنامه و سرسخن مجله شان ایراد داشته باشد. هم در کاربرد ادات تعریف و هم در نگارش و هم در شناخت مخاطب یعنی در املا و دستور و انشا و معانی بیان! من برای اطمینان نظر یکی از اهل فن را هم جویا شدم که تخصص اش زبان انگلیسی است. نظر او چنین است: «این زبان ایراد دارد. نه ایراد در جزییات که قابل رفع باشد. ایراد کلی دارد و ایرادش هم این است که با ذهنیت ایرانی-فارسی نوشته شده. مبهم است و اغراق آمیز. با واژه ها و اصطلاحات بازی کرده که در فارسی خیلی رایج است. می خوانیم و چون به آن عادت داریم توی ذوق نمی زند. در انگلیسی اما خیلی توی ذوق می زند. به نظرم بهتر است این دوستان به پیشانی‌نوشت چند نشریه ی مشابه انگلیسی زبان نگاه کنند و بعد دوباره متن مناسبی بنویسند یا از یک copy-editor که راحت می شود در اینترنت یافت بخواهند در مقابل مبلغ کمی برایشان یک متن جذاب و مناسب بنویسد.»

امیدوارم دوستان ما که داوطلبانه و بدون بودجه و سازمان به این کار ارزشمند مشغول اند، بتوانند با توان و انرژی کافی و همه جانبه نگر به ارائه مجله ای ماندگار در شکل و محتوا بپردازند.

*این یادداشت برای ستون کتابگزاری در سایت راهک نوشته شده است