title چگونه می توان داریوش شایگان را شناخت؟

نوشته هر کدام از دوستان و اهل قلم را که در باره داریوش شایگان می خوانم چه دکتر پورجوادی باشد یا مهدی خلجی چه محمد قوچانی باشد یا عماد باقی می بینم بیش از هر چیز از خود آنها حکایت می کند. این نوشته ها در باره شایگان است و همزمان در باره نویسندگان آنها ست. نکته ای این میانه مکشوف می افتد.

برخی می گویند در نوشتن از بزرگان از دست رفته نباید از خود گفت و رابطه ای که با آنها داشته ایم. در این توصیه نکته ظریفی هست. یعنی که خودنمایی نکنیم. این درست. اما حتی اگر خودنمایی نکنیم باز هم از خود می نویسیم. یعنی در مرتبه بالاتر نوشتار یا حتی در مرتبه اعلای آن هم باز نویسنده وقتی از دیگری سخن می گوید از خود می گوید.

هر کسی از ظن خود شد یار من. این سخن مولانا ست. به نظر می رسد گله مند بوده وقتی این سخن را گفته است. اما این سخن بیان واقع است. هیچ کس انتظار ندارد شما از از درون کسان احوال و اسرار بجویید تا مصداق خلافی برای ادامه سخن مولانا شوید که می گوید از درون من نجست اسرار من. هیچ کس از سرّ ما باخبر نمی شود. مگر آنکه از همه اسرار باخبر است. این راه بر آدمی بسته است. ما آنقدر آشکار می شویم که دیگران از ما آشکار کرده اند. نه کمتر نه بیشتر. و البته این کمی و بیشی به معنای درستی هم نیست. ظن است.

ما چطور شایگان را می شناسیم؟ یا چطور می توانیم بشناسیم؟ کسی مثل علی دهباشی سالها با او نشست و خاست داشته است. کسی مثل من اصلا شایگان را ندیده است اما با کتابها و اندیشه های او مدام سر و کله زده است. شایگان مساله اش بوده است. شایگان و داوری و آشوری. و در مرحله بعد نصر و دیگران از آن نسل. کدام ما شایگان را می شناسیم؟  هر دوی ما! هر سه ما. هر ده و صد و هزاران ما.

نویسنده را چطور می شود شناخت؟ شاعر را چطور می توان شناخت؟ چه کسی سپهری را می شناسد؟ چه کسی فروغ را می شناسد؟ چه کسی شاملو و اخوان و نیما را می شناسد؟ چه کسی سیمین دانشور را می شناسد؟ دورتر برویم چه کسی ابوالفضل بیهقی یا ابوالقاسم فردوسی را می شناسد؟ و از این شمار بسیار.

مساله بسیار ساده و همزمان بسیار پیچیده است. ساده ای است که همزمان هولناک است. هول اش به این است که دنیای ما به تجربه مان محدود است. ما ورای آن چیزی نمی شناسیم. پس اگر از شایگان به زبان خود حرف می زنیم و در گفتگو از او آینه ای به دست مخاطب می دهیم که در آن هم شایگان را می بیند و هم ما را مساله این است که راه دیگری وجود ندارد. ما شایگان را از راه تجربه ای شخصی می شناسیم. شایگان آنقدر بر ما شناخته می شود که در تجربه او شریک شده باشیم. و کیست که بتواند در همه تجربه های نویسنده و شاعر و نظریه پرداز و آدم خلاق شریک شود؟ شناخت همه شایگان برای یک نفر اگر محال نباشد بسیار دشوار است. نیازمند مطالعه آکادمیک است. کسی که تز و پایان نامه می نویسد شاید بتواند نگاه جامعی به شایگان یا متفکری دیگر بیندازد. گرچه در همان هم من سخت تردید دارم. هولناک است اما واقعیت که ما از محدودیت شناخت خود رهایی نداریم. هر چه می دانیم و می شناسیم محدود است. محدود به میزان تجربه ما و قدرت و وسعت تجربه شخصی ما. محدود است به میدانی که در آن قرار داریم. میدان یکی سیاست است و دیگری فرهنگ و آن یکی فلسفه و دیگری عرفان. یکی دل به سنت دارد و دیگری دل به تجدد بسته است و یکی جوان است و دیگری کهنسال. یکی اضطراب های بزرگ را تجربه می کند و یکی در آرامش هیچستان است. همه اینها و جز اینها به شناخت ما و تجربه ما و قدرت ما در همسخنی با شایگان یا هر متفکر دیگری رنگ می زند. ناچار هر چه می نویسیم رنگ ما را دارد. رنگی که در میدان شناخت خود از شایگان پیدا کرده ایم. میزانی از همسخنی با او ست که سهم ما شده است.

گفته ای است منسوب به امام علی که اگر موری می خواست از خدا سخن بگوید می گفت شاخک دارد. مور از خداوند درکی فراتر از وجود خویش ندارد. برا ی همین هم انسان همیشه خدا را مثل آدمی پرقدرت و پرجذبه و قهار تصور کرده است. مگر شذ و ندر. همانطور و همانقدر که خداوند را می توان شناخت دیگر موجودات را می توان یا نمی توان.

پس همیشه مساله خود ما هستیم. شایگان عطاری است که از او گلی و گیاهی برای درد خود می خریم. هیچکس دکان عطار را یکجا نمی خرد. نیازی ندارد. در بازار اهل فکر هر اندیشور پیشه وری است با دکانی. شایگان در دکان خود جنس های خاصی عرضه می کرد. نه همه جنسی در دکان داشت و نه ما مشتری همه جنس های او بودیم. هر زمان که تجربه دردی تازه داشتیم دوباره به دکان او سری می زدیم و به دنبال گیاهی تازه می گشتیم که آرام مان کند. ما همان قدر از عطاری شایگان برخوردار شده ایم که به دردهایی که او درمانهایش را عرضه می کرد دچار بوده ایم. دست تجربت او زمانی بر سینه پر درد ما گذاشته می شد که ما به او مراجعه می کردیم. اگر طبیب دیگری می جستیم از عطاری شایگان بی بهره می ماندیم.

شایگان خود نیز بازارگان کالاها و درمان های خاص بود. ما نیز وقتی به کالاهای خاص او نیازمان می افتاد از او سراغ می گرفتیم. و اینطور هر کدام از ما از عطاری او تجربه ای داریم و شناخت مان همان قدر است. اگر دوایش درمان مان کرده باشد از او یاد نیک داریم و اگر از دوایش سودی نیافته ایم او را عطار حاذقی نیافته ایم. گاهی از عطری و گیاهی و گلی از دکان او به وجد آمده ایم و دردی کهنه را درمان کرده ایم و گاهی کیسه ای از انواع گیاهان او را به خانه برده ایم و به کارمان نیامده است.

این داستان همه متفکران است. و همزمان داستان همه ما ست. برخی از شایگان نام هم نشنیده اند. دنیای آنها از این گوشه بازار اهل فکر جدا بوده و هرگز راهشان این سو نیافتاده است. برخی نامی از او شنیده اند که گویا حکیمی حاذق بوده است. اما خودشان به او مراجعه نکرده اند. گرچه دیده اند کسانی از دوستان و آشنایان و همسایگان پیش او رفته اند. و برخی به سبب دردهای معینی برای درمان معینی پیش او رفته اند. و شمار اندکی هر روز و هر هفته از عطاری شایگان گذر داشته اند. این پیرمرد را دوست داشته اند. از تجربه های او شنیده اند. از تجربه های خود با او گفته اند. اینها هر کدام شایگانی دیگر می شناسند. به قدر تجربت.

چگونه می توان شایگان را شناخت؟ طبعا از راه کتابهایش و نوشته ها و گفتارهایش. اما مساله این است که مساله ما چیست؟ می خواهیم در کدام تجربه شایگان شریک شویم؟ می توانیم کتابهایش را مرور کنیم تا بدانیم تجربه هایش چیست. یا دقیقتر: با کدام بخش از نوشته هایش افق مشترک داریم. کدام بخش نوشته هایش برای ما آشناتر است. کدام به ما کمک می کند جرقه ای در ذهن ما به آتش تبدیل شود. هر کدام ما باستانشناسی است با تیشه ای و تخمینی از وسعت میراث زیرخاک. ما همیشه یک بخش کوچک از یک میراث بزرگ را می توانیم شناخت. اگر تیشه و تخمین مان درست کار کند. هرگز نمی توان همه شایگان را شناخت. نیازی هم نیست. شناخت ما آنقدری است که نیاز داریم. هر قدر نیاز داریم از عطاری شایگان بر می داریم. یاد سخن نیما می افتم که می گفت من رودخانه ای هستم که هر کسی از کنار من آب بر می دارد. درست است. همه بزرگان چنین اند. رودخانه اند و ما به قدر اشتیاق و تشنگی از آنها برخوردار می شویم. ما همیشه قصه خود را می گوییم. قصه ای که در خواندن از او و شنیدن از او داشته ایم. ما هم تجربه ای داریم که می خواهیم خواننده با ما شریک شود. شایگان را از نگاه ما بشناسد. و خواننده هم مشتاق همین است. که تجربه ما را از حکمت شایگانی بداند.

خواندن نوشته های دیگران درباره شایگان شریک شدن در تجربه آنها ست. مثل خواندن رمان است. لذت اش در این است که در تجربه دیگران وارد می شوی. و سرمایه ما همین است. در تجربه دیگران شریک شدن و از تجربه خود با دیگران گفتن. مشتی از گنج شایگان برداشتن. ما تقریبا هیچ نمی دانیم. در تاریکی ندانستگی غرقه ایم. نوشته های دیگران جرقه هایی در این تاریکی است. درخت آتشی در بیابان تاریک و هول طور ما. و در زمانه ای که تجربه های مشترک کم و کمتر می شود هول شناخت بزرگتر است. و آتش آشنایی ارزشی بی همتا دارد. شایگان و کیارستمی و بزرگانی از این شمار می توانند از این هول بیگانگی بکاهند. زیرا جمع بزرگی در تجربه های آنها شریک می شوند و از طریق این اشتراک یکدیگر را پیدا می کنند. و از هول بیگانگی به آرامش آشنایی می رسند. خوبی سرمایه های مشترک اجتماعی همین است. ارزش شعر و ادب و فلسفه هم در همین. به ما کمک می کنند هم را بشناسیم. در تجربه هم شریک باشیم.

title و حالا خورشید تاریک؛ حسین عطایی آینه جامعه ولایی

نیروهای مسلط تبلیغی و رسانه ای در جامعه ایران گاه تمام ایده آل های خود و حداکثر توان خود را در یک صحنه یک نمایش یک پرده نشان می دهند. گفتگوی رشیدپور با پسربچه ای ده یازده ساله به نام حسین عطایی یکی از این صحنه ها و پرده ها ست. این گفتگوی ۲۲ دقیقه ای آینه تمام نمایی از آن خورشید تاریک است که سرمای صحنه سازی و دروغ پراکنی و ریاکاری و خودشیفتگی و ابتذال را در میان این جماعت کوران گسترش داده و می دهد. در این یادداشت برخی از مهمترین نکاتی را که این گفتگو از نظام فکری و رسانه ای ولایت برملا می کند نشان می دهم.

اول از همه باید بگویم من به هیچ چیزی از ادعاهای این پسربچه باور ندارم. او ممکن است آدم بااستعدادی باشد. ممکن است طراحی هم می کند. ممکن است کارهای مفهومی قابل توجهی هم انجام داده باشد. اما بر اساس این گفتگو باید گفت هر چه گفته است دروغ است و دروغ. زیرا ما یک شاهد کوچک هم نمی بینیم. یک تصویر از آن طراحی های ادعایی پخش نمی شود. یک نمونه از آن اختراعات شانزده گانه دیده نمی شود. و مهمتر اینکه او را در اتاق خودش و پشت میز کارش و در هنگام اجرای کارهایی که ادعا می کند نمی بینیم. اگر پسربچه ای خوب سه تار بنوازد یا آواز بخواند یا نقاشی کند یا فوتبال بازی کند طبعا اینها را باید نشان داد تا هنر او را ببینیم و تایید و تحسین کنیم. اما در مورد حسین عطایی فقط حرف است و حرف است و حرف و ادعا. دو نامه از یک دو مقام هم می بینیم که بعدتر به آن می رسم.

از نظر رسانه ای این کار این گفتگو یک فاجعه تمام عیار است. آدمی سرشناس به نام رضا رشیدپور که مشهور است مجری خوبی است و مسلط است و چه و چه در مقابل یک پسربچه با ادعاهای بزرگ رام و تسلیم می شود. هیچ سوال چالشی از او نمی پرسد. هیچ سوالی را اگر جواب درستی نگرفت پیگیری نمی کند. اجازه می دهد پسربچه هر چه دلش می خواهد بگوید و او فقط قربان صدقه اش می رود. تلویزیون ولایت وقتی می خواهد مهربان هم باشد مبتذل و ناهوشمند است و فکر می کند مهربانی کردن یعنی ساده لوح بودن. یعنی هر چه کسی گفت باور کردن و دل او را نشکستن. تعارف بازی محض!

تا همین جا خطاهای بزرگی رخ داده است. هرگز هیچ رسانه ای حق ندارد ادعای صرف را خبر کند و بدون سند و مدرک از هیچ کسی چیزی را قبول کند. همه اعتبار و توان یک رسانه به توانایی اش در وارسی خبرها ست. اما در این گفتگو چیزی از این توانایی نمی بینیم. گفتگوی رشیدپور یک گفتگوی سرتاپا عوامانه است. گویی او همان مامان سیمای پسربچه است و کارش صرفا تحسین و تمجید است.

اگر از منظر این برنامه و گفتگو نگاه کنیم جامعه ایرانی یا مخاطبان این برنامه گروهی از افراد ساده دل اند که هر چه شنیدند باور می کنند. همه مامان سیما هستند. مجری شان کمترین کنجکاوی نشان نمی دهد. مدعی شان حتی اگر پسربچه ای باشد هر چه دلش می خواهد می گوید و با وجود اینکه حرفهایش تعجب آور است هیچ تلاشی نمی شود که از او بینه و شاهد و تایید بخواهند. چنین برنامه ای و مجری و مخاطبی به همراه آن کودک مدعی همه بیمارند.

از این همه حرف و حرف و حرف که همه هم پذیرفته می شود یک اصل ساده و کلی را می توان نتیجه گرفت. در جامعه ایرانی اذهان بسیاری از مخاطبان آماده است که هر چه شما گفتید و ادعا کردید بپذیرند. این یک اصل بسیار مهم برای همه دست اندر کاران سیاسی کشور است. آنها هم درک می کنند که صرف ادعای آنها باعث باور عمومی خواهد شد. این جامعه ای است که هر قدر مدعی تر باشی موفق تری! هر قدر حرفهای گنده بزنی متفاوت تر و نابغه تر محسوب می شوی. اما هیچ کس از تو نمی پرسد که واقعا راست می گویی؟ این است که جامعه بتدریج پر شده است از حرفهای گنده و ادعاهای بی شاهد و نشانه و مدعیان بسیار. در چنین جامعه ای خیلی عجیب است که سایت یا کانال کذابی به اسم آمدنیوز شهرآشوب شود؟

این روشها و این شیوه ها جامعه ایرانی را در مقابل دروغ خلع سلاح کرده است. ظاهرا همه هر چیزی را باور می کنند. چرا که سیاستمدار و رسانه ولایت از همین روش بهره می برند و آن را بی اشکالی و مقاومتی و نقدی جا می اندازند. باید سطح وسیعی از ساده باوری از این رفتار پشتیبانی کند که دروغ پردازان براحتی هر چه بخواهند می گویند.

در چنین جامعه ای است که علم قاضی ملاک صدور حکم می شود. در چنین جامعه ای است که ادعای بازجوی پرونده شما میزان صحت اتهامات شما می شود. و در چنین جامعه ای است که رهبرش می گوید اعتراف افراد بر ضد خودشان حتما درست است! فارغ از اینکه تحت چه شرایطی به دست آمده و بیان شده باشد. در چنین جامعه ای است که اعتراف تلویزیونی یک روش مقبول دانسته می شود. در این جامعه هیچ کس از شما برای هیچ چیز سند و شاهد و بینه و مدرک و فکت نمی خواهد. هر چه می خواهد دل تنگ ات بگوی! آزادی کامل در دروغ و فریب. بی حسابی و کتابی.

آنچه در گفتگوی آن مجری سرشناس با این پسربچه مدعی برملا می شود تمایل عمیق بازی گردان های جریان مسلط تبلیغی و بخشهایی از جامعه ایران به دروغهای شیرین است. این جریان تبلیغی اصولا دو جور دروغ می گوید دروغ تلخ و گزنده و کیهان وار و دروغ شیرین و نوازشگر و قربان صدقه ای رشیدپور وار.

این گفتگو شاهدی بر عادی شدن دروغ است و رسانه ای شدن آن. یعنی حمایت “نظام”مند از آن. و این دروغ مرکب و سیستمی و شبکه ای، قربانیان اش را از افراد مختلف می گیرد و حالا رسیده به قربانی تازه اش که پسربچه ای ده یازده ساله است. این بچه آنقدر شیرین دروغ می گوید که شما دلت می خواهد باور کنی. خوش سر و زبان است. خوش قیافه است. صمیمی و بامحبت و باتربیت به نظر می رسد. اما چیزی بیش از یک قربانی نیست. قربانی خانواده اش. قربانی جامعه اش. قربانی رسانه. و جامعه دروغ پرور این بچه ها را به محض اینکه “کشف” می کند له می کند و تف می کند و دور می اندازد. بدون اینکه بتواند از استعداد احتمالی شان بهره ای ببرد. چنین جامعه ای در خواب و خیال و توهم و البته دروغ های بی پایان زندگی می کند.

اما در همین دروغ ها هم مشخصات پنهان و واقعی جامعه بیرون می زند. چیزی که نظام تبلیغی می خواهد آن را نفی کند اما عملا تایید می کند. پسربچه مدعی است که کارخانه های بزرگ ماشین سازی او را دعوت کرده اند یا به قول آقای مجری از آنها پذیرش دارد. و این را طوری می گوید که مثل اینکه آن کارخانه ها مرتب در حال پذیرش دادن اند. گویی دانشگاه باشند. و بعد تاسف می خورد که کارخانه های وطنی از این نابغه جوان هنوز دعوتی نکرده اند. پس خاک بر سر کارخانه وطنی و زنده باد کارخانه آمریکایی و سوئدی! من همین قدر که تایید خارجی ها را داشته باشم کار تمام است. به تایید وطنی و هموطنان چه نیاز دارم؟ و این مبتذل ترین نوع غربزدگی است.

میرحسین موسوی که از معدود شخصیت های درستکار و راستگو در ولایت بود زمانی خطاب به آن مظهر دروغ گفت که طرف زل می زند توی دوربین توی چشم شما و دروغ می گوید. اما میرحسین نگفت که این شیوه چیزی است که ولایت مدام در گسترش آن کوشیده و می کوشد. و امروز نوبت رسیده به پسربچه ای شیرین بیان که زل بزند توی چشم شما و توی دوربین و دروغ بگوید. اینها محصولات یک نظام دروغ پسند و دروغ پرور و دروغین و دروغ پناه است. نظامی که در آن همه دروغ می گویند در باره هر چه که لازم باشد به مصلحت عمل می کنند. هیچ کس به حقیقت پای بند نیست. راست بگوییم اصولا با حقیقت می جنگند. چرا که برای ولایتی از دروغ بهتر است همه دروغگو باشند و پاسدار دروغ. و هر قدر احمق تر بهتر. برای همین آن مظهر دروغ نماینده اعلای ولایت بود. برای همین است که نمایندگان ولایت در رسانه و روزنامه همه از دم مظاهر دروغ اند. سررشته دست کسانی است که می خواهند احمق ها جلوی صحنه باشند. و احمق ها چه دارند برای جبران حماقت خود و ناکارآمدی خود جز حرف و ادعای دروغ؟ نظام سیاسی در ولایت یک عده معدود پشت صحنه دارد و جماعت انبوه جلوی صحنه. این جلوی صحنه هر قدر از واقعیت دورتر بهتر. این سرشت نظام ولایی است.

و بعد در میان همه این ادعاهای پسربچه چه داریم از بینات؟ دو نامه بی ارزش از مقام های متوسط دولتی که متن اش را هم درست نمی بینیم. اهمیتی هم ندارد. ادعا می شود که به این پسربچه مقام مشاورت داده اند. ولی در ولایتی که نه مقام اش نه مدرک آن مقام اش نه قاضی اش نه بازجوی اش نه مجری اش هیچ کس هیچ تعهدی به راستکاری و درستکاری و خویشتنداری و دیدن خود واقعی و واقعیت ندارد و همه دارند بازی می کنند و ادا در می آورند و ادعا مطرح می فرمایند آن دو نامه چه ارزشی دارد؟ گویای چه واقعیتی است؟ در ولایتی که مدرک فوق لیسانس و دکتری ولو از آکسفورد هم بخواهند می سازند دو تا نامه پیزوری تنها شاهدان برنامه بر ادعاهای کلان این پسربچه است. دم روباهی شاهد روباهی.

این شبکه ای از دروغ است. همه دست در دست هم دارند تا دروغ را بگویند و باور کنند یا تظاهر کنند که باور کرده اند. این است که مشکل اصلی است. این است که رسانه را از کار می اندازد و بی اعتبار می کند. این است که سخن را باد هوا می کند. آن موقع که آن مظهر دروغ ادعا کرد نوجوان دبیرستانی در زیرزمین و آشپزخانه شان اکتشافات هسته ای کرده و حالا جزو دانشمندان هسته ای ما شده باید رسانه ها او را رسوا می کردند. باید مخاطبان او را هو می کردند. شاید هم کردیم و کردند. اما جریان مسلط تبلیغی صداها را خاموش کرد تا همان یک صدای دروغ شنیده شود. و امروز آن دروغ آنقدر دامنه یافته است که پسربچه ای را هم که می توانست با تلاش و زحمت به جایی برسد به دام انداخته است و مثل عنکبوتی که شکار می کند او را در دروغ پیچیده و خورده و تف کرده است. تنها برای ۲۲ دقیقه پخش تلویزیونی زندگی این بچه را به تفاله ای از دروغ و دستاوردهای بی زحمت تبدیل کرده است. ولایت دروغ بچه ها و نوجوان ها را “قربانی” می کند تا با کمک “معصومیت” طبیعی آنها دروغهای خود را جا بیندازد.

خطر بزرگ این است که حسین عطایی ها می آموزند برای رسیدن به آنچه می خواهند یا فکر می کنند توانایی اش را دارند هیچ نیازی به زحمت و تلاش نیست. کافی است ادعا کنند. کمی تخیل داشته باشند و از حمایت پدر و مادر و چند عدد مقام نامسئول برخوردار باشند تا یکباره همانجا که نشسته اند سر از کالیفرنیا و سوئد درآورند. طی الارض کنند. و بر بال آرزو و ادعا و شبه علم از کشور مهاجرت کنند.

اما وقتی حسین عطایی ها پایشان به کشورهایی رسید که در آن دروغ حاکم نیست و علم و دانش و اختراع و اکتشاف شوخی نیست ناگهان متوجه خواهند شد آن قصر طلایی که برای خود ساخته بودند از شن بوده است. آدمی تنها با کار و کار و کار نجات می یابد و گام به گام جلو می رود. یک بچه ده یازده ساله دست کم باید ده پانزده سال دیگر کار کند تا بلکه بتواند جایی واقعی و بی دروغ برای خود باز کند. اما در کشور ولایی او هنوز بچه است که به مقام “استادی” می رسد. رشیدپور بدون هیچ شرمی او را استاد خطاب می کند. بچه تعارفی می کند که نه آقا. اما بعد از چند دقیقه خودش مدعی می شود که او را به عنوان استاد طراحی صنعتی به کجایک دعوت کرده اند!

و اینطوری ها ست که ما بچه هامان را می کشیم قربانی می کنیم له می کنیم و خوراک دیو دروغ می کنیم. از هوش و استعدادی که دارند سوءاستفاده می کنیم و به جای راستکاری و زحمت کشی به آنها ادعا و زبان بازی و دروغگویی یاد می دهیم. حال آنکه اصل ارزشهای ما دشمنی با دروغ بوده است. هیچ کسی با دروغ فروغ نمی یابد. خورشید هم که باشد تاریک خواهد بود. امروز نیز اسفندیاری و رستمی نیاز داریم تا از فروغ دفاع کنند و با دروغ بجنگند. و گرنه در تاریکی دروغ همه غرق خواهیم شد. هزارسال پیش این سخن را فردوسی ثبت کرده است. سخنی که خود هزاران سال است در فکر ایرانی مسلط بوده و تا انقلاب ولایی متن متین جامعه ما را می ساخته است. تنها فروغ از راستی است و بس:

همه راست گفتی نگفتی دروغ
به کژی نگیرند مردان فروغ

title آیا چپ در ایران آینده ای خواهد داشت؟

ما بیش از آنکه فکر کنیم چپ هستیم. پاره دوم و پایانی

نسل پاکباخته
حاصل این کشاکش که نخست ۶۰ سال تا انقلاب ۱۳۵۷ طول کشید و سپس ۴۰ سال بعد از انقلاب هم به آن افزوده شد چه بود؟ یک سوی داستان به فاجعه ختم شد و شماری از بهترین و زبده ترین افراد نسلهای این دوره قربانی شدند. احمد شفایی که در قیام افسران خراسان در مرداد ۱۳۲۴ شرکت داشته و شرح بسیار خواندنی آن را ثبت کرده از این زبدگان به عنوان «نسلهای پاکباخته و سوخته» یاد می کند (ص ۶۸). در سوی دیگر آن هم باید به پرورش شماری از بهترین روشنفکران ایران اشاره کرد که دل به آرمانهای چپ سپردند و برای آن ایستادگی کردند و برخی از صافی ترین و مردمی ترین شخصیت های معاصر از میان آنها برآمد. از تقی ارانی که چهره برجسته گروه ۵۳ نفر بود و در زندان درگذشت تا خلیل ملکی که یکی از نفیس ترین شخصیت های فکری و سیاسی ایران است. از احمد شاملو که یکی از قله های شعر نو فارسی است تا علی اشرف درویشیان که در صدسالگی انقلاب اکتبر درگذشت و علاوه بر داستان نویسی سوسیال رئالیستی، پژوهشگر پیگیر افسانه های خلقی ایران بود. انجوی شیرازی خادم بزرگ فرهنگ عامه ایران نیز در این شمار است و بسیاری از روشنفکران دیگر که اندیشه مرکزی کمونیسم را که توجه به مردم عادی بود صمیمانه درونی کردند و همتی ستودنی در فهم “خلق” و ثبت فرهنگ و فولکلور ایران به کار گرفتند. اگر از این زاویه بنگریم، بهترین محصول چپ در ایران پرورش شماری از مردمی ترین روشنفکران ما ست که واقعا به مردم دلبستگی داشتند و در راه شناخت مردم ایران گام های بزرگ برداشتند. نتیجه آن را از “فرهنگ کوچه” شاملو تا “فرهنگ افسانه های مردم ایران” درویشیان می توان دید.

به این ترتیب، می توان گفت آن دموکراسی به روایت سوسیالیستی اش در بهترین محصول فکر چپ در ایران تبلور یافت. شاید گروههای چپ از نظر سیاسی نتوانستند کارنامه ای دموکراتیک از خود به جای بگذارند ولی در دموکراتیک سازی صحنه ادبیات و فرهنگ نقشی بسزا و ماندگار داشته اند. بخشی از این دموکراتیک سازی طبعا روستاگرایی و ادبیات دهقانی است که بهترین نمونه هایش را غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی و دیگران از جمله علی اشرف درویشیان خلق کرده اند.

ادبیات چپ و مساله مدنی
در یک نگاه باید گفت ادبیات معاصر ایران عمدتا زیر نگین اندیشه چپ است. به همین دلیل بخش بزرگی از آن سیاسی هم هست و همین محصول آفرینش ادبی را در ایران با سانسور وسیعی روبرو ساخته است.

در عین حال، خصلت ایددئولوژیک ادب سیاسی و چپگرای ایران مانعی برای رفتار دموکراتیک هم بوده است. ادب سیاسی علاقه مند به نوعی کنفورمیسم و وحدت کلمه در مبارزه با نظام شاهی بود و با تنوع سبکی و جهان بینی آشکار و نهان مبارزه می کرد. تقابل رضا براهنی با سهراب سپهری که او را در طلا در مس “بچه بودای اشرافی” می خواند، نمونه ای کوچک از یک مبارزه همه جانبه با ادبیات غیرسیاسی / غیرچپ است.

اندیشه سیاسی چپ اما برای مبارزه ساخته شده بود و نمی توانست رفتاری مدنی داشته باشد. و در این فرقی میان ایران و جای دیگر مثلا افغانستان نبود؛ یعنی کشوری که سرنوشت چپ در آن باعث شد القاعده و طالبان شکل بگیرد و بعدها به ۱۱ سپتامبر کشید و منطقه ما را و طبعا ایران را دگرگون کرد. آنها خودمرکز و خودبسنده بودند و برای فکر و عقیده دیگران ارزشی قائل نبودند. مثلا، «نخبگان مارکسیست افغانستان شدیداً باورمند بودند که دانش همه‌چیز در اختیارشان قرار دارد و راز دگرگونی و توسعه اجتماعی را کشف کرده‌اند.» اما در واقع شناخت آنها از جامعه و سیاست بومی چندان نبود. «اغلب راه‌کارهای جریان‌های چپی در افغانستان در کل متأثر از خط مشی‌های مسکو، هاوانا، پکن و گاهی هم هانوی بود و از این طریق می‌خواستند خلأ شناخت اجتماعی‌شان را پر کنند. در نتیجه، چپ افغانستان در کاهش فاصله میان نظر و عمل ناکام ماند و دست‌گاه تئوریک آن به دلیل شناخت کم‌تر از جامعه آن زمان لنگان‌تر از حتا جریان‌های راست‌گرا بود. جهادیسم با به خدمت گرفتن اسلام سیاسی و جهت دادن اعتقادات توده بیش‌تر از چپ‌گراها در میان مردم ریشه دوانید.»

چنین داستانی در ایران هم صادق است. چپ ها مبارزان خوبی بودند. اما پیوندهای محکمی با همان مردمی که از آنها دفاع می کردند نداشتند. در نتیجه چپ ها به تعبیری برگرفته از ادبیات چپ “جاده صاف کن” اسلامگرایان شدند و نتیجه تجدد چپگرا یکباره به ضد خود بدل شد یعنی به جریانی راه داد که مبارزه با امپریالیسم را به مبارزه با مدرنیته تبدیل کرد. سرنوشت شوروی هم نشان داد که این ضدیت با مدرنیته در آنجا هم ریشه دوانده بود. منتها در چپ این ضدیت به صورت انزواگرایی و انقلابیگری ظاهر شد (از پرده آهنین روسی و چینی و کوبایی تا نوع ولایی آن در ایران) و در اسلامگرایان به صورت نفی تجدد و بازگشت به صدر و سلف.

از یک زاویه دیگر که بنگریم در قرن بیستم خاصه بعد از جنگ جهانی دوم دو نیروی بزرگ در حال نوسازی جهان بودند یکی اردوی غرب و دیگری اردوی شرق. و هر دوی اینها به سطحی ترین صورت به کار نوسازی و مدیریت پرداختند. در نتیجه اگر چپگرایان دستور کار نوسازی را از مسکو و پکن تقلید می کردند، غربگرایان هم مقتدایشان پاریس و لندن و واشنگتن بود. هر دو در تقلید مشترک بودند و این نمی توانست به ساختن فرهنگی اصیل بینجامد و تنها بر آشوبهای ذهنی و اجتماعی دامن می زد.

دوگانه سازی از شرق و غرب
در این کشاکش که در ایران هم بشدت جریان داشت برخی آسیب های نظری و گفتمانی پدید آمد که همچنان به آن گرفتاریم. برخی از این آسیب ها را باید چنین برشمرد:
اندیشه چپ سنتی را در ایران پایه گذاشت که اهل کتاب و فکر را به آنچه در جهان غرب می گذرد بدبین ساخت. این برای چپ هم تاکتیک بود هم استراتژی تا رابطه غربگرایان ایرانی را با جهان بیرون از کشورهای برادر سست کند یا ایشان را متهم دارد. نوع وخیم و افراطی این گرایش پدید آمدن گروههای ضدمدرنیته در ایران اند که هدف شان دفن کردن امر مدرن است و مواضع اجتماعی شان ضد همه مظاهر نوگرایی و گرایش به غرب است و طبعا خود را در تضاد با طبقه متوسط ایران تعریف می کنند. اما فارغ از این افراطیون نوعی بدبینی بنیادی نسبت به غرب دامن زده شد که آن را به تعبیر آیت الله خمینی برابر با “شیطان” کرده است. یعنی دیونمایی از غرب. و به نوبه خود خوش بینی به شرق. این خوش بینی کمی پیش از این حتی در صورت تعصب به روسیه هم بروز می یافت. چیزی که ممکن است امروز فراموش کرده باشیم اما تا سالهای اول انقلاب و حتی تا دهه ۸۰ میلادی هم وجود داشت. یعنی رفتار و گفتار کسانی که شوروی را واقعا بهشت تصور می کردند.

روشن است که نه دیونمایی از غرب واقعگرایانه و معقول است و نه تصور بهشتی از شرق. این دوگانه پنداری بنیاد بسیاری از تصمیم های نادرست و فاجعه آمیز بوده است و اگر در پیش از انقلاب به آسیب های جدی به مبارزان انجامیده در سالهای بعد از انقلاب به فقر عمومی، گریز مغزها و تبعیض اجتماعی وسیع در ایران و البته شیوع نظریه توطئه میدان داده است. عمق نفوذ این نظریه چندان است که همین روزها وزیر بهداشت اعلام کرد «برخی افراد می‌گویند واکسن کار صهیونیست‌هاست و سازمان بهداشت جهانی دست نشانده آنهاست.» (باشگاه خبرنگاران جوان، ۴ آبان ۹۶)

این نگاه بدبین فقط به جهان معاصر نیست. چپ به ما آموخته تا در تاریخ خود نیز چیزی جز سیاهی و نامردمی و ستم نبینیم. نگاه سیاسی به تاریخ آن را ابزاری ساخت برای مبارزه با رژیم شاه و ناچار هر چه رسم شاهی بود و نام شاهی بود باید زدوده می شد و سیاه جلوه داده می شد. همین درک به انقلابیون مسلمان هم رسوخ کرد چندان که بعد از انقلاب نام شاهنامه را هم نمی خواستند بیاورند. یک دهه طول کشید تا در فضای بعد از جنگ و اندکی واقع نگرشده از شاهنامه اعاده حیثیت شود (بزرگداشت فردوسی در ۱۳۶۹).

منطق تسخیر قدرت
چپ ایرانی بسیار چیزها به سیاست مداران آموخته است که نتیجه آن چیزی جز رفتار ضدمردمی نیست. هدف گروههای مبارز چپ تسخیر قدرت بود و نه تدبیر جامعه و دولت. و همین را به اهل ولایت هم آموختند. «مفهوم پراکسیس مارکسی را به عمل محض تقلیل دادند و برداشتی که از آن داشتند صرفاً در قبضه کردن قدرت سیاسی از طریق کودتا و توطئه‌چینی بود.» نتیجه «استبداد گروهی جدیدی است که از تمرکز قدرت در دست گروه کوچک» طرفداری می کند.

چون منطق، منطق قدرت شد یکی از آشکارترین روشهای آن تصفیه نیروهای انقلابی خواهد بود. در همه احزاب چپ این گرایش به تصفیه را می بینیم. در ایران پیش از انقلاب هم نمونه دارد. پس از انقلاب هم این میراث خونین آسیب های بزرگی به برجسته ترین نیروهای کشور زده است. این روزها به مناسبت انتشار عکسی از روسای جمهوری آمریکا از دوران کارتر به این سو، سوالی در شبکه های اجتماعی مطرح شد که معنای روشن تصفیه سیاسی است: چرا عکسی مشابه در ایران نداریم؟ چرا روسای جمهور ایران عکس گروهی ندارند؟ از مجاهدین خلق تا دادگاههای استالینی بعد از جنبش سبز و از سرنوشت میرحسین موسوی و رفسنجانی تا محمد خاتمی سنت تصفیه سیاسی آموخته زهرآگینی از آموزه های چپ بوده است. داستان تصفیه های خونین عراق سوسیالیستی در دوره صدام حسین مشهور است. در افغانستان هم، «هنگامی که تره‌کی در تابستان ۱۹۷۸ موقعیت خود را به عنوان دبیر کل و رئیس جمهور قایم کرد، حفیظ‌الله امین به عنوان شخص قدرتمند رژیم ظاهر شد و پس از اشغال پست‌های معاون نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه، صدها نفر از اعضای شاخه پرچم دستگیر شدند و به اتهام فعالیت‌های ضدانقلابی پاک‌سازی یا اعدام شدند.»

به همین ترتیب، بستن دهان مخالفانی که هنوز زنده اند روش دیگر سیاست چپگرا بوده است و بنابرین سانسور همه جانبه در رژیم سیاسی آن امری کاملا توجیه شده است. بعلاوه، نمایشی از “دولت بی عیب و نقص” باعث می شده که سانسور چهره واقعی دولت را هم از دید مردم پنهان کند. معنای دیگر این گرایش دروغ پردازی سازمان یافته و هدفمند در باره دولت و حاکمیت است. چیزی که هم در کشورهای کمونیستی از جمله در شوروی و اروپای شرقی شناخته شده است و هم در انقلاب اسلامی آشکار است. به همین دلیل است که مثلا اعتماد عمومی به رسانه ملی در پایین ترین حد خود است و مردم خواه ناخواه به رسانه‌های غربی مثل بی‌بی‌سی اعتماد می کنند و تکاپوی واقعی نشر و رسانه در وطن مختل می شود.

چنین وضعیتی ناچار رابطه دولت و ملت را تخریب می کند. بتدریج رهبران، قدرت جذب و بسیج مردم را از دست می دهند و پایگاههای اجتماعی شان سست می شود. از نظر مردم هم ایده های سیاسی و فرهنگی رژیم یا تکاپوی اقتصادی اش آرام آرام مشکوک و در خدمت الیگارشی حاکم تلقی می شود و همبستگی به پایین ترین سطح خود می رسد. نظام سیاسی برای جبران آن باید نیروهای وابسته به خود تربیت کند و به آنها همه نوع امتیازی بدهد که به نوبه خود به عمیق شدن تبعیض های سیاسی و مزیت های اقتصادی و به هم ریختن جایگاه های اجتماعی می انجامد.

اگر به وضع چین کمونیستی امروز نگاه کنیم که ظرف عمر انقلاب اسلامی یعنی از آغاز دهه ۸۰ میلادی راهی صدساله را در کمتر از چهل سال طی کرده است، به این نتیجه می رسیم که همسایگی ناگزیر ما با روسیه اندیشه چپ را از کانالی وارد جامعه ایرانی کرده است که بخت بلندی برای تحقق آرمانهای مردمگرایانه اش نداشته است. چین درست از زمانی که چپ روسی در ایران به سمت انقلاب می رفت به سوی واقع گرایی حرکت کرد و امروز می بینیم بدون اینکه با سنت ۵ هزارساله اش دشمنی بورزد، توانسته سوسیالیسم را با سرمایه داری پیوند بزند و به سرعت به اقتصادی بزرگ و موثر و پویا تبدیل شود. در حالی که انقلاب اسلامی مدل دست دومی از وضعیت شوروی شده است که نهایتا عقبماندگی صنعتی و مدیریت و ناتوانی اقتصادی آن را از پا در آورد.

وقت بازنگری و تجدیدنظرطلبی است
در همه این روندها خطاهای درشت صورت گرفته که گاه عمدی و گاه طبیعی بوده است اما سوال اساسی این است که آیا چپ در ایران هنوز آینده ای دارد؟ پاسخ من مثبت است. فکری که نزدیک به صد سال دوام داشته و باور بسیاری را برانگیخته و پایه زندگی و مرام و تصمیم گیری آنها شده و به ایشان جهت داده و دنیا را برایشان معنی کرده است به این زودی از صحنه خارج نمی شود. هر فکری می تواند بازنگری شود و حتی اگر کم جان و افسرده شده تجدید حیات و گرمی و نشاط پیدا کند. باید انصاف داد که بخش بزرگی از ایمان چپ را حزب کمونیست کشور شوراها و حزب توده در ایران به بازی گرفتند و به باد دادند. آرمان بسیاری از چپ ها واقعا زنده کردن حیات اجتماعی با مشارکت پایین ترین طبقات جامعه بود. این آرمان هنوز معتبر است. ممکن است بخشی از چپ با گره زدن سرنوشت خود به نظام اقتدارگرای ولایی با رفتن آن نظام از صحنه خارج شود. اما اندیشه چپ منحصر به این یا آن حزب و گروه و گرایش نیست. می تواند در ساختن آینده ایران کارسازی کند. مشروط به آنکه به ایمان خود به مردم پایبند بماند و در خطاهای روش و منش خود بازنگری کند. کاری که دین نیز باید به نوبه خود انجام دهد تا از آلودگی فکر ولایی پاکیزه شود.

امروز فکر ولایی و حامیان چپ آن توسعه گرایی را اساس قرار داده اند تا مگر موقعیت خود را بازسازی کنند. اما مساله کلیدی امروز و آینده ایران باز شدن جامعه و گشودگی به روی فرهنگها و مذاهب دیگر و نیز همبستگی با پاره فرهنگهای ایرانی است. توسعه بدون گشودگی فضای جامعه و رسانه ممکن نیست و حتی عربستان هم دارد از توسعه گرایی صرف عبور می کند. چپ قدیم مثل همه گرایشهای سیاسی اوایل قرن بیستم پدرسالار است. محصول جامعه ای است که اتوریته رهبر و رئیس و پیشوا حرف اول را می زده است و در تمام سلول های جامعه آن را می دمیده است. همین را به ولایت و انقلابیون اسلامگرا هم میراث داده است. چپ اگر نتواند از این پدرسالاری خانه تکانی کند بعید است به سطح اندیشه امروز جامعه برسد و گرهی از مشکلات انبوه شده ما باز کند. جامعه ای که همه در آن رهبرند و رهبری را مشارکتی می پسندد، اندیشه پیشران تازه ای نیاز دارد. چپ باید به جامعه اشتراکی بازگردد. منتها با معنایی نوین و دموکراتیک. حقیقتا دموکراتیک.

ارجاعات:
“بازخوانی یک شکست، واخوانی تاریخی انقلاب اکتبر”، نوشته اردشیر بهنام، روزنامه ۸ صبح، ۲۵ میزان ۱۳۹۶؛ خاطرات سیاسی خلیل ملکی، به کوشش همایون کاتوزیان، شرکت انتشار، ۱۳۶۸؛ غرب و شوروی، سی سال رقابت ۱۹۱۸-۱۹۴۸، نوشته ژرژ لنچافسکی، ترجمه حورا یاوری، ابن سینا ۱۳۵۱؛ طلا در مس، نوشته رضا براهنی، زمان، بی تا.؛ قیام افسران خراسان و سی و هفت سال زندگی در شوروی، نوشته احمد شفایی، کتابسرا، ۱۳۶۵.
نیز:
“Western media is still wrong. China will continue to rise.” By Eric Li, Washington Post, October 24.

title ما بیشتر از آنکه فکر کنیم چپ هستیم

به بهانه گذشت صدسال از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷

اگر مفاهیم و آرمان های اساسی قرن بیستم را دموکراسی، ناسیونالیسم، تجدد و مواجهه با سنت بدانیم کارنامه چپ چه کمکی به پیشبرد این آرمان ها و تعمیق این مفاهیم در ایران کرده است؟ پاسخ من این است که چپ دموکراسی را به معنای خاص خود دنبال می کرده، با ناسیونالیسم و اندیشه ملی بیهوده جنگیده، تجدد را تا مرز ضدیت با تجدد توسعه داده و با سنت چونان اشیاء بیهده ای که باید در اجاق سوزاند، برخورد کرده است.

مدتها قبل از اینکه آمریکا محور دموکراسی سازی در ایران و کشورهای دیگر شود، روسها اندیشه دموکراسی در سر پرورده اند و پیشگام دموکراسی سازی در کشورهای دیگر از جمله ایران بوده اند. نزدیک به ۱۰۰ سال پیش ترویانوسکی، نویسنده بلشویک، نوشت: «روسیه انقلابی دوست صمیمی و بی نظر ایران است که می تواند ایران را به دموکراسی رهنمون شود.» (غرب و شوروی، ص ۲۵). هدف البته آماده سازی ایران برای کمک به سیاست بزرگتر شوروی بود. او صادقانه نوشته بود: «هند هدف ما ست و ایران جاده ما به سوی هند.» (همان، ص ۲۶)

در تحلیل های سیاسی و تاریخی معمولا گفته می شود که ایران در ۱۰۰ سال اخیر زیر نفوذ و هدایت انگلستان و آمریکا بوده است. کمتر کسی تاریخ معاصر ما را بر اساس نفوذ شوروی در فکر و فرهنگ سیاسی ایران تبیین کرده است. واقعیت اما این است که همسایگی با شوروی انقلابی به یک تعبیر تمام زندگی سیاسی ما را تغییر داده است. درست است که آمریکا و غرب چشم ما را پر می کرده و نسلهای دهه ۴۰ شمسی به بعد بیشتر متوجه غرب بوده اند اما حتی همانها از تاثیر اندیشه چپ برکنار نبوده اند و سایه سنگین شوروی در شمال مرزهای ایران زندگی همه ما را دستخوش موجهای فکری و عملی کرده است.

اگر از این منظر نگاه کنیم باید بگوییم در واقع هر چه انقلاب اکتبر ریخت ایران جمع کرد! – یا مستقیم برای انقلاب یا به ترفند برای پرهیز از انقلاب. این پرهیز موفق نبود و آن دلدادگی نهایتا به انقلاب ختم شد. انقلابی که اصولا قرار بود نعل وارونه باشد و راه انقلاب سرخ را سد کند. قرار بود برای مهار موج کمونیسم روسی باشد ولی نهایتا دل به همان روسیه ای سپرد که برای مهارش به وجود آمده بود. اسلام انقلابی با کفر انقلابی در انقلابیگری اشتراک پیدا کرد.

شوروی سابق به روسیه امروز تبدیل شد و این رابطه نگسست سهل است استوارتر شد. کارآگهان می گویند آینده جمهوری اسلامی چه بسا در اختیار سرداری باشد که وابستگی به روسیه را چندان کند که عراق سوسیالیستی در دوره شاه کرده بود.

به این ترتیب، دیروز و امروز ما به همسایه شمالی، این برادر بزرگ، گره خورده و آینده هم گویا ادامه این روند است. در این یادداشت نمی خواهم تاریخ روابط ایران و همسایه شمالی را بررسی کنم. کاری است که باید کرد اما مثنوی هفتادمن کاغذ خواهد بود. در عوض با اشاره به شماری از بزنگاههای تاریخی بیشتر بر ساختار فکری و گفتمانی رایج شده در ایران در دنباله روی از انقلابیون روسی خواهم پرداخت. سخن ام البته در حد اشاره است و ناتمام. آنقدری که سرنخ هایی بدهد در حد یک یادداشت رسانه ای نه آکادمیک.

اروتیسم زیر و رو کردن همه چیز
در اوایل قرن بیستم، تحت تاثیر تحولات ناشی از انقلاب های صنعتی و علمی، گرایشی قدرتمند برای بریدن از گذشته به وجود آمده بود. در بخش بزرگی از این نهضت، یعنی قطع رابطه با سنت، چپ و راست با هم موافق بودند. گرچه چپ نهایتا عناصر تخریبی اندیشه مدرن را به صورت انقلابیگری توسعه داد و برای آن پلتفرمی ایجاد کرد که می توانست غیرمعقول را معقول جلوه دهد و یکی از دگماتیک ترین صورتهای اندیشه مدرن را پرورش داد. هدف ساختن انسان نو بود و جامعه نو و در واقع زیر و رو کردن همه ارزشها. این هدف خود را در چندین صورت نشان می داد:

نفی مذهب به طور کلی و نفی خدا به عنوان نماد سلطه قاهره قرون قدیم – رشد بی خدایی و خدایی کردن انسان و طبعا رهبران سیاسی؛
باور به اینکه علم می تواند جای مذهب را بگیرد و با تکیه بر علم هر نوع خرافه باطل می شود – نشستن علم بر کرسی حقیقت مطلق و پدید آمدن علم باوری از یک سو و ماشینی و مکانیکی دیدن جهان از سوی دیگر؛
نفوذ شگفت آور باور به تکامل انواع که خود به تنهایی باطل السحر آموزه های مذهبی و نوعی مبارزه با خدا و مذهب تلقی می شد – امری که برآمدن تکامل اجتماعی و باور به بقای اصلح را در پی آورد و بنیان بسیاری از کشتارها و بیرحمی ها شد؛
باور به اینکه انسان تازه ای به قدرت علم پدید آمده است یا پدیدآمدنی است و پرورش یافتن این ایده که باید به سوی آینده رفت و انسانی طراز نوین ساخت – برآمدن اندیشه ابرانسان و نژاد برتر و تحقیر هر کس که مادون انسان، عقبمانده و وحشی فرض می شد؛
برآمدن اندیشه های انقلابی که قرار بود همه چیز را زیر و رو کنند و همه چیزهای نامتعارف را آزمایش کنند – و این به محق دیده شدن افراط به جای اعتدال ختم شد که مرکز اخلاق قدیم بود؛
مبارزه بی امان با هر چه رنگ سنت داشت و طرح و توطئه های فراوان برای قطع رابطه عمدی و آگاهانه و سریع مردم از آنچه آنها را به گذشته مشغول می دارد به هدف بردن همه به سوی آینده – نمونه اش تلاش برای تغییر خط برای نابودسازی آشنایی با سنت و آماده کردن خلق برای ایجاد رابطه قهری و سریع با دنیای جدید و آموزشهای نو؛
برآمدن و مسلط شدن اندیشه دولت رهایی بخش و متمرکز تا همه این ایده ها را اجرایی کند– غلبه “منافع” جمعی یا دولت بر سرنوشت و علایق فردی و شهروندان از یک سو و تکیه بر انبوه بی شکل یا همشکل خلق به جای فرد شاخص و صاحب اراده و چهره.

یکسان سازی و خشونت
این جریانها، گفتمان ها و پدیده ها در کنار نوپدیدهای دیگری از این دست به چهره مردان و زنان پیشگام این دوران چهره ای قاطع و پرصلابت و مصمم و انقلابی و سرشار از یقین می بخشد. مجموعه این اندیشه ها در پرتکاپوترین سرزمین ها به برآمدن گروههای افراطی چپ و راست انجامید که وسوسه پرقدرتی برای انقلاب و تغییر همه جانبه جامعه و انسان داشتند.

مشی عمومی و مسلط همه این گروهها “یک”سان سازی یا کنفورمیسم و از بین بردن تفاوت ها و تنوع های اجتماعی بود که مظهر آن لباس متحدالشکل است در چین و روسیه و آمریکا و اروپا و برآمدن انواع مدهای فکری و ظاهری برای تحقق این یکسان سازی. در واقع کمتر سرزمینی از این یکسان سازی ها در امان ماند.

این گرایش قرن بیستمی به صورت طبیعی ناگزیر بود خشن باشد. زیرا بدون خشونت آشکار یا پنهان محال بود که همه مردم را به پیروی از خود وادار کنند. پس این گرایش همزمان نخبه گرا هم بود. زیرا کسی جز نخبگان نمی توانست انبوه خلق را اداره و رهبری کند. این نخبگان صورت تازه ای از اشرافیت قدیم بودند که به طور طبیعی کاربرد خشونت را برای خود مجاز می شمرد و حال به ایدئولوژی های تازه و مدرن نیز مجهز شده بود و نقشی “پیشرو” برای خشونت ورزی خود قائل می شد. یعنی آن را به شیوه انقلابی توجیه می کرد.
جمع همه این عوامل گفتمانی را در آغاز قرن بیستم رواج بخشید که به قتل عام و جنگ صورت منطقی می بخشید. آن اراده به نابودی گذشته طبعا در صورت سیاسی و نظامی اش به جنگ و حذف می رسید و رسید. بخشی از این خشونت انباشته که می خواست با سرعت جهان و جامعه را تغییر دهد در شکل جنگ ظاهر شد و بخشی دیگر در صورت ارعاب و ترور و کوچ اجباری که پاره ای از آن هم بدون قتل عام انجام پذیر نبود. از این رو، می توان دید که قرن بیستم شاهد بزرگترین شمار قتل عام های بشری است. قرن بیرحمی و شقاوت است. در این قتل عام ها ارمنی و یهودی و رنگین پوست و هر “اقلیت”ی که به نظر می آمد در برابر چرخ پیشرفت دولت و منویات آن -که نماینده توده و خلق بود- ایستاده نابود می شد.

یکی از پایدارترین نظام های شقاوت در قرن بیستم از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ برآمد. انقلاب اکتبر ادامه این تفکر در جهان آن روز بود که برای باز کردن راه آینده باید گروههای خاصی را از بین برد. تصور جهان انقلابی این بود که با از میان بردن آنها راه تجدد و مدرنیته باز می شود؛ مدرنیته ای که رهبری آن یا با نژادهای معینی است که نژاد برترند و یا با انسانهایی است که انسان طراز نوین هستند. میراث این گرایش و روش سیاسی به انقلاب ایران هم رسید که آخرین انقلاب قرن انقلابها بود.

به این ترتیب، تاریخ قرن بیستم تاریخ کشتار است و سرکوب وسیع و تبعیض نظام مند و تحمیل ایده های ظاهرا خلل ناپذیر. اصلا ایدئولوژی ها برای همین خلل ناپذیر بودند تا تصور درست بودن مطلق ایجاد کنند و کشتار و سرکوب را به اسم انقلابیگری یا فاشیسم یا ضدیت با کمونیسم یا هر برچسب دیگری توجیه کنند.

ای لنین! ای فرشته رحمت!
انقلاب روسیه زمانی پدید آمد که انقلاب مشروطه ده سالگی خود را پشت سر گذاشته بود. دو دهه آغاز قرن بیستم اصولا دوران پرتلاطم انقلابیگری است. مشروطه هم به همین سبب شکل گرفت و نهایتا روسیه هم اندیشه های انقلابی را که سالها در آن کشور رواج یافته بود صورت عملی بخشید. طبعا وقوع انقلاب در همسایه بزرگ شمالی امیدهای بسیاری را در ایران به وجود آورد. عارف قزوینی چهار سالی پس از انقلاب بلشویکی سرود:
بالشویک است خضر راه نجات / بر محمد و آله صلوات
ای لنین ای فرشته رحمت / کن قدم رنجه زود و بی زحمت
(به نقل از: خاطرات خلیل ملکی، ۱۳).
اما بازیگران بزرگ دیگر و رقبای سنتی روسیه نگران بودند. بنابرین راهی باز شد که به روی کار آمدن رضاخان انجامید. اگر به نقش مستقیم و غیرمستقیم شوروی انقلابی توجه داشته باشیم باید گفت که هر دو کودتای بزرگ ایران در قرن بیستم به خاطر حضور شوروی در مرزهای شمالی ایران بوده است: نخست کودتای ۱۲۹۹ رضاخان و سپس کودتای ۱۳۳۲.

در واقع ایران در هر دو کودتا سپربلای گسترش کمونیسم شد. در کودتای اول انگلیسی ها نگران بودند کمونیسم روسی به هند نفوذ کند و در دومی هم انگلیسی ها و آمریکایی ها می ترسیدند ایران به دست کمونیست ها بیفتد. اولی در نخستین گام به سرکوب جنگلی ها پرداخت و دومی از همان روز بعد به سرکوب رجال ملی از یک طرف و حزب توده از طرف دیگر. در مورد کودتای ۲۸ مرداد این نکته هم هست و کمتر دیده و مطرح شده که کودتا در ایران در آشوب پس از مرگ استالین اتفاق افتاد. استالین در آستانه نوروز ۱۳۳۲ مرد و این زمینه را فراهم کرد که طرح کودتا عملی شود. اگر استالین دیرتر می مرد چه بسا کودتایی هم در ایران اتفاق نمی افتاد.

البته داستان شوروی فقط به این نوع تاثیرگذاری ها محدود نیست. گذشته از حمایتهایی که کشور شوراها در همان سالهای نخست از قیام های مختلف ناکام در گیلان و خراسان و آذربایجان کرد، شوروی یکی از دلایل اصلی اشغال شدن ایران در دوره جنگ جهانی دوم است. شوروی با آلمان هیتلری در جنگ بود و رساندن کمک به شوروی عمدتا از راه ایران ممکن بود و رضاشاه در مقابل آن مقاومت می کرد. رضاشاه که یکبار به خاطر شوروی حکومت را به دست آورده بود در آخر کار هم سلطنت اش را به خاطر شوروی از دست داد. کمی بعد همان شوروی تلاش کرد روابط عهد تزاری را با جدا کردن آذربایجان از ایران تجدید کند.

جنگ سرد و چپ درباری
سرنوشت ایران پس از جنگ جهانی دوم نیز در واقع در منازعه میان شوروی و انگلیس و امریکا رقم خورد. و نهایتا ایران را به یکی از میدانهای اصلی جنگ سرد بدل کرد. معمولا سوی آمریکا و انگلیس این منازعه برجسته تر شده اما سوی شوروی آن در نوعی سکوت باقی مانده است. طوری که حتی آیت الله خامنه ای هم در دیدار با پوتین (مهر ۱۳۸۶) مدعی می شود که ایرانیان از روسیه بدی ندیده اند و تصویر روشن و خوبی از این کشور دارند!

درباره نقش چپ توده ای در ماجرای ملی شدن نفت بسیار نوشته اند. اما از آن می گذرم چون شناخته تر است. ولی کمتر گفته شده است که انقلاب سفید شاه جواب طعنه آمیز او و آمریکا به انقلاب سرخ بود. آنها می خواستند دست به رفرمی بزنند که ایران را از انقلاب چپ رهایی بخشد و بگویند همه آنچه در یک انقلاب سرخ می خواهید انقلاب سفید به شما می دهد.
اما وسوسه چپگرایی چندان در جامعه ایرانی عمیق بود که نهایتا شاه نیز در ۱۳۵۳ به آن دل سپرد و به سبک حزب واحد کمونیستی در شوروی، حزب واحد رستاخیز را تاسیس کرد. حزبی که به احتمال قوی نام خود را از بعث (رستاخیز) گرفته بود تا به همسایگان عرب سوسیالیست و روسوفیل خود نیز دهان کجی کند.

یک بخش کمتر بحث شده دیگر از ماجراهای پایان ناپذیر ایران و همسایه شمالی برآمدن مکتبی است که آن را “مارکسیسم اسلامی” خوانده اند. مکتبی که از یک جهت نسب به خداپرستان سوسیالیست می برد و نسبتی طبیعی با آن پیدا می کند و از یک جهت برساخته رژیم شاه است تا با چپگرایی مزمن بستیزد. نسخه شاه برای مهار چپ این بود که اسلامی انقلابی را میدان دهد. بازی خطرناکی که نهایتا به سقوط شاه انجامید. به این ترتیب، شاه نیز مثل پدرش قربانی شوروی شد.

بعد از سقوط شاه، یکبار دیگر، همان طور که با سقوط رضاشاه پیش آمده بود، چپ ها و اسلامگراها میداندار شدند. اما این بار در صورت سازمانهای تازه و شماری از سازمانهای قدیمی. سالهای آغاز انقلاب ایران یکسره نبرد قدرتی است میان گروههای طرفدار شوروی و ضدامپریالیست و گروههای لیبرال و میانه رو که دل خوشی از شوروی نداشتند. حاصل آن این شد که روحانیون حاکم برای آنکه خود را انقلابی تر از همه نشان بدهند همه خصوصیات چپگرایی را جذب کردند تا چپ ها و دیگر رقبای انقلابی را از میدان به در کنند. روحانیون می خواستند تز مارکسیسم اسلامی را به صورتی دیگر ادامه دهند. یعنی اسلامی مارکسیست تر از مارکسیسم ارائه کنند. اما نهایتا به دامن همان روسیه ای افتادند که با آن ظاهرا مبارزه می کردند. در مبارزه شوروی و انگلستان و آمریکا در ایران نهایتا شوروی برنده شد و میراث آن به روسیه پساکمونیستی رسید.

title دانشگاه و پاسداران سنت عتیقه‌مانی در علم و عقل

در دانشگاه چه خبر است؟ چرا دنیا دستخوش تحول است و در این یکی دو دهه زیر و رو شده است اما دانشگاه در ایران از جایش تکان که نمی خورد هیچ عقبگرد می کند؟ چرا دانشگاه در ولایت ما اینقدر دست و پا چلفتی است؟ چرا چشم اش را به روی تحولات بسته است؟ چرا اختیارش دست مشتی بوروکرات دولتی یا نشانده دولت است که نمونه بی خردی و دوری از فرهنگ و علم و تحقیق اند؟

گفتگوی داوود فیرحی درباره اسلامی سازی درسهای علوم سیاسی در ایران که تازگی آخرین ویراست اش موسوم به “ویراست ۹۶” منتشرشده بسیار افشاگر است. این ویراست ۹۶ هیچ فرقی با ویراست ۶۹ یا ۵۹ و قدیمتر از آن ندارد. یک اندیشه کهنه و منجمد است که در طول همه این سالها حکومت کرده و می کند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور چنین چیزی دوام یافته است؟ آن کدام سنت های سیئه است که با وجود عوض شدن مداوم مدیران و مسئولان همچنان هست و باقی است و مثل ایدز و بیماری واگیر از این مسئول به دیگری منتقل می شود؟

برگزیده های این گفتگو را اینجا می گذارم مثل یک نشانه برای بازگشت. برای فکر کردن به وضعیت افتضاح دانشگاه در کشورمان. فکر کردن به فاجعه ای که به آن گرفتاریم. فاجعه ای که به نابود کردن نسل ها منجر شده است. نسل هایی که قرار نیست در باره هیچ مشکلی از مشکلات واقعی ما فکر کنند و کار کنند و راه تازه ای ارائه کنند. چون علم و دانش چیزی حاشیه ای و زینتی است و تصمیم های اصلی کشور در سرای بسته قدرت گرفته می شود جایی که هیچ کارشناسی راه ندارد و همه کارشناسان باید از آن پیروی کنند. دانشگاه زایده ای است بر این روش اداره ولایت. و طبعا مرتب باید عقب نگه داشته شود. مبادا سرکشی کند. مبادا چیزفهم شود. باید فکر کرد که چطور می شود دانشگاه را از دست مدیران سیاسی ولایت نجات داد. باید فکر کرد چطور دانشگاهی در دانشگاه برپا کرد. چطور دانشگاه را در خارج از دانشگاه راه انداخت. چطور دانشگاه را در گلخانه ای نگهداری کرد تا این زمستان و سیاهکاری اش بگذرد:

از مقدمه گفتگو:
شورای تحول و ارتقای علوم انسانی، به‌منظور اسلامی‌کردن علوم انسانی در دولت احمدی‌نژاد شکل گرفت، چون فرض بر این بود که علوم انسانی تدریس‌شده در دانشگاه‌های ما به‌ اندازه کافی اسلامی و متناسب با خلق‌وخو و فرهنگ ایرانی ما نیست؛ ازاین‌رو کارآمدی لازم را ندارد. شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز برای تحقق این هدف، طی مصوبه‌ای در جلسه ۶۵۰ مورخ ۲۱/۷/۱۳۸۸ «شورای تخصصی تحول و ارتقای علوم انسانی» را تأسیس کرد.

سوال این است که دقیقا منظور از اسلامی‌کردن یا بومی‌کردن رشته‌های علوم انسانی چیست و چرا این کار با کمک‌گرفتن از اساتید و بزرگان و سابقه‌داران رشته‌های مزبور شدنی نیست و باید تیمی از حوزویان به کار گرفته شوند که برای کار دیگری جز آن‌چه تحول و تغییر در علوم انسانی می‌دانیم آموزش‌دیده و تربیت‌شده‌اند؟

تغییر و تحول در سرفصل دروس در دانشگاه‌های دنیا بنا بر نیاز و پتانسیل‌های دانشگاه، اساتید و دانشکده‌ها و با توجه به علوم موردنیاز روز اتفاق می‌افتد. آن‌چه انتقاد اساتید دانشگاه و گروه‌های دانشجویی را از کار شورای تحول برانگیخته این است که تعیین سرفصل دروس برای رشته‌های مختلف با مشارکت دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی مرتبط و درمجموع به کمک «خرد جمعی» انجام نشده است. انتظار می‌رود برای ارائه دروسی که قرار است تحول و ارتقا به همراه داشته باشد، از اساتید صاحب‌نظر و بازنشستگانی بهره بگیرند که دست‌کم تجربه ۳۰سال سابقه تدریس علوم در دانشگاه‌ها و سروکله زدن با دانشجویان را داشته‌اند. این‌که اساتید، دانشجویان و گروه‌های علمی مربوط به هر رشته به‌طور مؤثر در فرایند تصمیم‌گیری قرار داده شوند نیز انتظار نابجایی به نظر نمی‌آید.

از سخنان فیرحی:

به خاطر دارم زمانی‌ هم که در دهه ۶۰ دانشجو بودم صحبت چنین تغییراتی وجود داشت. دروس علوم‌سیاسی در آن دوره دو ویژگی با مشکلات خاص خود را داشت.

نخستین ویژگی این بود که همه دروس تقریبا غیر‌مرتبط با عمل سیاسی بود و هم‌زمان با تغییرات جامعه پیش نرفته و نوسازی نشده بودند. علوم‌سیاسی رشته‌ای زنده است و باید هم‌چنین باشد. معمولا تحولات و تغییرات زیادی در حوزه سیاست رخ می‌دهد و البته این تغییرات، بازنگری در عناوین و سرفصل‌های این رشته را ناگزیر می‌کند.

دومین مشکل رشته علوم‌سیاسی در این سال‌ها نیز این بود که با عمل سیاسی و شرایط عینی جامعه ما پیوند وثیق نداشت. صبغه نظری محض از یک‌سوی، پخش‌شدن درون رشته‌های علمی دیگر مثل تاریخ، فلسفه، حقوق، اقتصاد و جامعه‌شناسی و… از سوی دیگر، به تعبیر برخی از همکلاسی‌ها، علوم‌سیاسی را به اقیانوسی به عمق پنج سانتی‌متر و لاجرم انبانی از اطلاعات پراکنده، سطحی و نامنسجم بدل کرده بود. به همه این‌ها، جهت‌گیری گذشته‌گرایانه و فرار از مسئله‌محوری و روزآمدی در آموزش و تحقیقات این رشته را نیز باید اضافه کرد.

شاید یکی از دلایل مهم این وضعیت، ناشی از ماهیت رشته سیاسی و بی‌قراری‌های حوزه سیاست در کشور باشد. تجربه زیسته اینجانب در دانشکده حقوق و علوم‌سیاسی دانشگاه تهران از سال ۶۵ تاکنون نشان می‌دهد که استاد و دانشجو در بحث از مسائل علم سیاست، آن اندازه از احساس آزادی و راحتی را که در رشته‌های دیگری، مثل علوم مهندسی یا ریاضی و تجربی دارد، حس نمی‌کنند. برای گریز از این وضعیت، بهترین گزینه معلم و متعلم این است که از بررسی مسائل امروز سیاست به تاریخ سیاست یا نظریه‌های کلان سیاسی پناه ببرد و ترم تحصیلی را تمام کند، بی‌آن‌که میل به تطبیق نظریه و عمل داشته باشد.

اوایل روی‌کارآمدن آقای روحانی در سال ۹۳-۹۲ تعدادی از اساتید و دانشجویان علوم‌سیاسی به این سرفصل‌ها اعتراض کردند و همین مسائل باعث شد این طرح متوقف شود. قرار شد این طرح دوباره بررسی شود و آخرین بررسی‌ها مربوط به تیرماه امسال (۱۳۹۶) است که بحث‌های اخیر پیرامون آن شکل ‌گرفته است. در این بازبینی تازه، برخی از مشکلات و عیوب طرح قبلی برطرف شده و برخی از درس‌ها مانند جامعه‌شناسی‌سیاسی به سرفصل‌ها بازگشته‌اند؛ اما درس‌های مهم دیگری حذف شدند و بازهم این تغییرات، تغییراتی نیست که رشته علوم‌سیاسی را به رشته‌ای به‌روز، زنده، فعال، جذاب و کارآمد تبدیل کند. متأسفانه همچنان ایرادات زیادی در آن وجود دارد. ظاهرا اصلاحات اخیر، همچنان ساختار عمومی بازنگری در دوره آقای احمدی‌نژاد را حفظ کرده و با تحفظ بر همان سویه و قالب، فقط برخی اصلاحات موردی را پذیرفته و افزوده است.

درواقع برای تحولات در رشته علوم‌سیاسی، همانند دیگر رشته‌های علوم انسانی، اساتید، دانشجویان و گروه‌های علمی به‌طور مؤثر در فرایند تصمیم‌گیری و حتی تصمیم‌سازی قرار داده نشده‌اند. نظرات و گفت‌وگوهای صنفی کمتر لحاظ شده و بیشتر تغییراتی از بالا انجام و جاری‌ شده است. تعداد زیادی از اساتیدی که صاحب‌تجربه بودند، درباره این درس‌ها نظر ندادند. اصلا مکانیسم تصمیم‌گیری درباره اصلاح واحدها از بالا شروع شد و برخی مواقع هم گفته می‌شود چند نفر، نه به انتخاب گروه‌های علمی بلکه به دعوت مستقیم نهادهای تصمیم‌گیرنده، شخصا در این جلسات و بحث‌ها شرکت کرده‌اند؛ نه این‌که گروه‌ها در دانشکده‌ها این کار را انجام دهند.

متأسفانه بازبینی اخیر نیز همچنان همین وضعیت را دارد و به‌نوعی قرار است تحول از بالا شکل بگیرد. این مشکل بزرگ همه رشته‌های علوم انسانی است. اگر این ایراد حل می‌شد و تغییرات به‌صورت تدریجی و صنفی شکل می‌گرفت، شاید اجماعی از پایین نسبت به تغییرات واحدها پیدا می‌شد و احتمالا پذیرش‌ها زیادتر بودند. هرچند در رشته‌هایی مثل علوم‌سیاسی حتی در گروه‌ها هم اجماع نظری وجود ندارد. گفت‌وگوهای صنفی به‌هرحال امکان مشروعیت‌آفرینی بیشتری دارد و پیوند بین مثلثِ رشته علمی، استاد و دانشجو را منسجم‌تر می‌کرد. بحث‌های صنفی می‌توانست آغاز شود و شاید به‌تدریج می‌شد اتفاق بهتری را رقم زد.

معروف است که «اهل‌البیت ادری بما فی البیت»؛ یعنی اهل خانه به آن‌چه در خانه هست، آگاه‌تر است. نه‌تنها در رشته علوم‌سیاسی بلکه در همه رشته‌های علوم انسانی و دیگر علوم، این راه مناسبی نیست که اساسی‌ترین تصمیمات مربوط به سرنوشت یک‌رشته را بیرون از گروه‌های علمی آن رشته بگیرند.

اگر واحدهای یک ‌رشته درسی را به مخروط تشبیه کنیم مرکز ثقل آن باید مسائل جدید و امروزی باشد. هرچند لازم است اشاراتی هم به گذشته و تاریخ یک مسئله در یک جامعه وجود داشته باشد که پیوستگی آن را حفظ کند، اما فقط در حد اشاره و بیان سابقه موضوع و مسئله و نه بیشتر. این دقیقا همان سویه‌گیری و حرفی است که باید در رشته علوم‌سیاسی زده شود. درواقع مسائل جدید و بسیار مهمی مانند انتخابات، رأی، اکثریت و اقلیت، اندیشه‌ها و گرایش جناح‌های سیاسی، مسائل مربوط به احزاب، مشکلات قومیتی و مرزی، نظام قانون‌گذاری، ماهیت قانون، رابطه شریعت و قانون‌گذاری، رهبری و مجلس، ملیت و دیانت، تفکیک و استقلال قوا، ماهیت گروه‌های نفوذ در جمهوری اسلامی، حکمرانی محلی، مسائل جنبش‌های مذهبی داخل و خارج کشور مانند افراط‌گرایی و…، فنون مذاکره و حل اختلاف در مسائل داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی، افکار‌سنجی سیاسی و غیره و غیره بحث‌های مهم امروز ما است؛ مسائلی مانند مکانیسم انتخابات، نظارت بر انتخابات، مسئله مشروعیت، حاکمیت، دموکراسی، حکمرانی محلی مانند انتخاب شهرداری‌ها و… نیز از بحث‌های دیگر است. اکنون اصل بحث‌های ما این‌هاست. بالاخره جامعه انقلاب کرده و نظامی سیاسی مدت‌هاست که تثبیت شده و اکنون یک نظام مذهبی- سیاسی با نهادها، امکانات، محدودیت‌ها و چالش‌های خاص خود سرکار است و درباره موضوعات متفاوتی مانند رأی، دموکراسی و… بحث می‌کند. شایسته است دانشجویان روی این مسائل کار کنند؛ اما به‌جای این مباحث درس‌هایی را گذاشته‌اند که تقریبا همه آن‌ها به دو مبحث تاریخ اسلام و تاریخ تحولات ایران در رشته تاریخ بازمی‌گردد.

مسئله رشته علوم‌سیاسی به‌روز است. اکنون ما گیر و مشکل بزرگی با عنوان «رادیکالیسم در منطقه» یا «بحران انتخابات در خاورمیانه» یا «بحران مرزی» و… داریم که برای ما مهم است. ما همین الان درباره حزب‌پژوهی واحدی درسی نداریم که بتوانیم به سوالاتی مانند این‌که «احزاب اصلا در یک دولت دینی مشروع است یا نامشروع؟ می‌تواند درگیر انتخابات شود یا نه؟ یا انتخابات مطلوب در دولتی دینی مثل جمهوری اسلامی ایران چگونه است یا باید باشد؟» پاسخ دهیم.

یا درس دیگری با عنوان «تاریخ تحول دولت در اسلام» گذاشته‌اند و درس مهم و به‌روزتری با عنوان «نظام سیاسی و دولت در اسلام»را حذف کرده‌اند. درس «تاریخ تحول دولت در اسلام» باقی‌مانده و تا پایان صفویه نیز بیشتر بحث نمی‌کند! درحالی‌که مهم‌ترین دگرگونی در حوزه حکمرانی در دوره مشروطه است. ما اصلا در درس‌هایی که اکنون تعریف‌ شده، دراین‌باره هیچ واحد درسی و سرفصل مستقلی نداریم. تاریخ تحول دولت در اسلام و آن‌هم تا صفویه، برای گروه تاریخ مناسب‌تر است تا علم سیاست. سیاست و دولت مدرن برای ایرانیان از مشروطه به بعد است که باید موضوع و مسئله‌ محوری علم سیاست ایرانی باشد. تحولات دین، دولت و دموکراسی از مشروطه تا دوره پهلوی و تا جمهوری اسلامی اهمیت بیشتری دارد تا دوره صفوی که به‌هرحال به تاریخ پیوسته است.

یکی از ایرادات جدی دراین‌باره عزیمت سرفصل‌های ویراست جدید (۱۳۹۶) به گذشته است. احساس می‌کنم اگر این سرفصل‌ها را در دانشکده تاریخ ارائه دهند، خیلی بهتر است تا این‌که همین درس‌ها برای دانشجویان علوم‌سیاسی گفته شود. دانشجویان رشته علوم‌سیاسی با چنین سرفصلی با هیچ‌چیز در دنیای جدید و حتی با هیچ‌چیز از جمهوری اسلامی آشنا نمی‌شوند. در کل دنیا همه می‌دانند مثلا انتخابات شهرداری‌ها آغازی برای تغییرات در کل سیستم است، اما هیچ بحث سنجیده‌ای برای این نوع بررسی‌ها و به‌طورکلی نسبت حکمرانی‌های ملی و محلی از دیدگاه اندیشه و روندهای سیاسی- اجتماعی پیش‌بینی نشده است. به‌هرحال، این سویه‌سازی‌ها اصلا اتفاق نیفتاده و این رشته بیشتر تاریخی و انتزاعی شده است. بسیاری مباحث کلی فلسفی و فقهی و… در آن گنجانده ‌شده که مربوط به رشته‌های دیگرند و به نظر می‌رسد مستقیما مناسبتی با دانش سیاست ندارند و مبانی این علم محسوب نمی‌شوند.

ملاحظه ویراست جدید از واحدها و سرفصل‌های علوم‌سیاسی این فرضیه را تداعی می‌کند که دانشجوی علاقه‌مند به دانش سیاسی باید در اکثر علوم انسانی، اعم از ادبیات، زبان‌شناسی، تاریخ، فلسفه، فقه، کلام، اخلاق، عرفان و… مجتهد باشد؛ غافل از این‌که علم سیاست، نه جامع‌العلوم بلکه رشته‌ای درکنار دیگر رشته‌هاست و ضمن تمرکز بر هویت، موضوعات و مسائل خاص خود با رشته‌ها و دانش‌های همسایه نیز تعاملی منطقی دارد.

اکنون دانشجوی سیاست در جمهوری اسلامی به‌خوبی نمی‌داند که مثلا رابطه بین مجمع تشخیص مصلحت، مجلس قانون‌گذاری، شورای نگهبان، شورای عالی انقلاب فرهنگی و هیئت دولت یا ریاست‌جمهوری چیست. دانشجو با درس‌هایی که اکنون تعریف ‌شده، تا صد سال دیگر هم نمی‌تواند با چنین مباحثی ارتباط برقرار کند.

متأسفانه رشته علوم‌سیاسی اکنون کهنه و عتیقه تعریف‌ شده است؛ مثلا بحثی تحت‌عنوان اندیشه سیاسی در ایران باستان مطرح شده است؛ دانشجوی رشته تاریخ دراین‌باره کار می‌کند و ما هم آثار او را می‌خوانیم. بحث بر سر این است که یک ایدئولوژی در زمان پهلوی پیدا شده و آن را به این درس چسبانده بود و تا امروز مانده است؛ اما سوال این است که دانشجوی سیاسی امروز چه احتیاجی دارد که اندیشه سیاسی ایران باستان را به‌عنوان «یک واحد درسی» بخواند؟ مگر گرایشی در رشته تاریخ برای ایران باستان نیست؟ خب از یافته‌های آن پژوهشگران استفاده شود. دو واحد چقدر آگاهی‌بخشی دارد و چقدر به درد حکمرانی امروز می‌خورد؟ در دانشگاه‌ها، کلاس‌ها و مکان‌های دیگری اساتیدی دانشجویان را تشویق می‌کنند که ایران باستان را بخوانند یا یک کارگاه موقت بگذارند، برای حکمرانی در ایران باستان.

تعداد واحدهایی که یک دانشجو باید بگذراند، ۱۳۶ واحد است. یک دانشجو چهار سال عمر مفید جوانی را صرف این رشته می‌کند و بخش مهمی از درس‌های او با رشته تاریخ همچون تاریخ اسلام، تاریخ عقاید، ایران باستان و… همراه است. عملا این دانشجو چه به دست می‌آورد؟ اما اگر از او بپرسید که مثلا در وزارت کشور در سال ۹۶ چه اتفاقی افتاد، نمی‌تواند به شما پاسخ دهد، چون در این زمینه کار نکرده است. به‌عنوان‌مثال دیگر، امروز بحث‌هایی مثل اسلام سیاسی، ایران‌هراسی، اسلام‌هراسی، تکفیر، ترور و تروریسم تیتر اول اخبار سیاسی دنیا است و سرنوشت جامعه ما را هم تحت‌تأثیر خود دارد؛ اما هیچ بحث سیستماتیکی برای دانشجوی سیاسی درباره این مسائل عرضه نمی‌شود. مسئله قوی‌شدن دروس اسلامی یا ضعیف‌شدن دروس غیر‌اسلامی نیست؛ مسئله این است که خود رشته و واحدهای آن کهنه و عتیقه تعریف ‌شده است. نگاه رشته سیاسی، به‌طورکلی رو‌به‌گذشته است.

تکرار جاذبه نمی‌دهد و همیشه کمیت، کیفیت نمی‌آورد. اگر این‌گونه درس‌ها گذاشته شوند و دانشجو با این تکرار روبه‌رو شود، حتی ۳۰ درصد یک درس هم تکرار باشد، دانشجو کل آن مبحث را به شکل تکرار خواهد دید. پیامد این موضوع فرار دانشجو از کلاس است و شما مجبور خواهید بود دانشجو را به‌زور حضوروغیاب در کلاس نگاه دارید. آن‌وقت چه اتفاقی می‌افتد؟ و چه بلایی سر درس اسلامی می‌آید که معلم به‌واسطه حضوروغیاب دانشجو را در کلاس نگه دارد؟ُ

تخیل کنید، دانشجو در اثر تکرار بی‌انگیزه شده، به‌زور حضوروغیاب جسمش در کلاس و ذهنش جای دیگری است؛ معلم مکرر تذکر می‌دهد و… به قول طلبه‌ها «هلمََّ جرَّا». این اتفاق به معنی پیش‌بردن درس‌های اسلامی است؟ آیا این همان هدفی است که ما داریم؟ به‌عنوان طلبه‌ای که دوست دارم بحث‌های اسلامی-سیاسی موردتوجه دانشجویان باشد، تجربه حدود ۲۰ تا ۲۵ساله به من می‌گوید با چنین افزایش‌هایی چه اتفاقاتی رخ می‌دهد. مباحث اسلامی-سیاسی به‌ذاته جاذبه خود را داشته و دارد، به‌تازگی در کلاس‌ها در حال بررسی دقیق‌تر است و دانشجویان به آن علاقه‌مندتر شده‌اند، اما با این وضع چنین روندی به‌هم خواهد خورد. قاعده است که تبلیغ بیش‌ازحد یک‌چیز و اصرار بیشتر همیشه نتیجه منفی می‌دهد.

ایراد دیگری که به نظرم در ویراست ۹۶ است قراردادن درس‌هایی است که در آن تصریح واضحی به اسم اشخاص، مانند مرحوم امام یا آیت‌الله خامنه‌ای، در عنوان واحد درسی وجود دارد. هیچ سیاستمداری نیست که حب‌وبغضی را در جوامع ایجاد نکرده باشد. بالأخره هر رهبر بزرگ و اثرگذاری جاذبه و دافعه دارد. وقتی‌که اسم شخص خاصی روی یک درس می‌نشیند، همگان با موضع، با آن درس مواجه می‌شوند و پیش‌داوری دارند. چرا این کار را می‌کنید؟ به‌راحتی می‌توان به‌جای عنوان «اندیشه سیاسی امام خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای» عنوان «اندیشه سیاسی در دوره جمهوری اسلامی» را قرار داد؛ آن‌گاه اندیشه‌های کسانی چون آیت‌الله بهشتی و مصباح یزدی و دیگران نیز در این درس قرار می‌گیرد و درس سرزندگی و جذابیت بیشتری پیدا می‌کند و علمیت مطالب برجسته می‌شود.

با همه حرف­‌ها و ادعاهایی که درباره اسلامی‌­سازی مطرح می‌شود، «حضرت‌عباسی» در درس­‌های اختیاری دوره کارشناسی رشته علوم‌سیاسی، بخش اسلامی فقیرترین و نامنسجم‌­ترین بخش است. طنزی در بین برخی چین­‌پژوهان وجود دارد که می‌گویند: «فلسفه کمونیسم در چین، بهبود وضعیت سه گروه بود: زنان، دهقانان و کارگران.» اتفاقا حزب کمونیست در هیچ حوزه‌­ای به اندازه این سه گروه ناموفق نبوده ­است!

*آسمان آبی | خردنامه | دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ | سال دوم | دوره جدید | شماره ۲۶

به نقل از: راهک

title دکتر ژیواگو؛ عشق و سیاست

به دعوت نوشی خانم عزیز که از پیشکسوت های وبلاگستان است قرار شد امروز که ۱۳ مرداد است یادی از عاشقانه ها بکنیم. چرا امروز؟ به خاطر اینکه امروز همان روزی است که سعید در دایی جان ناپلئون عاشق می شود.  یک روز خاص در ادبیات ایران که با ذکر تاریخ و ساعت دقیق کسی از آغاز عشق خود می گوید. روزی که می تواند روز عشق باشد. دایی جان البته داستان عشق نیست. بیشتر داستان سیاست است. اما کدام سیاست است که به عشق پیوند نخورده باشد؟ دایی جان نگاه جوانان عاشق به بازی سیاست بزرگترهایی است که بر سر هیچ و پوچ می جنگند. از خیالی جنگ شان و صلح شان.

عاشقانه های زیادی دیده ام. اما کمتر فیلمی از نظر انسجام درونی و شیوه روایت و انسانگرایی محض و بستر تراژیک به پای دکتر ژیواگو ساخته دیوید لین می رسد. فیلم های خوب زیادی هست که جایی انسجام خود را از دست می دهد. یا شیوه روایت اش هموار نیست. ضربان درستی ندارد. یا چیزی در انسانگرایی کم می آورد. گروهی از فیلمهای عاشقانه هم هستند که اروتیسم در آنها زیادی است. گویی عشق به اروتیسم تقلیل یافته است. اروتیسم یا کامجویی بخشی از عشق است بی تردید اما نه همه آن است و نه می شود آن را به کامجویی تقلیل داد.

دکتر ژیواگو یک خصلت مهم دیگر هم دارد که شاخص ابدی عشق خوب است و آن پیوند عشق است با سیاست. این را از حافظ آموخته ایم که عشق بدون سیاست آنقدرها کمالی ندارد. و از فروغ آموخته ایم که عاشقانه ترین و سیاسی ترین شعرها را می سرود. و به نظرم از حافظ آموخته بود. عشق بدون سیاست و جامعه زیادی رمانتیک می شود. آدمها هرگز بریده از جامعه و سیاست نیستند و روایت عاشقانه ای که در آن جامعه دیده نشود و شبکه قدرت غایب باشد دچار انحراف دید است.

عشق در دکتر ژیواگو هم آن غرابتی را دارد که باید داشته باشد و هم آن شوریدگی که اصلا شاخص عشق است. و بعد آن گمشدگی معشوق. آن به هم ریختن جهان. دکتر ژیواگو بخوبی نشان می دهد که جهان آنچنان نامنتظر است و زندگی آنچنان افت و خیز دارد که تنها چیز باارزشی که از آن می ماند عشق است. حتی اگر عشقی ناکام باشد. آرزویی بر باد باشد. عشق فارغ از کام و ناکام اش بزرگداشت زندگی است و صمیمیت. و آدمها از اتفاق در نشیب زندگی به آن محتاج ترند. برای تکیه زدن به آن در مقابل اندوه جهان. برای شادمانی محزونی که در  آن هست و در بهترین داستانهای عاشقانه جهان هست. در شعر حافظ و فروغ هم هست.

عشق انتخاب بنیادین فرهنگ قدیم و صمیم ایران است. اینهمه مبارزه با عقل معنایی دارد. از روی بی عقلی نیست! از حکمتی است فراتر از عقل و درس آموز عقل.  عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دعوت به بی عقلی و بی خردی نمی کنم. به شناخت اهمیت عشق از منظر حکمای فرهنگ ایران فرامی خوانم. برترین عقل تسلیم به عشق است! استدلال اش بسیار ساده است: هیچ کاری در جهان که بیرزد بی عشق و شور و مستی و هیجان نشده و نمی شود و ممکن نیست.  و این چیزی بالاتر از عقل است.

رمز عشق همین است. این جنون و این دیوانگی و این خروج از عرف و هنجار و این تن دادن به کشف و کشف تن دیگری و روح دیگری. این عقل دیگری می طلبد. عقلی آتشین. عقل سرخ.

دکتر ژیواگو چنین است. گزارشگر صمیمیتی بکر در روزگاری بسیار سخت. روزگاری که تنها عشق می توانست آدمی را ماندگاری بیاموزد. من بهترین عاشقانه ها را عاشقانه های دوران ستیز و جنگ می دانم. در دوره جنگ و ویرانی است که عشق بیشترین نیروی خود را نشان می دهد زیرا با بیشترین نیروی ویرانگر خود روبرو ست. عشق زیر چشم وقیح سیاست. عشقی که سیاست آن را ممنوع کرده باشد. سیاست به یک معنا ضد عشق است. ضد عاشقان است. این را در سالهای بعد از انقلاب بخوبی تجربه کردیم. چنانکه نسل پیش از ما بعد از کودتا تجربه کرد. هر نسلی و هر زمانی که در رهگذار باد نگهبان لاله های روشن عشق باشد این را تجربه کرده است.

هر بار که دکتر ژیواگو را دیده ام بیگانگی میان خود و داستان نیافته ام. طوری دیده ام که گویی من همان دوران را زندگی کرده ام. و زندگی کرده ایم. عشق تجربه مشترکی است که ما را به یکدیگر نزدیک می کند. ما را وحدت می بخشد. قهرمانان داستان و فیلم به دوستان ما تبدیل می شوند. گویی با آنها زندگی کرده باشیم. و هر فیلم خوبی چنین است. ما را به دوستی می پذیرد. ما آن را به دوستی قبول می کنیم.

title چه باید کرد؟

گروههای کوچک نیک خواهی
شریعتی می دانست که آن شور و ایمان را که منظور داشت و مبعوث می خواست، نمی توان یکباره در همه جامعه پدید آورد و همه را به یکباره برانگیخت. پس راه آن را نشان می داد: ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر. این شعار محوری شریعتی بود. هدف اش تربیت گروههای کوچک اما همبسته ای بود که در راه خیر عمومی ثابت قدم باشند. او این سنت تاریخی را خوب می شناخت که همه جریانهای بزرگ در تاریخ از خانه ای و محفلی و جمعی کوچک آغاز شده اند. پس اگر نمی توان آب دریا را کشید باید که گروههای تشنه را تقویت کرد. باید چشمه های کوچک ایجاد کرد. باید رودهای کوچک را راه انداخت. مسیر همه اینها دریا خواهد بود. این قطره های شور و شعور و ایمان بتدریج جمع می شوند و دریا می شوند.

از اینجا ست که می توان گفت شریعتی به بومی ترین استنباط از اهمیت مرکزهای کوچک و بزرگ دست یافته بود. او در گفتمان اجتماعی خود پایه ای متین برای کار گروهی یافته و شناخته و ترویج کرده است. پایه ای که هم ریشه در قرآن دارد و هم با عقل سلیم و سکولار قابل فهم است. و اگر تاریخ خود را از این منظر روایت کنیم تاریخ گروههای کوچک و پرتکاپو خواهد بود و مرکزها و نهادهای موثر. شریعتی خود نیز چنین است. او فرد نیست. نام او با نام جمع های پرتکاپوی دوره به هم گره خورده است. چنانکه نام او با نام حسینه ارشاد گره خورده است. او با گفتار و رفتار اجتماعی خود به ما می گوید مرکزها را دریابید! گروههای کوچک خود را تشکیل دهید! از کوچکی گروه و قلت افراد واهمه نکنید. همه کارهای بزرگ از گروههای کوچک آغاز می شود.

میراث شریعتی
اکنون می توانیم یکبار دیگر آن سوال مقدر را بپرسیم که آیا ما به شریعتی دیروز و امثال او در امروز و آینده خود نیازمندیم؟ مگر جامعه امروز ما همان مختصات جامعه آن روز را دارد که شریعتی در آن می زیست و می توانست با کلام خود مخاطبان آشنا و ناآشنای خویش را برانگیزاند و به اقدام وادارد؟

یک جواب این است که نه! من که از مشتاقان درس و بحث ها و سخنرانی های دکتر سروش بودم حتی همان سالهای بعد از انقلاب هم که سروش در اوج بود می فهمیدم که دوره سخنرانی برای هدایت خلق تمام شده است. با خود فکر می کردم دکتر سروش از طریق سخنرانی نخواهد توانست کار شریعتی را ادامه دهد. پس روشن است که اگر فضا پس از انقلاب دیگر شده بود امروز نزدیک به ۴۰ سال پس از انقلاب بعید است که بتوان با سخنرانی به همان هدفی دست یافت که شریعتی به آن رسید. سخنرانی در آن روزگار بهترین امکان شریعتی بود – عصر او اصلا عصر سخنرانی و خطابه های انقلابی بود در سراسر جهان – و او از آن به بهترین صورت استفاده کرد. او هم کلاس درس اش را به سخنرانی اختصاص می داد و هم وقتی وارد حسینیه ارشاد شد از تمام ظرفیت هایی که حسینیه در اختیار او گذاشت بهره برد. در روزگار ما باید بر امکانات متناسب برای مخاطب امروز تکیه کرد. و طبعا این نیاز دارد که امکانات را بشناسیم و درک درستی از آنها به دست آورده باشیم.

اما مساله فقط این نیست. اگر جامعه ما با سخنرانی هم هدایت شدنی می بود، دیگر با یک سخنران و حرفها و نظرات او هدایت شدنی نیست و نخواهد بود. جامعه ایران دیگر همان نیست که شریعتی در محاجه با چپ ها بیان می کرد. او می گفت اگر به میان مردم روستا (اکثریت آن زمان ایران) بروید و آنها بدانند از قلعه مارکس می آیید به شما گوش نخواهند کرد اما من اگر به میان آنها بروم می توانم برای قیام در راه حسین آنها را بسیج کنم (رهنما، ۱۹۰). این جامعه از نظر جمعیت، از نظر توزیع جمعیت میان شهر و روستا، از نظر حضور زنان در تکاپوی اجتماعی، از نظر دسترسی به منابع اطلاعات، و البته به خاطر تجربه گران و پرهزینه انقلاب اسلامی دیگر همان جامعه دهه ۵۰ شمسی نیست. پس آیا به شریعتی باز هم نیازمند است؟

پاسخ من این است که آری! همانطور که به دهها شخصیت دیگر خود نیاز داریم که نه فقط ۴۰ سال که صد سال و دوصد سال و هشتصد سال و هزار سال و بیشتر از دوره آنها گذشته است. زمانه ما زمانه آنها نیست اما این به معنای بی نیازی ما از ایشان هم نیست. شریعتی ها سرمایه های فرهنگ و معنویت و اندیشه و معدن حل مسائل ما هستند. مهم نیست که بزرگمهر حکیم یا یحیی برمکی یا قابوس وشمگیر یا فردوسی و سعدی و مولانا و نصیرالدین طوسی و حافظ و ملاصدرا از زمانه ما بسیار دورند و زمانه ایشان بسیار با ما متفاوت بوده است. چنانکه مهم نیست اگر عصر ما عصر مشروطه نیست یا دوره نهضت ملی مصدق نیست. زنان و مردانی که تاریخ ما را و هویت ما را ساخته اند و نیز در دو سده اخیر به مسائل ایران اندیشیده اند و هویت معاصر ما را شکل داده اند از هر قوم و قبیله فکری که بوده باشند سرمایه های پایان ناپذیر ما هستند. آنها که برای ایران و فرهنگ ایرانی اندیشیده اند همواره با ایران و مسائل آن زنده اند. هر کدام از آنها قدمی برداشته و نشانه ای در زندگی و فکر و فرهنگ ما به جای گذاشته است. روشهای کار و زندگی و چاره گری آنها برای مسائل ما همیشه محل تامل و بحث و یادگیری و ارجاع هست و خواهد بود. آنان معالم الطریق اند. درست است که در گذشته زیسته اند اما آینده را هم رقم زده اند. خطا ست اگر فکر کنیم آنها را باید در گذشته دفن کرد. این روش خردمندانه ای برای شناخت و قدرشناسی و آموختن از خادمان ایران و تمدن آن نیست.

معالم الطریق، راهنمای شناخت از خویشتن
هر روزنامه جدی در کشورهای غربی را که باز کنی و هر مجله ای را که مدتی بخوانی و دنبال کنی می بینی که به معالم الطریق فرهنگ خود و فرهنگ اروپا و آمریکا مرتب باز می گردند. هر ساله صدها مقاله و یادداشت و کتاب و جستار تازه در باره شخصیت های موثر فرهنگ و ادب و تاریخ و سیاست غرب نوشته می شود. کسی آنها را به تاریخ نمی سپارد. بلکه شناخت تاریخ بزرگان یک سرزمین یک امر جاری و پیوسته و دایمی است. فراتر از آن، باید بگوییم که شمایل های تاریخی اند که به تحقیق و تامل معنا و میدان می دهند. تحقیق و شناخت تاریخی و فرهنگی و علمی به یک معنا پیوستن به بزرگان فرهنگ در هر کشور است و ایستادن در کنار آنها و کسب هویت و تداوم حضور تاریخی با آنها. کسی که در زبان انگلیسی بخواهد رساله ای ماندگار بنویسید باید از میان صف طولانی چهره های ماندگار آمریکا و بریتانیا مثلا کسی و کسانی را انتخاب کند و درباره آرای ایشان بنویسد و تامل کند و حرف و نظر آنان را نقد و بررسی کند و یاد ایشان را با کار خود و در زندگی خود بزرگ دارد. چنانکه اگر در فارسی کسی رساله ای جاندار و بامعنا و گره گشا در باره حافظ بنویسد تا حافظ هست رساله او هم خواهد بود و محل مراجعه است. صدها کتاب و تحقیق که در باره مصدق نوشته شده است بخوبی نشان می دهد که این مرد ستونی از ستون های فرهنگ و تاریخ و سیاست ما ست. این چهره ها را نمی توان نادیده انگاشت و اگر کسی چنین خطایی کند خیلی زود خودش به باد فراموشی سپرده خواهد شد. این طبیعت تاریخ و جامعه است که در پیوستگی می زید و ادامه می یابد. روشنفکری که تصور کند هر بار باید تاریخ ما را صفر کند و از نو تاریخ بسازد چیزی از تاریخ و جامعه و فرهنگ نمی داند.

جامعه ما امروز دیگر شده است. منابع اتوریته فرهنگی در آن متکثر است. اما همچنان مساله ما مساله ایران است. مساله پروردن شخصیت های نیرومندی است که به وطن و فرهنگ و زبان و تاریخ آن خدمت کنند. از این منظر، ما نه تنها به شریعتی نیازمندیم و مداوما باید به او بازگردیم و او را بازشناسیم و بازخوانیم که باید بر الگوی شخصیت و روش او خود و جوانان خویش را بپروریم. شریعتی گنجی پایان ناپذیر است که ما هنوز از او بسیار کم می دانیم زیرا حجاب های معاصربودن مانع نیک نظر کردن ما در کار و بار او می شود. اما اکنون از یک فاصله ۴۰ ساله از دوره حیات او می توان به بازاندیشی در روش و آثار او آغاز کرد. این معدنی است که هنوز دُر و گوهر بسیار دارد. تنها باید با پای شوق حرکت کرد و با مرام عزت و قدرشناسی به او نگریست و با مهر با او همسخن شد و شاگردانه در مکتب او زانو زد. هیچ درسی و عبرتی بدون شوق و مهر و حرمت استاد آموخته نمی شود. و شریعتی اوستاد اوستادان زمانه ما ست.

بخش های پیشین:
امروز از شریعتی چه می توان آموخت؟
شریعتی از دعوت اش چیزی برای خود نمی خواست
حقیقت در خدمت رهایی نباشد حقیقت نیست
راه شریعتی تعطیل دنباله روی است
شریعتی و مکتب تلفیق

منابع:
عبدالمجید رشیدپور، “راه بهتر زیستن – عقده حقارت”، مکتب اسلام، از آذر ۱۳۴۵ تا آبان ۱۳۴۶ در ۱۲ شماره.
حسین رفیعی، “شریعتی و منتقدانش” در: شریعتی روشنفکر ناشناخته، مجموعه مقالات، به کوشش مرتضی کاظمیان، تهران: قلم، ۱۳۸۶.
علی رهنما، مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد، زندگینامه سیاسی علی شریعتی، ترجمه کیومرث قرقلو، تهران: گام نو، چ۲، ۱۳۸۱.
علی شریعتی، خودآگاهی و استحمار، برگرفته از مجموعه آثار ۲۰ (چه باید کرد؟)، سایت خانه شریعتی، ۱۳۸۰:
http://nimeharf.com/books/Khod-Agahi-va-Estehmar.pdf
علی شریعتی، گفتگوهای تنهایی، مجموعه آثار ۳۳، ویرایش ۲، سایت خانه شریعتی، ۱۳۹۰:
http://nimeharf.com/books/gofteguhaye-tanhayi-eni1.pdf
علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، مجموعه آثار ۲۷، تهران، سپیده باوران، ۱۳۹۴.
بیژن عبدالکریمی، نوشته های اساسی شریعتی، تهران: نقد فرهنگ، ۱۳۹۳.
مهیار علوی مقدم، زهره نیک اندیش، فاطمه جاقوری، آرمان کوهستانیان، “رمز در سه اثر نمادین شریعتی (کویر، هبوط، انسان)”، ادبیات پایداری، سال سوم شماره پنجم و ششم (پاییز ۱۳۹۰ و بهار ۱۳۹۱)، صص ۲۹۷-۳۱۶.
محمد منصور هاشمی، دین اندیشان متجدد، روشنفکری دینی از شریعتی تا ملکیان، تهران: انتشارات کویر، چ۲، ۱۳۸۶.

title شریعتی و مکتب تلفیق

مکتب تلفیق
هنر شریعتی آن بود که درست در میانه روایتهای مختلف به گره زدن آنها پرداخت یعنی کار شریعتی عمدتا در تلفیق هنرمندانه و جسورانه روایتهای بانفوذ در جامعه ما بوده است. و یعنی یک روایت را جانشین همه روایتها نکرده است. بلکه یک روایت جامع پدید آورده است که بالاترین مطلوبیت و اعتبار را داشته است. و این هنر قدیم ایرانی است که در دوره اشکانی رستم ایرانی و هرکول یونانی را با هم جمع زد و در مانویت تدوینی از ادیان عصر به وجود آورد و در عرفان ما اسلام و زرتشت و بودا و مانی را با هم گره زد و در شعر ما حافظ نماینده تام و تمام آن است که همه عناصر متناقض نمای فرهنگ و فکر یک دوره پانصدساله را در غزل ریخت و جاودانه ساخت. شریعتی حوزه های اسلامی را هم امروز «وارث همه فرهنگ های آتن و ایران و روم و مسیحیت و یهود و زرتشتی» می بیند (عبدالکریمی، ۳۵۵).

جمع زدن میان اسلام و سوسیالیسم و گرایش مارکسیسم اسلامی در شریعتی هم درست همینجا معنی می دهد. یعنی جمع زدن بین سنت خودی و امر متخذ غربی و شایع. مارکسیسم اسلامی یا به روایتی دیگر سوسیالیسم خداپرستانه راه حلی جامع بود تا بدون دور شدن از سنت به تجدد روی کند. این راه حل کامیابِ امروز و آینده هم هست. مساله این است که کدامیک از تلفیق ها امروز میسر و ضروری است و کارآمد خواهد بود. چیزی به عنوان دین ناب و فکر ناب و فرهنگ ناب وجود ندارد. همیشه با انسانی عرفی روبرو هستیم و شناخت محدود او و گزینه های شکل گرفته خارج از اختیار و کنترل ما که خواه ناخواه ما را دعوت می کند تا بین آنها پل بزنیم – بین همه آنهایی که برای ما مطلوبیت یا ضرورت دارند.

به نظر من، هر نوع تلفیقی در امروز و آینده ایران باید به وجه سوسیالیستی فکر شریعتی هم توجه داشته باشد و آن را آینده دار ارزیابی کند. خود شریعتی بین مارکسیسم و اسلام جمع زد و کوشید آرمانهای انقلابیون چپ را با آرمانهای کنشگران دینی پیوند بزند. آنچه او را به این کار واداشت فضای چپ انقلابی بود که جهان را به دو قطب تقسیم می کرد و در ایران هم نفوذ فوق العاده ای داشت و اگر چپ نبودی لاجرم راست می بودی و در اردوی مقابل انقلاب قرار می گرفتی. شریعتی راه سومی را برگزید تا هم مسلمان بماند و هم انقلابی. در یک تقسیم بندی کلان، روشنفکران ما هنوز هم در همین سه گروه بزرگ تقسیم می شوند. یا به اندیشه چپ تعلق دارند یا لیبرال و دموکراسی خواه اند و یا راه اسلام انقلابی و اخیرا اصلاحی را اختیار کرده اند. اگر این نقشه وضعیت ما باشد ناچار هر نوع مسیر سیاسی مطلوب باید از جمع اینها پدید آید و آن پیوند میان دموکراسی از سویی و سوسیالیسم از سوی دیگر است با اسلامی که به تکثر قائل است و خود را تنها راه حل نمی داند.

آنچه شریعتی در رویکرد تلفیقی خود کرد با انعطاف پذیری شگفتی همراه بود. او می دانست که اگر انعطاف نداشته باشیم راز بقای خود را از دست داده ایم. جهان پر از چیزهای تازه و گرایش های نو و امور غیرمنتظره است. برای اینکه بتوانیم اصول خود را حفظ کنیم باید به روی امکانات تازه و افق های جدید باز باشیم. او بر مرامی رفت که ورای منطق سیاه و سفید دیدن جهان است. به همین دلیل توانست میان بسیار چیزها پل بزند و پیوندهای آنها را با یکدیگر ببیند و برجسته سازد. در جهانی که بر مدار فرقه گرایی می چرخید و انشعاب و تجزیه و گروه گروه شدن را دامن می زد روش او به نحوی خیره کننده به ژرف ساخت ها توجه داشت و از شعبه شعبه کردن مردمان پرهیز می کرد. در ایرانی از کثرت ایده ها و قوم ها و خرده فرهنگ ها هر روشی که کمتر به تجزیه و تفرق راه داد روش آینده است. میراث شریعتی و میراث ایران هر دو نشان داده اند که تلفیق بزرگترین راه حل ما ست و در آن مهارت و سنت قدیم داریم.

تاریخ با هیجان ساخته می شود
همه اینها را گفتیم ولی این را باید جداگانه برجسته سازیم که شریعتی مظهر آن چیزی بود که پرسش اساسی این جستار است: انگیختگی و اراده به تغییر. او این حکمت عتیق را نیک دریافته بود که بی شوق و شور و هیجان تاریخی ساخته نمی شود. در کارگاه حیات عشق نیروی اساسی است و شریعتی این را هم به کمال دریافته بود و هم ذخیره ای بی زوال از انرژی و نیرو و انگیزه بود. او حقیقت را نمونه ای کامل از این دریافت بود و خودانگیختگی و قدرت انگیزش در دیگران را در بهترین صورت خود داشت.

تاریخ ساختن و به راه انداختن چرخ تاریخ و جامعه و پیش رفتن و به قوت و نشاط رفتن و منزل از پی منزل طی مراحل کردن، بی یاری شوق و شور و ایمان و هیجان ممکن نمی شود. همه بزنگاههای تاریخی و همه دستاوردهای بشری که به کار مردمان آمده باشد و فصلی تازه باز کرده باشد و راهی نو گشوده باشد و نگاهی نو را همگانی کرده باشد، جز به پای ایمان و هیجان و امید بی زوال به آینده ای که می آید طی نشده است و نمی شود. مفهوم دیگر این سخن آن است که تاریخ با عقل ساخته نمی شود! هر تدبیری در انگیزش اجتماعی ناچار باید از مایه هیجانی برخوردار باشد. باید مخاطب را درگیر کند. نه فقط عقل او را برانگیزد که جان او را برآشوبد و او را به شوق آورد. این راهی است که همه بزرگان این سرزمین رفته اند از حکمای قدیم تا شاعران عارف. از سیاستمداران مردمی تا هنرمندان ملی. از روشنفکران طراز اول تا انقلابیون پیشگام. حقیقت را بنگریم در این سرزمین آنچه مردم را و مخاطب را به حرکت درآورده است عقل آتشین بوده است. پیوند عقل و عشق بوده است. عقلی گداخته به شور ایمانی و باوری. عقل سرخ!

و این رمز آن است که او کلمه را دوباره احیا کرد. و کلمه را رساند به مقامی که بتواند هستی بخش باشد. یعنی که نافذ باشد. مصداق کن فیکون باشد. و آدمی را در خود خلاصه کند چنانکه او خود در کلمه خلاصه می شد. کلمه معجزه او بود.

title راه شریعتی تعطیل دنباله روی است

از خودباختگی در مقابل غرب تا خودیافتگی
شریعتی معتقد است که هر جامعه ای باید بر اساس تاریخ و فرهنگ خود نو شود، متجدد شود (مفهوم بازگشت به خویش او در اساس تلاش برای درک همین «خود» است). او با نظر و عمل خود و کشف حقیقت های تازه هم نشان داد که معنای این نوشدن، اصلاح، روشنفکری و تجدد چیست و هم کاری را که نسل او باید می کرد تمام کرد و به نتیجه رساند. منش او و منطق او ضدیت با دنباله روی بود. چیزی که در دوره او ارزش حاکم بود. شبیه شدن به غربی مرکز ایده های سیاست فرهنگی در ایران و کشورهای دیگر غربگرا در خاورمیانه بود.

شریعتی با خودباوری عمیق و اعتماد به فرهنگ خود و شناختی که از آن داشت دنباله رو تفکر غربی نشد. خواست بر اندیشه بومی خود بایستد. نخواست دستور کار از دیگران بگیرد. خواست فرهنگ خود را بشناسد و بر اساس آن مدل جامعه و سیاست مطلوب را بریزد. این حسن بزرگ شریعتی بود و خطاهای او نیز عمدتا از همین جا بود. او به تنهایی می خواست و می بایست تاریخ و جامعه و فرهنگ را بشناسد و معنا کند و در دستگاه نظری و فکری و اجتماعی خود بریزد. حجم آنچه باید می دانست عظیم بود. درست که توانایی او هم فوق العاده بود، اما نداشتن سنت فکری و علمی از طرازی که او می خواست و می توانست دنباله آن باشد باعث می شد تا حد زیادی خود مبدع راه خود باشد. و این نقص های بسیار در کار او وارد کرد. ولی رویکرد او درست بود و هست و خواهد بود. رویکردی که بدرستی پس از او به روشنفکران اصلاحگر دینی و سرحلقه آنها بعد از انقلاب یعنی دکتر سروش رسید.

روشنفکران دینی می خواستند بر اساس دین و مایه های فرهنگ خودی حل مشاکل کنند. به نظریه سه جهان رسیدند و کوشیدند جهان ما را فقط غرب یا ملیت نسازد. ما را آمیزه فرهنگ ایرانی و اسلامی و جهانی دیدند و بازشناختند. و این هم رویکرد استراتژیک فوق العاده ای است که ترک آن آسان نیست و هم با هزینه های بسیار همراه است.

مهمترین ارزش فکری شریعتی رهاسازی ما از استعمار فکری یا تقلید و دنباله روی از الگوهای روز بود. در مقابل لشکری از روشنفکران که یا شیفته شوروی بودند یا ذوب در فکر فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی، او توانست فکر کند و آدم مستعمرات نباشد. مشی او همچنان سالمترین و پاکیزه ترین است و باید از راهی که او نشان داده و هموار کرده رفت. نه اینکه از هر چه گفته تبعیت کنیم که این دور از خرد است. هر گزاره ای را باید سنجید و پذیرفت بی اعتنا به اینکه شریعتی گفته یا مارکس یا محمد و انبوه مراجع فکری جدید روشنفکران در دوره ما. مساله اما این است که متفکر ایرانی باید از خودباختگی و استعمارزدگی و دنباله روی بیرون آمده باشد تا متفکر بتواند بود. و شریعتی این جهاد بزرگ را کرده است و نتایج ارزشمندش در برابر ما ست. راه او مهمترین و استوارترین راهی است که متفکران ما رفته اند و بعد از او نیز گروههایی به تاسی از شریعتی و همفکران او تا حدودی رفته اند.

مبارزه با خودباختگی و ایمان به اینکه ما هم مردمی هستیم و حل مسائل خود می توانیم کرد چه با مراجعه به سنت یا با مراجعه به جهان مهمترین دستاورد شریعتی است. او متفکر دست نشانده نبود. حاکم بر خویشتن و جهان خویشتن بود. و اگر او تنها یک خدمت به مردم خود کرده باشد همین است. خدمتی که از آن بالاتر نیست. فضای فکری و فرهنگی و رسانه ای آنچنان از غرب پر است که ایرانی ها هنوز هم عموما فکر می کنند حرفی برای زدن ندارند. خلع سلاح اند و مرعوب. این از خودبیگانگی چیزی است که تمام فکر و کار شریعتی در نفی آن است.

تقلید همه جانبه از زندگی غربی همچنان یکی از سوانح بزرگ ایام ما ست. و در پناه مبارزه باسمه ای و پرهزینه جمهوری اسلامی با غرب تقویت شده است و مردم را بیش از همیشه به دامن غرب انداخته است. بلایی که از خود ولایت فقیه بزرگتر است. چون مردم خاصه طبقه متوسط که هدف سرکوب نظام ولایت هستند بیزار از این تنگنای ولایی به صورتی واکنشی آن را که ولایت ظاهرا با آن می جنگد شیفته وار دنبال می کنند. در میانه این کشاکش و نبرد هم البته جای رویکردهای آلترناتیو خالی است و این میدان را برای غربزدگی تازه‌ ای باز گذاشته است. نه می توان غرب و جذابیت های آن را نفی کرد و نه می توان دنباله روی را پذیرفت. پس چه باید کرد؟

هویت شناور و انتخاب روایت تاریخی
در ایران معاصر ما مداوما مشغول ساختن روایت خود از تاریخ بوده ایم. آرامش تاریخی نداشته ایم. همسایه ما افغانستان نیز در نبرد با تاریخ قدیم اش که تاریخ مشترک با ایران است می خواسته روایتی مستقل دست و پا کند و تاجیکستان در برابر نیروی تهاجمی پان ترکیسم و انقلاب روسی باید تعریفی از خود به دست می داده است که نه به ایران مربوط باشد نه به اسلام تا بتواند روایتی قابل قبول ارائه کند. در دیگر کشورهای همسایه نیز این ناآرامی فکری ادامه داشته است. از عراق تا لبنان و مصر همه درگیر ساختن روایتهای خود از تاریخ بوده ایم. قرن بیستم قرن بازیافت و فهم بازنگریسته ای از تاریخ بوده است به شیوه ای که با نیازهای زمانه سازگار باشد. یکی باید با انقلابیون روسی کنار می آمده و دیگری می خواسته در کنار پشتو زندگی کند و ما می خواسته ایم در مقابل استعمار انگلیسی و روسی و عثمانی بایستیم و عراق می خواسته هویت تازه ای مستقل از عثمانی برای خود تعریف کند و از این شمار.

قرن بیستم قرن ظهور بسیاری کشورهای تازه است در شرق اروپا و خاورمیانه و اوراسیا و آسیای میانه. و اینها به جمع کشورهای دیگری که از قرن نوزدهم پا گرفته بودند پیوستند. همه هم تشنه تاریخ تازه ای بودند. اما در واقعیت فقط یک روایت از تاریخ وجود نداشت و کشاکشی در میان روایتهای مختلف در جریان بوده است. در ایران مثلا نیروهای مخالف و متعارض هر کدام برای خود روایتی از تاریخ ما نوشتند. صحنه فرهنگ ما در قرن بیستم در ایران و کشورهای منطقه صحنه نبرد روایت های تاریخی است. آخرین گروهی که خواستند تاریخ را از نو بنویسند آخوندهای دولتی در ایران بودند که با انقلاب سر کار آمدند. گرچه تلاش آنها در مجموع شاید از همه دیگر تلاشها ناموفق تر باشد. چون تلاش رسمی و یکسویه ای بود که انقلاب را به گروه حاکم فرو می کاست و طبعا در برابرش نیروی عظیمی برای مقابله و طرد آن روایت تاریخی وجود داشت و دارد که با وجود سرکوب نظام یافته باز به دهها روش و رسانه و از آن مهمتر اراده برای ایستادگی مجهز است.

اما روایتی که دکتر شریعتی از تاریخ ما داد به نحوی خیره کننده متمایز و برجسته و نافذ است. و در این رمزهای مهمی هست. برای امروز و آینده ایران، روایت تاریخی مطلوب و مردمی و واقعگرا در همان مسیری باید حرکت کند که شریعتی آغاز کرد. این مسیر ارزش ملی و ارتباطاتی خود را بخوبی نشان داده است.

قرن بیستم از این منظر قرن نبرد آگاهی های متضاد و متناقض هم بوده است برای ما. هر کسی می خواسته دل ما را ببرد و تا حدودی هم برده است. در نتیجه ما سرگیجه تاریخی هم پیدا کرده ایم. زیرا آگاهی فردی و جمعی در پیوند عمیق با شناخت تاریخی است. شریعتی یکبار ما را از سرگیجه رهایی بخشید اما امروز دوباره نیازمند تعبیر تاریخی تازه ای هستیم. باید روایت خود را و روایتگران خود را انتخاب کنیم. یکسو کاتوزیان است و دیگر سو طباطبایی. یک سو آصف بیات است و دیگر سو محمد مالجو و فاطمه صادقی. یک سو میراث شریعتی و روش تلفیقی او ست و دیگر سو روایت محمدرضا حکیمی و مکتب تفکیک. یک طرف انبوه دفترهای خاطرات مقامات پهلوی است و دیگر سو انبوه خاطرات مقامات قاجاری. یک طرف آریایی ها قرار گرفته اند که مستضعفان فکر ملی ما هستند و سوی دیگر حزب الله ولایی است که مستضعفان فکر دینی ما هستند.

title حقیقت در خدمت رهایی نباشد حقیقت نیست

بلاغت نوشتار
همه هنرهای شریعتی با قدرت او در زبان فارسی گره خورده است. او بخوبی می داند که رهبران فکری و معنوی در سراسر تاریخ از هر مذهب و آیین که بوده اند در اوج قدرت زبانی قوم خود قرار داشته اند. آنها قادر بوده اند بدیع و موجز و موثر سخن بگویند و سخن آنها تنه به تنه شعر می زده است و بالاترین هنر زبانی شمرده می شده است.

شریعتی یکی از بهترین نثرنویسان فارسی است و زبان او سرشار از آفرینندگی شاعرانه است و دقت های بیانی اش برای استخراج بیشترین معنی از کوتاهترین تعبیرها، در دوره معاصر، کم نظیر است. او استاد فشردگی بیان است. هر کدام از ما چندین تعبیر فشرده از او در ذهن داریم. یکی از کوتاهترین و فشرده ترین بیان های او در نقد روحانیت منفعل است و توجه دادن اش به رسالت اجتماعی خود که از محورهای اصلی برنامه او بود؛ بسادگی و کوتاهی و گزندگی خطاب به آنان می گوید: «رسالت نه فقط رساله!» (هاشمی، ۷۴)

مساله زبان مساله ای اساسی است. او به تنهایی دهها تعبیر تازه وارد زبان فارسی کرده است و بسیاری از نویسندگان و خطیبان و روزنامه نگاران و تحلیلگران بعد از خود را به پیروی و بهره گیری از آن تعابیر واداشته است. شریعتی به دلیل ذهن خلاق زبانی خلاق دارد و سرمایه زبانی فارسی را برای بیان دقایق فکری و فرهنگی و سیاسی افزایش داده است. هیچ روشنفکری با زبان الکن و گنگ و ناهموار نخواهد توانست به پیام گزاری موثری بپردازد. و البته اگر هستند کسانی که با زبان نامفهوم سخن می گویند باید گفت راه گم کرده اند و وظیفه ناسازگاری با توانایی خود انتخاب کرده اند!

صدق گفتار
در فهم شخصیت شریعتی به عنوان روشنفکری تمام عیار و هدایتگر باید از ارزش بی همتایی در اخلاق یاد کرد که شریعتی از آن در طرازی عالی برخوردار بود یعنی صدق گفتار. او شخصیتی آزاده داشت و نیازی به دروغ برای پر کردن خلاهای فکری و تجربی و دانشی خود نداشت. او هرگز نمی خواست چیزی بنماید که نیست. بود و نمودش یکی بود. اگر چیزی را می فهمید در بیان اش صریح بود و اگر این فهم جدید فهم قدیم او را تغییر می داد از پذیرش آن و بیان خطای پیشینی خود ابایی نداشت. او نه از کسی چیزی می خواست که بخواهد خود را بیاراید تا از این راه دروغ در او راه یابد و نه از کسی واهمه ای داشت تا خود را بپوشاند و ریا پیشه کند و باز به دروغ راه دهد.

شریعتی همه عمر در صداقت کوشید. پیش از همه و بیش از همه در صدق با خویشتن کوشید. تا هر دروغی را از خود بزداید. تا با خود راست و روراست باشد. بد و خوب خود را نیک بشناسد. توان خود را درک کند. و همه اینها در «کویریات» او بخوبی منعکس است. سپس وقتی فهمید که باید چگونه با مردمش سخن بگوید باز از راه صدق رفت و این صداقت در گفتار او پیدا بود و چون سخن اش راست از دل بر می آمد بر دلها می نشست. صدق دل و سخن داشت و همین صدق بیان موجب نفوذ کلام او می شد. هیچ رهبر فکری و اجتماعی نمی تواند در سنگر دروغ پناه بگیرد. زیرا حبابی است که بزودی می ترکد. او این نکته را بخوبی می دانست و می دانست که فارغ از درستی و نادرستی سخن ات و دانش و داوری ات آنچه مهم است صدق در گفتار است. و ستایشی که از شریعتی در زمان خودش و پس از درگذشت اش شد و هنوز می شود نه همه برای دانش او ست که برای جسارت و صراحت و راستی و درستی او و صداقت او ست. هیچ متفکری نمی تواند جز به صدق با دیگران مخاطبه فعال کند. زیرا تفکر با دروغ راست نمی آید. تعهد به تفکر به معنای راستی در اندیشه و گفتار است. هر کس دیگری ممکن است دروغ بگوید جز آن کسی که با تفکر سر و کار دارد و می خواهد از سوانح فکری خود با دیگران بگوید. در اینجا تنها معبر سلامت صداقت است.

شکستن تصویرها و بت های ذهنی
یک جای دیگر هم هست که باید به رهبری و پیشگامی شریعتی اذعان کرد و از او آموخت. و آن در نبرد تصورها و تصویرها ست. او پهلوانی بود که میدان این نبرد را شناخت و به کمک لشکری که فراهم آورد در آن پیروز شد.

شریعتی درک می کرد که جهان کنفورمیستی بر پایه تصویرسازی و تبلیغ یکجانبه ساخته شده است (چیزی که او از آن به عنوان «استحمار» یاد می کرد و رسانه و علم روانشناسی را در آن موثر می دید). جهان دوره او جهان جنگ سرد بود. جنگی که نبرد استعمار را هم به میراث برده بود. بسیاری از کشورهای مستعمره قدیم تازه داشتند مستقل می شدند و ظاهرا از زیر بار استعمار خارج می شدند. بین سالهای ۴۰ تا ۷۰ میلادی نزدیک به هفتاد کشور جهان به پایان دوران استعمار رسیدند و مستقل شدند. از هند بگیر تا الجزایر. اما استقلال بدون داشتن تصویر مستقل و نوین از خود و هویت ملی ممکن نیست. بنابرین نبرد برای استقلال همزمان نبردی برای تصویر از خویشتن و جهان هم هست. به همین دلیل شریعتی راه چاره را در «خودآگاهی انسانی» و «خودآگاهی اجتماعی» می داند.
از یک منظر، اعتبار همه تصویرها موقتی است. کافی است دوره های مضمون پردازی رسانه ها را مرور کنیم. این نبرد بقا ست برای القاکننده و القاپذیر. برخی تصویرها زود می شکنند و اوراق می شوند و برخی عمر درازتری دارند. نبرد برای ماندن است برای عمر طولانی تر بخشیدن به تصویرهای تعریف کننده و هویت ساز است. بنابرین، در هر زمانی با یک یا چند تصویر مسلط مواجه ایم و گاه مثل امروز تزاحم تصویری داریم. برای نجات از تزاحم باید دست به انتخاب بزنیم و گرنه چه بسا با سرگردانی و پریشانی دایمی روزگار خواهیم گذراند. انتخاب تصویر مناسب و رهایی بخش کارکردی همچون عصای موسی دارد که ریسمان های جادوگران تصویرساز را می بلعد.

شریعتی بخوبی می دانست که باید بتوانیم از «خود» تصویری / روایتی داشته باشیم که ما را پیش ببرد. فرو نبرد. نبلعد. غرق نکند در لجه های سیاهی و تاریکی و نومیدی. و همزمان تصویر حاکم را – که به ازخودبیگانه شدن دعوت می کند- فروشکند و مانع از آن شود که با تبلیغ تداوم ابدمدت خود به ادامه وضع نامطلوب و ابدی ساختن ستم و منفعل ساختن «خود» و «خودآگاهی» کمک کند. او تصویرها و تصورهای قدیمی و ناکارآمد را می شکست و با آنها مثل بت های ذهنی برخورد می کرد. بعد از شریعتی تصویر ما از «خود» و هویت تاریخی و ملی مان برای همیشه تغییر کرد. این تصویری بود که او به ما داده بود.

حقیقت در خدمت رهایی
تصویری که شریعتی ارائه می کرد برای ما جذاب بود و همین انگیزه می داد تا برای تحقق آن و تماشای عینیت یافتن آن دست به انقلاب بزنیم.

جذابیت یک ایده یا تصویر در ظرفیت آن برای معارضه با قدرتی است که می خواهیم از آن خلاص شویم. حقیقت در روند معارضه با قدرت خود را آشکار می کند. بنابرین حقیقت مرتب در حال انکشاف است و از نسلی به نسل بعدی تحول می یابد – بسته به دریافتی که آن نسل از قدرت و مساله رهایی دارد. جذابیت ایده عباسیان برای رهایی از امویان بود و جذابیت عرفان برای رهایی از سلطان. در روزگار ما جذابیت ایده های چپ برای رهایی از امپریالیسم آمریکایی بود و جذابیت عقاید شریعتی برای رهایی از شاه و آخوند!
حقیقت ها همیشه ایجاد وحدت می کنند. و وقتی قدرت و ظرفیتِ وحدت بخشی خود را از دست می دهند – که به صورت طبیعی به وجود آمده و دولت پناه و قدرت پناه نیست– زمان پیدایش وحدت تازه ای بر گرد مفاهیم تازه و حقیقت تازه است؛ حقیقتی که تازه کشف شده است یا ارزش قدیم اش دوباره بازیابی شده است.

هیچ نسلی از تولید حقیقت خود معاف نیست. هر نسل باید آن قدمی را بردارد که به کشف مرحله بعدی حقیقت می رسد. یعنی به او رهایی از قدرتی را می بخشد که امروز از آن به تنگ آمده است. و این اصلا “کار” کوچکی نیست. توجه دایم و مراقبه دایمی لازم دارد برای تشخیص درست جهت اجتماعی و سیاسی. این کار و این مراقبه را شریعتی از پیشینیان خود آموخته بود و به آنها وامدار بود اما هنر کشف حقیقت را به مرحله ای تازه و عالی رساند.