خدایی که انسان را ویران می کند خدای ما نیست

اتین ژیلسون (۱۹۷۸–۱۸۸۴)، فیلسوف توماسی و مورخ برجستۀ فلسفه قرون وسطی، کتابی دارد به نام تحقیقی در نقش تفکر قرون وسطی در شکل‌گیری نظام دکارتی (۱۹۳۰) که ترجمۀ فارسی آن با عنوان نقد تفکر فلسفی غرب (ترجمۀ احمد احمدی، تهران: حکمت، ۱۳۶۰) منتشر شده است و به چاپهای متعدد نیز رسیده است. این کتاب تحلیل درخشانی است از الهیات و فلسفۀ قرون وسطی که فلسفۀ دکارت از آن بیرون آمد. این کتاب را در هنگام دانشجویی بسیار دوست داشتم و چندبار خواندم، تا جایی که تأثیری بسیار ماندگار در ذهنم گذاشت.

 تا جایی که به خاطر دارم (اکنون کتاب را در پیش رو ندارم) یکی از نکته‌های آموزنده‌ای که ژیلسون در آنجا مطرح می‌کند این است که تحقیر عقل و دستاوردهای انسانی (از جمله فلسفه و دیگر علوم عقلی و انسانی در قرون وسطی) به نام «الهیات» و «علوم دینی» و برتری دادن آنچه به اصطلاح «الهی» است بر آنچه «انسانی» است تا بدانجا پیش رفت که دست آخر نه تنها خود «انسان» بلکه تمامی آفرینش خدا، یعنی طبیعت، هم خوار و ذلیل شد.

 بدین ترتیب، به گفتۀ ژیلسون، جهان به ویرانه‌ای تبدیل شد که «خدا» یگانه موجود آن بود و البته موجودی ناشناختنی و بسیار پرهیبت. اما پرسشی که بعد پیش آمد این بود، این خدای ویرانه‌ها و موجودات حقیر و زبون دیگر چه جای پرستیدن داشت؟ مگر نه اینکه خدا را باید برای آفرینش زیباییها و دانشها و تواناییها ستود و نه زشتیها و جهالتها و ناتوانیها؟ کدام انسان است که بتواند چنین جهانی را تحمل کند؟ و کدام بشری است که بتواند خدایی را بپرستد که چنین آفریده‌های بی‌ارزشی دارد؟

 اینجاست که ژیلسون هم مانند مارکس و نیچه مدعی می‌شود که می‌باید بذر بسیاری از شورشها علیه اندیشۀ دینی را در میان برخی «اصحاب کلیسا» جست که با نگرشهای احمقانه‌شان به جای بالا بردن خدا او را پایین آوردند (و البته او مدعی است که برخی از آنان زیر تأثیر محمد غزالی مسلمان بودند)، چون بر این گمان بودند که برای «بالا بردن» او باید «مخلوقاتش» را پایین آورد.

 اما چگونه می‌توان خدا را با پایین آوردن آفریده‌هایش «بالا» برد، اگر خدایی خداست باید آفریده‌هایش هم همان‌قدر ارزشمند باشند، چه چیزی جز عظمت جهان و مخلوقاتی که گویای قدرت خدا در آفرینش است می‌تواند ما را به پرستش و ستایش او وادارد؟ پس باید به خاطر خداهم که شده به مخلوقاتش احترام بگذاریم. بنابراین، همان‌طور که مایستر اکهارت یا آکوئیناس گفت: «هر آنچه انسانی است خدایی است و هر آنچه خدایی است انسانی است»، یا به تعبیر شیخ محمود شبستری خودمان در گلشن راز: «جهان انسان شد و انسان جهانی/ از این پاکیزه‌تر نبود بیانی
».

   برگرفته از: فل سفه؛ برای خواندن متن کامل کلیک کنید


[بايگانی سيبستانک]
 
 
تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   منطق رسانه سبز پیشروتر از رسانه های بزرگ است  |:|   غدیر قم یا تاجگذاری اسلامی  |:|   سلطان به سلام حوزه می رود  |:|   A Day with Ridley Scott, who excluded us  |:|   سلطان، ارمنی کشی از روزنامه نگاران و ریدلی اسکات  |:|   ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [22]
ما و آمريکا [34]
مانيفست ايرانی وبلاگ [44]
نقد و نظر [66]
همسايگان [12]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [38]
کلمات [23]
کارگاه نشانه شناسی [21]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [48]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [79]
ايرانشناخت [15]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [6]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [39]
دین جمهوری و دین استبداد [24]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [30]
رسانه [49]
زبان [23]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [16]
سياست [60]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [20]
شهرانديشی [8]
شعرها [25]
عکس [46]
 
 
June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




June 20, 2013  
انقلاب سفید ولایی  
 
نتیجه انتخابات 92 از این بابت شگفت آور نیست که روحانی انتخاب شد. از این بابت اسباب شگفتی است که خامنه ای بدون مشکل خاصی از آن استقبال کرد! چرا؟ چرا یکباره دستگاه نظارت و برگزاری انتخابات اینقدر دموکراتیک شد که روحانی را با اندکی رای بالای 50 درصد پیروز انتخابات ساخت؟ چرا حتی خامنه ای حتی کسانی را که به نظام رای نمی دهند به رای دادن فراخواند؟ او که می دانست آنها به نامزدهای اصولگرای او رای نمی دهند. چرا آنها را دعوت کرد؟ تا به حسن روحانی رای بدهند؟

در مطلبی که در ایران وایر منتشر شده سعی کرده ام روشن کنم که از نظر من این انتخابات در جهت انتخاب حسن روحانی مهندسی شده است. کوتاه شده آن را در اینجا می آورم:

بازی انتخابات 92 برای من بیش از همه چیز شبیه یک انقلاب نارنجی است که دولت انجام داده باشد! منطقی به نظر می رسد که حاکمیتی که اینهمه غرق در مباحث انقلاب نارنجی بوده و همچنان از برآمدن انقلاب سبز نگران است خود به این نتیجه برسد که باید یک انقلاب نارنجی به راه بیندازد تا خودش را نجات دهد. یعنی دانشی را که نیروهای امنیتی اش آموخته اند تا با چنان انقلابی مقابله کنند در خدمت راه اندازی انقلابی نرم در خدمت بقای نظام قرار دهند.

دلایل متعددی داریم که انتخابات 92 را انتخاباتی مهندسی شده بدانیم. تنها برگ برنده نظام منتها این بوده است که طوری وانمود کرده که گویا مهندسی انتخابات در جهت ادامه راه امثال احمدی نژاد است و مثلا قرار است جلیلی روی کار آید (و حداکثر ولایتی که نامزد مقبول جامعه روحانیت شد) اما در واقع در ادامه راهی است که امثال احمدی نژاد در خدمت آن بودند: بقای نظام ولایی همراه با محدودسازی نیروهای رقیب و حداقل تغییر ممکن.

یک کار مهندسی تمیز

بحث اصلی این است که آقای خامنه ای چطور ممکن است از ایده های 8 ساله اش که اینهمه هزینه بر کشور بار کرده دست برداشته باشد و به یک دولت تحول خواه و در خدمت تغییر تن داده باشد؟ درک من مثل بسیاری دیگر از ناظران مسائل ایران این است که چنین تن دادنی غیرممکن است. هیچ اتفاقی نیفتاده که رهبر را تحت فشار گذاشته باشد و او را به عقب نشینی وادار کرده باشد. این استدلال وقتی هاشمی رفسنجانی رد صلاحیت شد قوت بسیار یافت که نظامی که حاضر است کسی چون هاشمی را رد صلاحیت کند اجازه نخواهد داد پای تحول خواهی به درون حاکمیت باز شود. چه اتفاقی افتاده است که امروز حسن روحانی که نماینده فکر و سیاست همان هاشمی است بر مسند ریاست جمهوری نشسته است؟ و از آن مهمتر همه نهادهای گوش به فرمان رهبری ندای حمایت از او سر داده و می دهند؟

انتخابات 92 ممکن است به ظاهر شبیه انتخابات سال 76 باشد که به ریاست جمهوری خاتمی انجامید. اما این فقط ظاهر ماجرا ست. هیچ عنصری در این انتخابات نیست که نظام ولایی را غافلگیر کرده باشد. همه چیز با دقت چیده شده یا با دقت حذف شده تا بهترین نتیجه ممکن به دست آید. به همین دلیل می توان گفت انتخابات 92 یک کار تمیز مهندسی انتخابات در خدمت نظام بوده است

آشفتگی 88 و مهندسی 92

تقلب 88 چنان واضح و شلخته و آشوب زده انجام شده بود که هزینه های گرانی را بر نظام بار کرد. اما مهندسی سال 92 با چنان دقتی انجام شد که سقف اش بر سر کسی آوار نشد و بین نیروهایی صورت گرفت که هیچ یک با نتیجه آن مخالفت نکردند و خواه ناخواه آن را پذیرفتند. تلاش گروههای تندرو داخل نظام برای اینکه از نتایج 92 بر سلامت انتخابات 88 استدلال آورند ادامه شلختگی های فکری حاکم بر اندرونی نظام است اما ظاهرا قرار است برای مدتی هم که شده اهالی این منطق اولترا-ولایی از صحنه سیاست و مدیریت ایران کنار گذاشته شوند. با اینهمه، من می توانم به صورت عکس نظر این تندروها را قبول کنم: انتخابات 92 هم مثل 88 بود! اما نه از جهت تقلب نکردن بلکه از جهت مهندسی شدن. مهندسی آن یکی آشفته بود و بر خلاف جریان طبیعی رای مردم و مهندسی این یکی منظم بود و در جهت رای طبیعی مردم. برای همین است که مردم خیلی کنکاش نمی کنند. به هدف شان رسیده اند و کسی را که فکر می کردند شایسته تر است و دورتر از خواسته بیت است انتخاب کرده اند. اما واقعیت این است که در شیوه اعلام آرا و نحوه مدیریت درصد نهایی رای هر نامزد مهندسی حساب شده ای در جریان بوده است. من به واقعی بودن رای اعلام شده همچنان مانند سال 88 باور ندارم. اما چون حاکمیت به خواست اکثریت مردم تمکین کرده است کسی علاقه ندارد در واقعی نبودن آرا بحث کند. احتمالا بحث باید در طرف شکست خورده صورت گیرد که آنهم بفرموده و دستور ناچار زبان در کام می گیرد. اما اگر فرض کنیم – و این فرض را معتبر می دانم- که رای روحانی بنا به مصالحی بیشتر از همان 50 درصد اعلام نشده این خود به معنای پذیرش دستکاری در آرا ست.

اما معنای این تحولات چیست؟ آیا خامنه ای قوه مجریه را با دست خود به تحول خواهان تقدیم کرده است؟ ظاهرا چنین است. اما چه سودی از این کار می برد؟ و پیامدهایش چیست؟

انقلاب سفید ولایی

واقعبینانه که نگاه کنیم خامنه ای را در جایگاه بازیگری ماهر بازمی یابیم که از هر چه به سودش هست استفاده کرده و می کند اما به هیچ یک از تعهدات اش جز آنچه به بقای اش می انجامد عمل نمی کند. باید اذعان کرد که در بیت خامنه ای تنها نقدی ها و فیروزآبادی ها و سرداران دیگر صاحب نفوذ نیستند. او تکنولوژیست ها (یا فن-بازها و مهندسان) سیاسی هوشمندی دارد که کارشان طراحی بازی های بقای او و نظام ولایی است. شماری از این طراحان در دانشگاه های مختلف سپاه به تدریس و تحقیق مشغول اند و نحوه تحلیل شان در آثاری که منتشر می کنند کاملا سکولار و واقعبینانه و غیرایدئولوژیک است. آنها توانسته اند انقلاب سفیدی برای خامنه ای طراحی کنند تا هر نوع انقلاب سرخ و نارنجی و سبز را خنثی کند

فن-بازهای خامنه ای صحنه را طوری چیدند که روحانی بالا بیاید. نامزد واقعی خامنه ای این بار کسی بود که بتواند رای جمع کند. به قول مهدی جلالی تهرانی که به سوال من در فیسبوک درباره عقب نشینی خامنه ای پاسخ داده «آيا از آقاى خامنه اى گرفته تا مردم، كسى در اين ترديد داشت كه تنها كانديدايى كه مخالفين نظام ممكن بود به او راى بدهند، حسن روحانى بود؟ در اين صورت آقاى خامنه اى با اشراف كامل به اين نكته از كسانى كه "نظام را حمايت نمى كنند"، خواست تا بخاطر كشور راى بدهند. نتيجه منطقى و بديهى اين است كه آقاى خامنه اى براى آقاى روحانى راى جمع كرد

بر اساس این مهندسی قرار نیست هیچ تحول مهمی در عرصه سینما و کتاب و فرهنگ عمومی و زندگی روزمره اتفاق بیفتد مگر آنقدری که فشارها را کمی سبک و قابل تحمل کند. هیچ یک از احزاب احیا نخواهد شد مگر یک دو حزب نزدیک به رئیس جمهور. اما آنقدر میدان نخواهند یافت که به کار سیاسی مهمی دست بزنند. هیچ معامله بزرگی در مسائل هسته ای در راه نیست مگر در چارچوب توافق هایی که قبلا نیمه نهایی شده بوده است و هیچ تحولی در رابطه سوریه و ایران نخواهد بود مگر تغییر گفتار از مبارزه با تروریسم وارداتی به حمایت از انتقال آرام دولت اسد. و به همین ترتیب، هیچ یک از سیاست های محدودسازی ولایت تغییر نمی کند. زندانیان سیاسی آزاد نمی شوند و ایران رکورد بهتری در رعایت حقوق شهروندان اش نخواهد داشت. و مهمترین سود فوری این است که هیچ کس در باره فسادهای بزرگ مالی و مدیریتی و حیف و میل عظیم درآمد نفت در دوره هشت ساله گذشته پاسخگو نخواهد بود. در سطح بین المللی هم ایران می تواند با ترمیم وجهه خود نفوذش در منطقه را همچنان حفظ کند و برای رقابت با رقبایش در موقعیت بهتری باشد.


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 13, 2013  
ما دلبستگان آواره و گوشه نشین ایران  
 
در این مدتی که عمدا خواسته ام کمتر به سیاست بپردازم دو یادداشت منتشر کرده ام که به نوعی حرف آخر من در تحلیل موقعیت نظام ولایی است. یادداشت اول ذات نامعقول سیاست همایونی بود که در تهران ریویو منتشر شد و سپس یادداشتی پس از رد صلاحیت هاشمی که در بی بی سی منتشر شد با عنوان وقتی بازی تمام شده باشد چه اتفاقی می افتد. می خواهم با نظر به همین دو یادداشت کمی در باره نگاه خود به انتخابات روز جمعه بگویم.

در یادداشت اول نشان داده بودم که خامنه ای عامدانه سیاستی نامعقول یا ضدعقل پیش می گیرد تا رقبا را خلع سلاح کند و خود را به جای عقل بنشاند. چه اگر عقل دایر مدار باشد ناچار عقل بر مقام معظم برتری خواهد یافت. یعنی زمانهایی پیش می آید که عقل دیگران بیشتر از عقل رهبر می رسد و او چون حکم به عقل است باید بپذیرد. و این طبیعی است که در منطق ولایت امکان ندارد. امروز یک زاویه دیگر از این رفتار ضدعقل باز شد. خامنه ای گفت حتی اگر کسی حالا به هر دلیلی نمی خواهد از نظام جمهوری اسلامی حمایت کند اما دلبسته ایران است هم بیاید و رای بدهد (+). این سخن ظاهرا معقول است. اما در دستگاه نامعقول سیاست همایونی همانقدر ضدعقل است که دیگر رفتارهایش. 

خامنه ای امروز نیازمند رای مردم است. حتی مردمی که به او و نظام ولایتی اش دلبسته نیستند و از آن حمایت نمی کنند. اعتراف خامنه ای به این امر نشانگر این است که او به وجود چنین کسانی آگاه است هر چند که درست هفته پیش سعی کرد همین مردمان را نادیده بگیرد و گفت که اصولا اکثریت خاموش وجود ندارد. حالا این جمع دلبستگان ایران و نه نظام اکثریت هم نباشند بالاخره وجود دارند. از قرار خاموش هم هستند و برکناره می روند. اما حالا که نیاز به ایشان افتاده است ناگهان از کتم عدم به صحنه وجود آمده اند و مورد خطاب و خواهش هم قرار گرفته اند.

سیاست عقلانی یک وجه مهم اش تداوم رفتارها و خط مشی ها ست. خامنه ای فقط برای رقبا ضدعقل رفتار نمی کند. برای سود خودش هم ضدعقل رفتار می کند. او باید از خود بپرسد رابطه من به عنوان رهبر نظام ولایی با این خاموشان دلبسته به ایران چیست که از من حرف شنوی داشته باشند؟ من کی به اینها گوش کرده ام؟ کی به اینها میدان داده ام؟ کی اینها را داخل آدمان مملکت و ولایت حساب کرده ام؟ و همین حالا چه توجه ویژه ای به خواهش ها و خواسته های سیاسی و اجتماعی آنها دارم و نشان می دهم تا متقابلا از آنها چیزی بخواهم؟ چه گامی برداشته ام یا قول می دهم بردارم که به سود این دلبستگان ایران باشد تا به سود من گامی بردارند؟ سود هم که می گویم یعنی تحبیب قلوب فرضا. اجابت درخواست آزادی زندانیان مثلا. نشانه ای که پشتوانه حرف باشد.

اما چنین نیست. خامنه ای دلبستگان وطن را در تمام سیاست خود به هیچ می گیرد و یکباره آنها را به یاد آورده از ایشان می خواهد بیایند و رای بدهند. سیاست نامعقول جز این چیزی نیست که مردمانی را فراموش کنی و ارزشهای آنها را پامال کنی و سبک زندگی آنها را ناچیز بشماری و آنها را در قواره دشمن و ستون پنجم معرفی کنی و هر کار از دست ات برآمد در خوارداشت آنها و راندن ایشان از صحنه اجتماع و سیاست فروگذار نکنی و بعد یکدفعه در هنگام نیاز یادشان بیفتی. این نیست مگر همان رفتار فرعونی که تا وقت نیاز نه به مردم اعتقاد داشت و نه به خدای مردم. رفتار ضدعقل همایونی بومرنگی است که به خود او بر می گردد. 

می رسیم به قسمت دوم بحث که در یادداشت وقتی بازی تمام شد آورده بودم. در آنجا روشن کرده ام که گروه بزرگی از مردم ایران از هم آغاز انقلاب مورد غضب رهبران انقلابی قرار گرفتند و بچه هاشان زندان شدند و خانه هاشان مصادره شد و خودشان از کارها اخراج شدند و بلاهای دیگر تا رسید به اعدام ها و آوارگی ها و قصه های پرغصه ای که امروز همه می دانیم. آنجا نوشته بودم که این مردمان هیچ جایگاهی در ساختار سیاسی ایران ولایی نداشته اند و ندارند. نوشته بودم که این مردمی که هیچ جایی در نظام مقدس ندارند ناچار با کارت های نظام بازی کرده اند که همانا تغییرطلبی مدیران رفرمیست داخل نظام بوده است. اما حالا دیگر جایی برای بازی با کارت های نظام نمانده است. مانده باشد هم دیگر اهمیتی ندارد. این مردمان و ما مردمان که در ساختار نظام جمهوری اسلامی محلی از اعراب نداریم از امروز تقاضاها و مطالبه های خود را داریم. مطالبه ما دیگر اصلاحات حکومتی نیست. ما حق خود را طالب ایم. همین که در این وطن زندگی می کنیم همین که ایرانی هستیم. همین که دلبسته ایران و وطن مان هستیم. همین که بالاخره دیده شده ایم. همین ما که از نظام مقدس رانده و آواره شده ایم. ما مهاجران. ما شهیددادگان. ما زندانی کشیده ها. ما تعقیب شده ها تحقیرشده ها. ما نه اصلاح طلب ایم نه محافظه کاریم نه حامی نظام جمهوری اسلامی هستیم. ما دلبسته ایران ایم. جایگاه ما در ساختار سیاسی این ایران کجا ست؟ آقای خامنه ای از ما می خواهد رای بدهیم. بدهیم که چه بشود؟ که ایشان و حداکثر اصلاح طلبان در مقامات خود بمانند؟ سهم ما چه می شود؟ ما کی می توانیم نمایندگان خود را به پارلمان بفرستیم؟ کی می توانیم قوانین حمایت کننده از زندگی خودمان را به تصویب برسانیم؟ کی می توانیم در مدیریت رسانه ها مشارکت داشته باشیم و روزنامه و مجله مان را تعطیل نکنند؟ کی می توانیم به هر مذهبی که هستیم آزادانه به آن عمل کنیم و نترسیم که بچه هامان را به دانشگاه راه ندهند و خودمان را از کار برندارند؟

ما دلبستگان ایران در ساختار سیاسی کنونی که آقای خامنه ای رهبر آن است چه جایگاهی داریم؟ زینت المجالس ایم؟ یا رای مان محترم است و خوانده می شود؟ و اگر رای ما در ریاست جمهوری معتبر است و خوانده می شود چرا رای ما در دیگر اموری که به علایق و زندگی و ارزشهای ما برمی گردد محترم و معتبر نیست؟ این چطور دستگاه سیاسی و رفتار سیاسی و خط مشی رهبرانه است که فقط پای صندوق رایی که شمرده شود یا نشود حساب ایم و در باقی امور تحت نظارت گشت و امنیت و سپاه و ارشاد و کجا و کجا ییم؟ بفرما دمی با عقل خود خلوت کن و تکلیف خود را با خود و با ما دلبستگان ایران روشن کن. اگر ما دلبسته ایران ایم چرا گوشه نشین کرده ای ما را؟ چرا کسانی را بر ما حاکم کرده ای که می گویند اسلام نیامده ایران را آباد کند؟ انصاف بده که بین ما گوشه نشینان اجباری و دنیای ما و آمال ما و ایده آل های ما با تو هیچ نسبت هست؟ تو اگر غم ایران داری چرا غم دلبستگان به ایران نداری؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
April 3, 2013  
مردی که عاشق وطن اش بود  
 
اولین چیزی که در عبادیان جلب توجه می کرد یا دست کم برای من چشمگیر بود نوعی حجب و شرمینی در او بود. دست هاش را به هم می مالید. دستهای اش استخوانی بود مثل چهره اش. تکیده انگار. انگار هیچ وقت فربهی نداشته است. لبهایش را جمع می کرد و گاهی سرش را با حالت خاصی به طرف دیگر بر می گرداند. انگار چیزی را درون خود حل می کرد. خویشتندار بود. چنان که گاه به یک رفتار مخفی نزدیک می شد. همیشه خوب گوش می کرد. ندیدم سخن کسی را ببرد یا میانه حرف کسی بپرد. در پاسخ دادن اندیشناک می شد. اهل جدل روزنامه ای و مطبوعاتی هم نبود. یکبار از او خواستم به کسی که به نظرم جواد طباطبایی بود و در نشر دانش زیباشناسی هگل او را نقد کرده بود پاسخ بدهد. قبول نکرد. اهل این چیزها نبود. با همه استادهای ما فرق داشت. استادها هم این را می دانستند طبعا. برخی شان می شنیدم که می گفتند عربی نمی داند! خب معلوم بود که برای کسی که در دپارتمان ادبیات درس بدهد عربی ندانی کفر است. اما او همه زبانهای دیگر را می دانست. لاتین و یونانی و اوستایی و پهلوی. زبانهای رایج اروپایی را هم می دانست. آلمانی و فرانسه و انگلیسی. چکی را هم که آنقدر بلد بود که بتواند بگوید چک وطن دوم من است. همسرش هم از همانجا بود. آن سالها تنها بود. ایوانکا را سالهای بعد دیدم. یکبار در پراگ و یکبار هم وقتی با محمود آمدند خانه ما در سنندج. یک تابستان گرم و دلنشین.

رابطه اش با دانشجو هم برای ما تازگی داشت. البته ما در دانشکده علامه استادان امروزی و مدرن کم نداشتیم. گرچه مدرن ها بیشتر در دپارتمان همسایه بودند. انگلیسی. آذر نفیسی بود و مریم خوزان بود و کورش صفوی. اصلا دنیای دیگری بودند. اینطرف در بخش فارسی استادها بیشتر بامحبت و با معرفت بودند. آنقدرها مدرن نبودند. سنت را حفاظت می کردند. ولی باز شمیسا بود و دادبه بود که دید نو داشتند. یا دکتر طباطبایی نازنین که مردی فرشته خصال بود. یدالله شکری. که داغ به دل همه گذاشت با آن مرگ زودهنگام اش. عبادیان از هر دو دپارتمان چیزی داشت. تحصیلکرده فرنگ بود. حالا غرب اش نه. شرق اش. اما فرنگ رفته بود. زبان می دانست. خلق و خوی اروپایی داشت. این او را با استادان انگلیسی نزدیک می کرد. اما در دپارتمان ادبیات که بود طبعا با ادبا هم باید دمخور می بود. اما با همه فضلی که داشت شرمسار عربی ندانی بود و نثر  فارسی اش هم در قیاس با آن ادبا زیاده از ظرافت خالی بود. اهل پیچ و تاب دادن به کلام نبود. عقلانی و صریح می گفت. دنیای او بدرستی در ملتقای ادب و فلسفه بود و استادان ما عموما فلسفه را نمی شناختند. فلسفه مدرن را. اگر از سنت فلسفی هم با خبر بودند به ادبیات ربط اش نمی دادند. نظریه ادبی را نمی شناختند. او بیگانه ای در میان جمع ادیبان بود. اما برای ما گنج بود.

عبادیان یک مارکسیست اصولی بود. و مدل ایده آل اش فلسفیدن در طراز آن مکتب. با اینهمه یک فرق اساسی اش با دیگر مارکسیست ها صراحت و شجاعت اخلاقی اش بود. نقدی که به شوروی می کرد آشکار بود. تمجمج نمی کرد. مارکسیست اروپایی بود. فکر کنم از بسیاری از همگنان خود در حزب توده که زمانی به آن وابسته بود داناتر بود و خویشتندارتر و محتاط تر و روشن تر و آزادفکر تر. و مثل یک سنت سیاسی به ادبیات دلبسته بود. 

اما تعلق فکری اش به چپ را عیان نمی دیدی. آنچه ما در کلاس از او می دیدیم روشمندی و احترام فوق العاده برای دانشجو بود. اگر دانشجویی دیر به کلاس می رسید خود را موظف می دید خلاصه درس را تا آنجا که او نبوده برای او بگوید تا رشته سخن دست اش بیاید. من در هر ترم یک یا دو درس با او داشتم. هر چه از اوستایی و پهلوی می دانم از کلاسهای او بود. همو مرا به زبانشناسی بیش از پیش علاقه مند کرد. حرفهایش را با خطی که به زحمت سعی می کرد خوش بنویسد می نوشت و بعد می داد تکثیر می کردند. تایپ بلد بود - برخلاف همه ما و استادان مان که بلد نبودیم - اما نمی دانم چرا دستنویس را دوست می داشت. 

با دانشجویان اش شاد بود و اهل بگو بخند استادانه شاگردانه و نکته آموز. همین راه او را به خانه های ما باز کرد. آدم بجوش و معلم بود. یک دوره شاید دو ساله در چندین نشست خانگی آمد و سوال و پرسش می شد آزاد از بند انجمن و چه و چه ها. در آن سالهای وحشت دهه شصت این نشست های خانگی غنیمت بی همتا بود. از آن نشست ها دو تا را خوب یادم است. یکی خانه دوست موسیقی شناس و همکلاسی ام ماندانا بود و دیگری خانه دوست نویسنده و همکلاسی سابق ام محمد ایوبی. گاهی استادان دیگر هم می آمدند. یا دعوت می کردیم از خارج دانشگاه. مثلا در نشست خانه ایوبی دو مترجم جنوبی هم بودند. شاید به این خاطر که ایوبی هم جنوبی بود. آنجا دکتر انوری هم بود. و حلقه دانشکده که ما هفت هشت نفری بودیم که گاه بیشتر هم می شد اما شعر و موسیقی و داستان و نقد ادبی ما را به هم پیوند می داد. گاهی با عبادیان و انوری و هر که می توانست بیاید از گروه کوه هم می رفتیم. 

شاگردان اش از هر طیفی بودند. بچه های چپ و اسلامی و بچه های سکولار. اما کمتر وقتی کلاس اش پرجمعیت بود. این بچه ها از دپارتمان های دیگر می آمدند یا دانشکده های دیگر حتی. صمیمیت اش را دوست داشتم. و همین مرا به او نزدیک می کرد. تا دنیای عجیب و نامتعارف او را بشناسم. او از دنیای دیگری می آمد. شوروی و اروپای شرقی و جنبش می 68 و بهار پراگ. و ادبیات یونان و آلمان. وقتی برای مدتی به چک رفت به پایمردی او  دانشگاه چارلز دعوتنامه ای برای من فرستاد به خواستاری پرفسور بچکا تا سفری اکتشافی بروم به پراگ و ببینم می توانم آنجا درس فارسی بدهم یا نه. عبادیان حمایت می کرد که این اتفاق بیفتد. در مدتی که عبادیان در سفر چک بود اتاق اش در دانشکده را هم در اختیار من گذاشته بود. بزرگوارانه قبول کرده بود که دانشجوی سابق اش که حالا چند واحدی درس می داد از اتاق او استفاده کند. سفر به چک اولین سفر من به یک کشور اروپایی بود. منهای دیدارهایی که از دانشگاه داشتیم او و ایوانکا با مهر تمام مرا به دیدار طبیعت و فرهنگ چک بردند. قدم زدنهای دراز در جنگل و بلیت گران خریدن برای اپرا تا این مهمان شرقی بی نصیب از فرهنگ چک نماند و هر چه از دست شان می آمد. خانه ایوانکا آنقدر کوچک بود که اسباب حیرت ام شد. با معیارهای ایران می سنجیدم آن آپارتمانهای سوویتیک را. اما دلش بزرگ بود و مهربان مثل یک زن شمالی یا عشایری خودمان. رفتیم خانه مادرش با او هم آشنا شدم که زنی در دهه هشتاد عمر بود و انگلیسی خوبی حرف می زد. بوی چوب آن خانه ای را که مدتی کوتاه در آن اقامت کردم فراموش نمی کنم و آنهمه تمیزی را که مثل چکمه کهنه ای بود که حسابی برق انداخته باشند و آن میز صبحانه مفصلی که روزهای اول صاحبخانه می چید و من فقط از یک دو قلم اش می خوردم. باقی را نمی شناختم. بعد مختصرش کرد و دانست که من با نان و پنیر و کره ای خوش ام. همه چیز تازه و عجیب بود. اما خیلی زود برگشتم. هنوز نمی توانستم از ایران دل بکنم. ولی لذت آن سفر همیشه با من خواهد ماند. 

یک روز نغز با پرفسور بچکا رفتیم خانه یا کلبه روستایی او در اطراف پراگ. خودرو بچکا کوچکترین خودرویی بود که دیده بودم. ولی لطفی و محبتی داشت این مرد. اصلا در آن سفر من هر که از اهل چک دیدم مهربان بود. گویی مردمی که تازه آزاد شده بودند با همه جهان مهربان شده بودند. مثل آن آتش بازمانده در کنار رود چارلز که زیر مجسمه کوچکی از مسیح به ذغال روشن رسیده بود و نفسرده بود و نشانه بازگشت مهر و مسیح بود پس از عصر بی خدایی و مرا یاد سقاخانه های خودمان انداخته بود. آن روز در باغ آن کلبه روستایی زیر آفتاب خوب آخر تابستان آنها نوشیدند و ترانه خواندند. عبادیان از ترانه های سیاسی دهه 30 شمسی خواند که هنوز در گوش ام زنگ می زند. و با هم سرودهای چکی خواندند که مثل همان ترانه ها دلنشین بود. من هم گویا خواندم. نوایی تربت جام را. 

عبادیان را با عشق اش به ایران و ایمان اش به آینده ای بهتر به یاد خواهم سپرد. عشق ایران او را به وطن بازگرداند بعد از 24 سال. عشقی که مرز نداشت. فراگیر بود. و همین عشق او را به قم هم می کشاند. می گفت باید این طلبه ها را دریافت. نباید دانش نوین را از اینها دریغ کرد. فاصله های ایدئولوژیک را نادیده می گرفت. دانش را برتر می نهاد. می رفت و می آمد تا بین جوانان حوزه در دانشگاه مفید قم روشنگری کند. اما این اواخر می دانم که کتابهایش همه در ارشاد ماند. ارشادی که می گفت هیچ ایرادی ندارد اگر یک بسم الله در آغاز کتاب من بنویسند. مهم محتوای کتاب است. این باید دست جوانها برسد. آدمی بود حرفه ای. تدریس و تحقیق برای اش کار بود. مثل اینکه برای کارگر کار یدی کار است. می گفت برای ما هم خواندن و نوشتن و تدریس کار است. خود را کارگر علم می دید. هیچ فخر نمی فروخت که مثلا من اهل قلم ام. هیچ. و همیشه در کار خواندن یا نوشتن بود. هیچ اثری نبود که در قلمرو کار او منتشر شود و نخواند. همیشه چند برابر دانشجویانش کتاب می خواند. حتی رمان را هم از ما زودتر می خواند. ثریا در اغما در آن سالها گل کرده بود و من نخوانده بودم و اول بار از او شنیدم. و خواندم. ادب و اخلاق مدنی اش عالی بود. افتادگی اش ادا و اصول نبود. منش بود. آگاهی به این حقیقت بود که هر قدر خوانده باشی باز کم می دانی. و دستگیر بود. بی خدا بود اما از گروهی از باخدایان اخلاقی تر می زیست و بامرام تر. او با بخش مهمی از زندگی من گره خورده است. استادی بود که رابطه مان در دانشکده باقی نماند. به دوستی و رفت و آمد رسید. تا رسید این سالهای نکبت آوارگی. و دست ام کوتاه شد. او هم دیگر نیامد. ایوانکا بیمار بود. ایوانکای مهربان و زیبا خیلی زود رفت. یک روز باید بروم پراگ بگردم پسرش را پیدا کنم. با هم برویم کافه ای بنشینیم و از داستانهای پدرش بگویم که سالها او را ندید. 

--------------
در باره بچکا به هنگام مرگ اش یادداشتی در سیبستانک نوشته ام. اینجا (24 دسامبر را ببینید) با یادی از عبادیان و ایوانکا و در باره ایوبی هم اینجا که از همان محفل هم یاد کرده ام.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
March 30, 2013  
کتابهای به یادماندنی سال 91  
 
سال گذشته بختیار بودم که چندین بسته کتاب از ایران برایم رسید به لطف دوستی کتابخوان و کوشا و کتابفروشی ایران فرهنگ که تقریبا هر کتابی را می خواستم می توانست فراهم کند. ولی هر قدر هم که فهرست ها را زیر و رو کنی و کتابخانه ملی را جستجو کنی و از خلال مجلاتی مثل بخارا و مهرنامه و دیگران و سایت کتابخانه مجلس بفهمی چه کتابهایی درآمده باز جای یک روز چرخ زدن در بازار کتاب را نمی گیرد. اما دست ما کوتاه است از بازار وطن. من از آن مهاجران ام که با کتابهای وطن بیشتر دمخورم چون هر چه می کنم و می دانم هم، از این وطن است. اگر دانشجو بودم یا در دانشگاهی به بچه های فرنگستان درس می دادم باز شاید فرق می کرد. اما نه آنقدرها. چون باز یا روزنامه نگاری درس می دادم یا زبان فارسی و ادبیات. باز هم میزان خواندنی ها به فارسی همیشه بیشتر بود و هست. اما واقعا من حرفی برای زدن در دانشگاههای اینجا هم ندارم مگر آنکه آنهم آموختن زبان وطن ام به علاقه مندان باشد. اصولا فکر می کنم مهاجران دو گروه اند: یک گروه از ایران به دنیا خبر می دهند و یک گروه از دنیا به ایران. من جزو این دومی ها هستم. اولی ها می توانند درس بدهند مقاله به زبان فرنگان بنویسند و مصاحبه بدهند ولی دومی ها می خواهند از تجربه زیسته خود در فرنگستان به ایران سودی برسانند. این است که ذخیره فرهنگ و دانش جاری غرب را هم برای فهم مسائل ایران در جهان می خواهند و چاره گری در-خودماندگی های ایرانی.  

سال پیش یک دوره بازآموزی کردم پیش خود در باره روشهای آموزش زبان و دوره ای لذت بخش بود. منهای فرصتهایی که گاه در دانشگاه ها پیش می آید برای تدریس این هم گوشه ذهن ام هست که شاید بتوان سر و سامانی آنلاین برای تدریس فارسی به بچه های مهاجران داد. در این زمینه عربها چند قدم بلند پیش اند. کتابهای خوبی در این سالها که من از تدریس زبان دور بوده ام منتشر شده هم در ایران و هم در خارج از ایران. ولی واقعیت این است که کتاب مطلوب آموزش زبان فارسی هنوز باید نوشته شود. در این زمینه بازار کتاب ایرانی و آموزش فارسی بسیار عقب است. چه در متن و چه در تولید ویدئو و نوارهای صوتی آموزشی. اوضاع از زمانی که من نقد مجموعه پنج جلدی آزفا (یدالله ثمره، 1372) را نوشتم (در: ره آورد، گزارش نخستین مجمع بین المللی استادان زبان فارسی، 1376) فرق مهمی نکرده است. فکر کنم هر وقت توانستیم آموزش فارسی را سر و سامان علمی دهیم باقی شاخه های علم هم در ایران شکوفا شده است. و گرنه آدم تربیت خواهیم کرد و صادر می کنیم تا به کار دیگران بیاید و خودمان در حاشیه علم روز می مانیم.

یک دوره هم در باره روش تحقیق بازخوانی کردم تا درسنامه ای در دو بخش مبتدی و متوسط بنویسم. این یکی از درسهای مورد علاقه من بود در دانشگاه و چندین دوره تدریس کرده بودم اما هرگز نشد که یادداشتهایم را تنظیم کنم گرچه طرحی هم آماده کرده بودم. سال پیش بالاخره این دو دوره نوشته شد که مجموعا بیشتر از 25 هزار کلمه است. بخش اول آن اینک در دسترس است در درسنامه. در زمینه روش تحقیق در ایران منابع بسیار خوبی وجود دارد اما باز هم از نظر آموزشی بودن هنوز کتابهای خوب کمیاب است. برخی کتابهای ترجمه ای هم آنقدر سرشار از ارجاعات به فرهنگ و دانش و نویسندگان غربی اند که برای فارسی زبان به موزه بیشتر شبیه است تا مدرسه. مثلا روشهای تحقیق کیفی در علوم ارتباطات (همشهری، 1388). اگر عمری باشد شاید یک دو دوره روش تحقیق پیشرفته هم اختصاصی برای ادبیات بنویسم و رسانه.

جیمز باکن نویسنده ایراندوست بریتانیایی سال پیش کتابی را که چند سال بود می نوشت تمام کرد در باره تاریخ ایران معاصر. یک فصل اش را هم که به مساله مذهب و آقای خمینی مربوط بود لطف کرده فرستاد من بخوانم و نظر بدهم. جیمز که هم محققی است فرهیخته و هم داستان نویسی برجسته نثر فوق العاده ای دارد. تاریخ را با چاشنی روایتگرانه یک داستان نویس بیان می کند و دید تیزی دارد در انتخاب حوادث و پیوند دادن مسائل به یکدیگر. کتاب اش در ماه نوامبر از چاپ در آمد: روزهای خدا (مشخصات در آمازون) او در اواخر دهه نود میلادی هم رمانی عاشقانه منتشر کرد که ضمنا حوادث انقلاب را هم بیان می کرد و به نوعی خاطرات خودش بود آمیخته با تاریخ اواخر دوره پهلوی و آغاز انقلاب. سالهایی را در ایران تدریس کرده است. هر دو کتاب ارزش ترجمه دارد. پسرش هم این روزها فارسی می خواند. ایران برای تحصیل به او اجازه نداد. رفته است مقیم تاجیکستان شده است. این وطن دوم ایرانی ها و ایراندوستان. خودش می گوید ما به زبانی عشق می ورزیم که مردم اش ما را دوست نمی دارند.

مرگ احسان نراقی و بحث هایی که در باره ارزش کارهای او پیش آمد مرا واداشت یک دوری در کارهای او بزنم. هم مقالات اش در قبل از انقلاب و هم کارهای بعد از انقلاب اش و گفتگوهای بسیار جالب اش (مثلا آن حکایتها در گفتگو با هرمور کی، 1381) و هم کتابی که از گفتگوهایش با شاه نوشته است: از کاخ شاه تا زندان اوین (رسا، 1373). من یک دو باری او را از نزدیک دیده بودم در پاریس و لندن اما همیشه برای کارهایش احترام قائل بودم و امروز هم نظرم عوض نشده است که او از پیشروان اندیشه علوم اجتماعی در ایران است و آدمی است که تئوری را با عمل آمیخت و در کناره عافیت باقی نماند. خود را به آب و آتش می زد تا بلکه تقدیر تاریخی «حواله شده» به ملت را تغییر دهد. و البته نتوانست و نمی توانست. ملت باید سرش به سنگ تجربه بخورد. امروز فکر می کردم که ممکن است او و همفکران اش از داوری و شایگان تا شریعتی در طرح «غربت غرب» و «آنچه خود داشت» ایرانی خطاهایی کرده باشند اما راه همان است. راه ما باید از تاریخ و فرهنگ ما برآید. راه های دیگر بن بست است. چپ باشد یا راست. دلیل سرگشتگی مان هم یکی همین است که راه خود را پیدا کردن صعوبت بسیار دارد و بوالعجبی های بسیار. اما امید می برم که پیش از اینکه کارمان به جنون بکشد یا جنگ به حل معضل موفق شویم.

دو سه دوره تدریس روزنامه نگاری برای مدرسه میانه سبب شد یک دوره کتابهای رایج در این زمینه را بخوانم. کتابهای دکتر احمد توکلی در باره خبرنویسی و ویرایش اخبار و دیگر کارهایش را مفید یافتم. نگاه معلمانه اش در همه کتابهایی که از او دیده ام منعکس است و همین کتابهای او را خیلی آموزشی کرده است. چند کتابی هم که از فرید قاسمی خواندم خوب بود. آنچه در تاریخ مطبوعات نوشته است با جزئیات فراوان همراه است مثلا مطبوعات ایرانی (نشرعلم، 1389). همینطور دوره هایی که از مجلات قبل از انقلاب روی لوح فشرده منتشر شده و حاصل مدیریت رسول جعفریان در کتابخانه مجلس است هم بسیار ارزشمند بود. چه کارهای دوره مشروطه اش و چه کارهای دهه 40 و 50 مثلا تماشا. که ساعتهای سکرآوری مرا مشغول داشت. اما در این کتابها هم دو نکته رماننده وجود دارد. یکی کهنگی روش. مثل کتاب اولین های مطبوعات ایران از فرید قاسمی (نشر آبی، 1383). و دیگری غرقه شدن در مثالهای خبری آمریکایی و سبک هایی که اصلا در رسانه های ایرانی یافت می نشود در کتابهای آقای توکلی. خبر را باید بر اساس فرهنگ رسانه ای مخاطب درس آموزش داد. ترجمه کارساز نیست. 

از کتابهای دیگری که خواندم و در نوع خود کم نظیر است سرگذشت رادیو در ایران به روایت اسناد بود (دفتر پژوهشهای رادیو، 1389) در همین ردیف کارهای اسنادی هم کار اسناد سینما در عهد قاجار کار درخشانی است: روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه از عباس بهارلو (فرهنگستان هنر، 1389). 

برای مدرسه توانا یک دوره درس در باره کنشگری و رسانه های نو نوشتم که برای آنهم کارهای مختلفی را خواندم. از مرور کتابهای قدیمی تر زبانشناسی از عهد دانشجویی ام در دانشگاه علامه طباطبایی تا کتاب بسیار خواندنی 140 کاراکتر که شیوه نامه ای عالی نسب است برای توئیتر (مشخصات در آمازون) و کتاب فوق العاده و برجسته ای از یک مولف کمترشناخته ایرانی -در میان ایرانیان البته- به انگلیسی در باره تفکر سیستمیک و مدیریت آشوب و پیچیدگی (مشخصات در آمازون). جمشید قرچه داغی اندیشوری است جامع و ژرف نگر که نه اسنوبیسم بعضی و بسیاری از روشنفکران وطن را دارد و نه زبان پیچیده بعضی و بسیاری دیگر را. نه فخر می فروشد به علمی که آموخته و ارائه می کند و نه از عالم واقعیات زمینی دور است و به تئوری برای تئوری دلخوش است. اثر او یک شاهکار مسلم است که پروسه دراز تجربه مدیریت او در سازمان مدیریت صنعتی ایران دوره پهلوی و سپس تدریس اش در آمریکا را پشتوانه دارد. او کشف سال گذشته من بود.

اواخر سال مازیار بهاری پیشنهاد کرد برای سایتی که بزودی رونمایی می شود و به روزنامه نگاری شهروندی اختصاص دارد درسنامه ای بنویسم در باره زبان فارسی. درسنامه را در اوج بحث های تغییر خط و اصلاح خط و اینها نوشتم و ناچار یکبار این بحث ها را مرور کردم و حاصل تاملات و مطالعات خودم را نوشتم. اصل بحث البته این بود که چگونه از خطا باید پرهیز کرد و اصلا خطا چیست و زبان معیار کدام است و خط چقدر در خطا موثر است. این هم بزودی در دسترس عمومی خواهد بود. بخت این را داشتم که کتاب تازه کورش صفوی را برای این درسنامه بخوانم: زبانشناسی در مطالعات ادب فارسی (علمی، 1391). دکتر صفوی نثر روانی دارد و زبان فارسی اش ساده و بی آلایش و ارتباطی و نزدیک به گفتار است. منطق روشن و معلمانه ای دارد که با تسلط اش بر مباحث همراه است و اینجا و آنجا با طنزی خودمانی آمیخته. گرچه با نظری که در یک گفتگوی خبری درباره لزوم تغییر خط به لاتین داده بود صد در صد مخالف ام اما به او احترام می گذارم که در رشد اندیشه علمی در مباحث زبان و ادبیات کوشیده و دانشجو تربیت کرده است. 
 
در نیمه دوم سال یک مشغولیت ذهنی ام طراحی لباس و تاریخ طراحی از خلال عکسها و نقشها و نقاشی ها بود. کتابهای بسیاری را دیدم ولی دو کار برایم خیلی دلنشین بود. یکی مجموعه ای کوچک اما ارزشمند از نقشها و موتیف های ایرانی که علی دولتشاهی منتشر کرده است (مشخصات در آمازون) و دیگری کتاب حجیم و بزرگی که مارکوس هاتستاین و پیتر دلیوس در باره هنر و معماری اسلامی نوشته اند (مشخصات در آمازون). حجم اطلاعات گردآمده و عکسهای کم نظیر و نظم این کتاب در بحث از یک دوره تمدنی وسیع از شمال آفریقا تا بخارا مثال زدنی است.

در آخرین ماههای سال کتابی از آزیتا قهرمان خواندم: شبیه خوانی (آرست، سوئد 1391). این کتاب روز بعد از ولنتاین به دست ام رسید. طبعا ورق که زدم و دیدم شعری در باره ولنتاین دارد اول همان را خواندم. زبان شگفت آوری داشت. سالها بود زبان شاعری مرا شگفت زده نکرده بود. در این سالهای عسرت شعر فقط شاعران زن توانسته اند شعرهایی بگویند که برای من خواندن اش لذت بخش باشد. در سالهای دور ژیلا مساعد مثلا. بعد سارا محمدی. و حالا آزیتا قهرمان. بزرگانی مثل سیمین بهبهانی البته به جای خود که فرم کارشان متفاوت است و کارهاشان عالم دیگری دارد. دو شعر دیگر هم داشت که چشم ام را گرفت در دو صفحه روبرو با یک مضمون منتها با تعبیری عجیب. اولی اینطور شروع می شد: فارسی مرا زایید خوش خط مرا نوشت. دومی هم اینطور: فارسی مرا زایاند.

از دو کتاب دیگر هم یاد کنم که دوست داشتم و مرا با عالم دانشکده پیوند داد. یکی خاصیت آیینگی که دوست دانشورم استاد مایل هروی نوشته است در باره عین القضاه. وقتی چاپ اول اش درآمد من در خیالات دیگری بودم و سراغ کتاب نرفتم. سال پیش برای پاسخ دادن به سوالهای پسرم علی در باره عین القضاه ویراست دوم کتاب را سفارش دادم (نشر نی، 1389) و مثل همیشه از قلم مولف استاد آموختم. گوهری است استاد مایل که باید قدرشناخته شود. و نمی شود. کتاب دیگر اثر نغز بهرام بیضایی است که می پرسد هزار افسان کجاست؟ و در واقع کجایی است (روشنگران، 1391). مقدمه شاهکاری دارد که مثل یک فیلم سینمایی خوب طرح موضوع جانانه ای می کند و ستیهندگی بیضایی را نشان می دهد. با همین انرژی گشتی دراز در ادب فارسی زده است و نشان می دهد که اهل فرنگ چه خطاها دارند در فهم پیشینه هزار و یکشب حتی اگر مثل مارزلف دانشنامه هزار و یکشب فراهم کرده باشند. کاری است کارستان و بیضایی نشان می دهد در شناخت و تحلیل داستانهای افسانه ها و متون ادبی و داستانگوی فارسی از معدود صاحبنظران ما ست و در زمینه تحلیل هزار و یکشب بعد از جلال ستاری نظیر ندارد. اما در آنچه به دست آورده است و بن-مایه زنانه اثر و سخن رهایی بخش و زندگی بخش را کاویده و با صدها مثال و ارجاع تحکیم کرده الحق یگانه است. مثل این چند ساله اخیر چاپ هرمس از هزار و یکشب (1386) کنار تختخواب ام جای دارد و گاهی شبها پاره ای از آن می خوانم و می خوابم. دو شب پیش به پایان قصه عاشقانه علی بکار و شمس النهار رسیدم. هزار و یکشب همه داستان زن است و قهرمانی های او. و این درست مغلوب کردن صورت ظاهر داستان است. زنی که آمده است تا بعد از شبی کامجویی کشته شود پیروز از این کارزار بیرون می آید. و همه زنهایی که در داستانهای او می آیند خصلت های قهرمانانه دارند. درعشق و در ستیز و زندگی. بیضایی موفق شده است اولین شرح اساطیری و کاملا ایرانی هزار و یکشب را بنویسد. 

----------
این یادداشت به خواستاری فرشاد کاشانی از کتابخوان های حرفه ای نوشته شد. از من و دوستانی که دعوت اش را اجابت کرده اند خواسته است از دیگران هم دعوت کنیم از کتابخوانی هاشان بنویسند. از دیگر کتابخوان های حرفه ای یکی سیدرضا شکراللهی است و دیگری سعید حنایی کاشانی. دوستان کتابخوان دیگر هم دارم اما وبلاگ ندارند. بعضی هم به جای کتاب فیلم تماشا می کنند که خب از دایره بحث بیرون است. از میان خانمها اما می دانم شهزاده کرم کتاب است. خاصه داستان و رمان به زبان فرنگان. اگر این سه بنویسند غنیمت است. و البته اگر کتابهای خودشان را هم امسال منتشر کنند غنیمت تر!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
March 20, 2013  
آب و آتش نوروز؛ زایش بمثابه امر مقدس  
 
در مباحث نوروزی بسیار صحبت از آتش هست اما کمتر از آب سخن می رود. نگاهها به سبزه دوخته شده و گل و سنبل اما کمتر کسی از شان نزول تخم مرغ  در هفت سین می پرسد. در این یادداشت چرخی می زنم در چند منبع تا ببینم جای آب در نوروزگان کجا ست و از کجا در این ایام تخم مرغ هم در نوروزستان جلوه می فروشد و هم در اروپایی که از نوروز خبر ندارد. 

یک اصل راهنما برای نگاه به نوروز این است که وقتی آتش چنین ارجمند است در مراسمی حتمی باید سراغ آب را هم گرفت. وقتی این دو بود از خاک هم باید نشان جست و سرانجام از باد. 

شعر فارسی سرشار از بادهای نوروزی است خاصه صبا. به قول حافظ او اصلا دایه گل است. گل با صبا ست که می شکفد. این همان باد است که به قول مولوی نباید از آن تن پوشید تا با بدن همان کند که با درختان می کند. سر و کارش با جوانان چمن است. و دم مسیحایی دارد. پس نوروز بی باد صبا نمی شود. فعلا برای مقصود ما همین بس. 

آتش هم که نماد آشکار نوروز است. در کردستان که بودم آتش در چارشنبه آخر سال نمی افروختند بلکه درست همان روز عید بر بام خانه ها می سوختند. در روستاهای تاجیک نشین آسیای میانه هم رسم است که می گویند: «چراغ را تیزتر درگران! ارواح ها در بیرون چرقش دارند» یعنی که هم زور آتش و چراغ را بیش باید کرد در نوروزگان و هم این آتش به استقبال فروهرها ست. در متون هم مکرر آمده است که آتش را شب آخر سال روشن می کرده اند و این از چارشنبه سوری شواهد بسیار بیشتری دارد.

می ماند خاک و آب. از خاک به چند صورت نشان هست در نوروز. یکی اصلا زدودن غبار است و گرد است. چهره نوروز بی غبار خوش است. پس خانه از غبار می روبند. یک صورت دیگرش آن است که کوزه می شکنند. و این سخت با معنا ست. به گمان ام این رسم در ایران از یاد رفته است اما در قدیم چنانکه استاد زرین کوب یاد می کند از پس مراسم چارشنبه سوری آتش که خاموش شد کوزه ها و سبوهای سفالی می آوردند و آنها را از آب پر می کردند و از پشت بام توی کوچه می انداختند. 

این رسم کوزه شکنان در جاهای دیگر هم هست. و خود گره گاه آتش و آب و خاک است و نوروز.

پس از همین جا بحث آب را می شود دنبال کرد. آبی که از پس آتش به کوچه ریخته می شود. در مراسمی که هم امروز هم در ایران هست به آب انداختن سبزه را داریم. بر سر سفره هفت سین هم آب می گذارند. حال ماهی داشته باشد یا نه. اما آب هست. درست چنانکه آینه هم هست. از شستن ظرف و فرش و رخت با آب هم می گذریم که باز از نشانه های دیگر آب در نوروز است. خود آب را هم تمیز می کرده اند و از رسم های نوروزی مثلا در خجند بوده است که نهرها و حوضچه های آب را از گل و لای تمیز کنند.

اما از آن چیزها که از یاد رفته است آب پاشی به یکدیگر است. تا قرنهای اول اسلامی رسم آب پاشی همراه آتش بازی معمول بود. بعد در اواخر قرن سوم گزارشی داریم که یکبار در بغداد ممنوع شد. اما سپس رفع ممنوعیت شد و مردم در آب بازی و آب پاشی حتی چندان افراط کردند که بر لباس عسسان هم آب دجله ریختند! در مصر رسم آب پاشی تا قرن بعد هم دیده می شود و آنجا هم یکبار خلیفه فاطمی دستور می دهد که مردم از روشن کردن آتش و آب بازی خودداری کنند و گویا در این کارها افراط می رفته است و باری تا سه روز ادامه می داشته. استاد احمد جاوید از دانشوران افغان نقلی از صبح الاعشی می آورد که نشان می دهد آتش افروزی و آب پاشی تا 791 هم در مصر معمول بوده است. - این ماجرای آب در مصر بسیار دلکش است و جداگانه باید به آن پرداخت فقط توجه می دهم که یوسف هم پیامبر آب است و می بینید که به چاه انداخته می شود اما سالم بر می آید و نقل است که به زندان هم که رفت درخت خشکیده ای آنجا بود که جوانه زد و سبز شد. 
 
اینکه امروز آب پاشی جایی مانده باشد یا کوزه شکنی نمی دانم و شاید هست و منابعی که من در دست دارم چیزی نشان نمی دهد. این را باز می گذارم. که قصد من در این یادداشت بیشتر مرور است تا تحقیق.

بیاییم بر سر نکته آخر. این روزها همه ساله در اروپا تخم مرغ رنگین خریدن آسانترین کار است برای جور کردن سفره هفت سین. چرا که ایام عید ایستر است. این عید با دو چیز شناخته می شود. یکی تخم مرغ و دیگری خرگوش. در نظر اول ممکن است فکر کنی که تخم مرغ در هفت سین ما چه بسا امری تازه باشد و از عالم غربی گرفته شده باشد. اما شواهد چیزی دیگر می گوید. مثلا در همان کردستان تخم مرغ بازی از بازی های رایج نوروزی است. بروید به آن سوی اقلیم نوروزستان می بینید در در قبادیان بدخشان هم همین بازی هست و تخم مرغ جزو هدایای نوروزی است و زدن آنها به هم که «تخم جنگ» نامیده می شود از بازی های معمول در همین سده اخیر بوده است و در ولایت کشکرود ازبکستان هم هست. استاد زرین کوب هم می نویسد که صبح نوروز تخم مرغ به بچه ها و جوانان هدیه داده می شد در زرورق پیچیده و رنگ شده یا نقاشی شده و گویا دست کم تا دوره صفوی رایج بوده است که شاردن فرانسوی هم از آن یاد کرده است. اینکه تخم مرغ را در ایام ایستر به مسیح نسبت داده اند نیکو ست اما رمز خرگوش آن را تضعیف می کند چه مسیح خود زن نستاند و بچه نیاورد. خرگوش نماد بچه زایی بسیار است. تخم مرغ هم نشانه زایش است. و به قول زرین کوب هدیه کردن اش به بچه های جوان تفالی است برای واگذاری ادامه نسل به ایشان. 

یک سوی دیگر بچه زایی و تداوم نسل یعنی بخت گشایی هم در نوروز مثالهای فراوان دارد. مثلا در ساری دختران در پایان دوازدهه نوروزی هفت بار از روی نزدیکترین جویبار نزدیک به خانه شان می پریده اند تا بخت شان باز شود و شوهر کنند و بچه بیاورند. این که این مراسم هنوز هم هست یا کم و کمتر شده مهم نیست. مساله اصلی پیوند نوروز است با طبیعت زایا از یک سو و با جهان مینوی و فروهرها از سوی دیگر. این را آتش نمایندگی می کرده و آن را آب. در همان خجند که رود اسطوره ای سیحون از میانه شهر جاری است پیوندهای نوروز با آب بسیار عمیق است. و مردم در اساس جشن نوروز را در کنار آب و «سر آب» برگزار می کرده اند و می کنند. آب اساس حیات است. و زایش نماد تداوم آدمی. و این دو در صورتهای مختلف در نوروزگان جلوه می فروشند. و این همان است که ما در جستجوی آن بودیم. جستجو کنید باز هم نشانه های دیگر می یابید. اما برای این اشاره همین کفایت است.

----------
این یادداشت به خواستاری بهروز صمدبیگی نوشته شد و به او و دوستان در جامعه روزنامه نگاران تقدیم می شود.
----------

اگر خواستید در این باب بیشتر بخوانید:
نوروز در فرهنگ شیعه، مقاله عالی رسول جعفریان در نامه مفید، شماره نهم، بهار 1376
نوروز در فرهنگ کردی، نوشته مهرداد رامیدی نیا، چیستا، شماره 268، فروردین 1389
نوروز در قبادیان، رحیم مسلمانیان قبادیانی، بخارا، شماره 17، فروردین 1380
سنن نوروزی در خجند، نوشته عبدالله جان میربابا، کیهان فرهنگی، شماره 150، اسفند 1377
نوروز، مجموعه مقالات از جمله دو مقاله استادان زرین کوب و جاوید، به کوشش علی دهباشی، نشر افکار، 1389
نوروز در کشکرود، از استاد فقید رحمان رجبی، که خود در سفر سال پیش به من هدیه کرد. چاپ تهران، 1384
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست