title جایزه کتاب سال و تدبیرهای زمین مانده

جایزه کتاب سال با همه مشکلاتی که داشته و دارد و ملاحظاتی که در دادن جوایز و برجسته ساختن کتابها و نادیده گرفتن کتابهایی دیگر دارد، یک اتفاق مهم در حوزه کتاب در ایران است. فهرست کتابهای برنده حاوی شماری از گنجینه های تحقیقی و تالیفی فارسی است. از جمله کتاب گرانقدر فهرست ترجمه های فارسی (شماره ۱ در فهرست برگزیدگان: فهرست کتابهای فارسی شده چاپی) که کاری کم شناخته اما بسیار پراهمیت است و با زحمت بسیار تولید شده است.

آقای رئیس جمهور در مراسم اعلام جوایز گفته است «بی‌تردید کتاب می‌تواند یکی از شاخص‌های رشد جامعه در بخش‌های فرهنگ، سیاست، اقتصاد و سایر بخش‌ها باشد.» این حرف کاملا درست است. اما نکته اینجا ست که تا کنون روش خاصی برای این کار تدوین نشده است. کتاب شاخص رشد است. اما این شاخص را چطور باید اندازه گیری کرد؟ فعالیتهای خانه کتاب مثلا زمینه را برای اندازه گیری می تواند آماده کند. در برخی موارد هم کارکرد دارد. اما این فعالیتها از جمله ابتدایی ترین آنها که فهرست کتابهای نشرشده در هر ماه باشد خود نیازمند بازنگری و دقت یافتن است تا بتواند در کار شاخص سازی واقعا موثر باشد. برخی از مشکلات کار را در یادداشتی که در همین راهک نوشته ام یاد کرده ام (هر “چاپ اول”ی چاپ اول نیست). اما اکنون جا دارد از کارشناسان و کتابداران و مسئولان خانه کتاب بخواهیم در کار اندازه گیری صرف وقت و همت کنند و کارآگهان کتاب را گردآورند. من شخصا فکر می کنم روشهای کتابسنجی که امروزه به صورت محدودی در ایران به کار می رود می تواند در سطح اندازه گیری پیوند کتاب و رشد اجتماعی هم گسترش داده شود. اگر عمری بود یادداشت جداگانه ای در این زمینه منتشر خواهم کرد. ولی مهم این است که چه از راه گسترش روشهای معمول و چه با ابتکار روشهای تازه و نیز با کمک از دانش جهانی، کتاب را بتوان چونان معیاری برای اندازه گیری رشد به کار گرفت.

اما آنچه از وضع خود کتاب روشن است این است که «حال کتاب و طبع آن چندان خوش نیست و اگر حال کتاب خوش نباشد به معنای آن است که در مسیر رشد و تعالی جامعه با مشکل مواجه هستیم.» این اعتراف هم معنای مدیریتی و اجرایی اش این است که باید برای حل این “مشکل” برنامه ریزی کرد. صرف توصیف مشکل کافی نیست. بنابرین می شود پیشنهاد کرد که در کنار مراسم جایزه کتاب سال یک گروه تحقیق هم وجود داشته باشد تا نبض خود کتاب را بگیرد و گزارش کند. گزارش کند که کتاب در مقام یک صنعت با چه مشکلاتی روبرو بوده در آن سال و چه تهمیداتی برای رفع آن اندیشیده شده است. گرفتن نبض کتاب هم البته باز خود نوعی کتابسنجی است. این هم از کارهایی است که می تواند محل بحث و گسترش و شیوه شناسی باشد.

نکته دیگری که آقای روحانی در این مراسم گفته است مساله رقابت است. «باید کاری کنیم که کتاب در صحنه رقابت قرار گیرد. معمولاً هر چیزی که در مسیر رقابت قرار نمی‌گیرد دچار مشکل می‌شود و البته صحنه رقابت فقط به داخل کشور محدود نیست و در سطح منطقه و جهان هم مطرح است.» برای من روشن نیست که منظور از این رقابت دقیقا چیست و لابد مسئولان امر در رفع ابهام خواهند کوشید. اما رقابت برای کتاب دست کم در حوزه ارائه به مخاطبان امری روشن است. امروز میلیونها ایرانی و فارسی زبان در سراسر دنیا پراکنده اند اما به زحمت می توانند به کتابی که نیاز دارند دسترسی پیدا کنند. شاید آقای رئیس جمهور و مشاوران ایشان فکری باید برای کتابفروشی های فارسی در دست کم چند پایتخت مهم غربی کنند تا خرید و سفارش کتاب آسانتر شود. لازم هم نیست که این کتابفروشی ها دولتی باشد. اما دولت می تواند تسهیلاتی برای اتحادیه ناشران فراهم کند که آنها بتوانند کتابهای خود را به فارسی زبانان بیرون از ایران هم ارائه کنند. این موضوع در رونق مالی نشر هم موثر خواهد افتاد.

آقای روحانی در باره ترجمه هم اشاره ای کرده است. از این اشاره باید استفاده کرد و گفت در کنار آن عنصر رقابت یک عنصر نظارت هم مهم است که مطرح شود تا هر دوغ و دوشابی به اسم ترجمه به دست خلق الله داده نشود. ابوالحسن نجفی مترجم نامدار که تازگی جهان را ترک گفت با این پیام رفت که ترجمه های بد و ناموزون فاجعه ای برای اندیشه ما رقم زده است. جایزه کتاب سال باید فکری هم برای این موضوع داشته باشد. و چه بسا گروهی که وضع ترجمه در ایران را هر ساله اندازه گیری و گزارش کند و رشد و بهبود ترجمه و سلامت آن را ترویج کند.

در حوزه تالیف هم حرف آقای روحانی شنیدنی است: «در کتاب باید حرف و اندیشه نو وجود داشته باشد اگرچه امروز به برکت فضای مجازی تتبع آسان شده اما تالیف به معنای واقعی کلمه و سخن نو و تولید به معنای واقعی کلمه دشوار است. اگر می‌خواهیم اندیشه و سخن در همه علوم افزایش یابد باید فضا را بازتر و آزادتر کنیم و نقاد باید برای آینده زندگی خودش نگرانی نداشته باشد. در جامعه اسلامی هرکس که نظری دارد باید بتواند نظر خود را به خوبی بیان کند. باید فضای دانشگاه‌ها، پژوهشگاه‌ها و حوزه نشر، طبع و نویسندگی را بازتر و آزادتر کنیم.»

اینجا هم مسائل مختلفی جای بحث دارد. روشن است که تالیف دشوار است اما یک دلیل دشواری تالیف این است که حمایت مالی از دانشوران جدی وجود ندارد. باید این حمایت ها را هم “آزاد” کرد. باید از دادن رانت به مولفانی که کار تالیف را یا بلد نیستند یا جدی نمی گیرند یا کارشان حرام کردن حمایت است خودداری کرد و کار پژوهشکده هایی را که کتابهای کیلویی تدوین و چاپ می کنند متوقف کرد و در عوض حمایت های مالی را در شکل های رقابتی عرضه کرد و از مولفان و محققانی که دارای ایده های نو هستند خواست پیشنهادهای خود را ارائه کنند و به بهترین آنها کمک کرد تا ایده های خود را تحقیق و تالیف کنند. بعلاوه، وضع فاجعه بار تالیف در دانشگاهها را هم باید بی تعارف و ملاحظه کاری بررسی کرد و زیر ذره بین قرار داد (مثل این ذره بین: پدیده پرولتاریای دانشگاهی). و نیز ضرورت است که با تصحیح قوانین ارتقای دانشگاهی وضع تولید علم به معنای “علم انباری” را متوقف کرد. کتابی که تحقیق شود و خوانده نشود و تاثیر نگذارد و انبار شود و بعد هم به مقوا تبدیل شود و فقط در آمارسازی به کار آید هیچ دردی را دوا نخواهد کرد. پس کارگروه دیگری هم لازم است که وضع تالیف و تحقیق در دانشگاهها و پژوهشکده ها و موسساتی را که از پول دولت صرف کتاب می کنند گزارش کند. در کشوری که دولت تقریبا همه کاره است نمی توان در موضوع کتاب رسیدگی به موسسات دولتی را فراموش کرد. سهمی از این نابسامانی قطعا از خود دولت است و حتما می تواند با اصلاح روشها و تخصیص بودجه و بخشنامه ها و قوانین در به سامان کردن وضع قدم بردارد.

از جمله کارهای اساسی دولت نقشی است که در ساختار آموزشی دارد. در یک کلام باید گفت تشویق اصلا و ابدا کافی نیست! ساختار باید اصلاح شود. پس وقتی ایشان می گوید: «باید دانش‌آموزان را به خواندن کتاب و امانت‌گرفتن کتاب که از گذشته مرسوم بوده تشویق کنیم» سخن دقیقی نیست. تشویق باید در ساختار آموزش و کلاس و درس و یادگیری چیده و دیده شده باشد. یادم می آید که دولتهای پیشین می گفتند معلمان را باید تشویق کرد تحقیق کنند. روشن است که این سخن هیچ معنایی ندارد مگر اینکه در ساعات تدریس معلمان به صورت ساختاری زمانی برای تحقیق درنظر گرفته شود و در همان ساختار هم روشن باشد که این تحقیق چگونه باید انجام شود و چگونه باید ارزیابی شود و نتیجه آن در کار تعلیم و معلم چه خواهد بود. عین همین نکته در مورد دانش آموزان صادق است. اگر ساختار درس طوری باشد که هرگز دانش آموز نیازمند مراجعه به کتابخانه نباشد هزار تشویق هم او را به سوی کتابخانه نخواهد برد. این کار هم با اضافه کردن چند خط و درس به کتابهای درسی ممکن نیست! نیازمند کارشناسی همه جانبه است و نباید به کارمندان اداره تالیف کتابهای درسی وانهاده شود.

این یادداشت قرار بود چند کامنت بر بخشی از صحبت های آقای رئیس جمهور باشد. تا فهرست کتابهای برتر در جایزه امسال پس از آن بیاید. کمی طولانی شد ولی البته هنوز حرف بسیار است. اما یک حرف هم شنیده شود خوب است!

اسامی برگزیدگان نهایی جایزه کتاب سال در گروه‌های مختلف، به نقل از خبرگزاری کتاب را ذیلا می آورم اما این را نمی توان ناگفته گذاشت که این فهرست ها تنها برای متخصصان مفید است. شاید بهتر باشد روش معرفی کتابهای برنده هم اصلاح شود و هر کتاب با چکیده ای از اهمیت اش و دلایل داوران برای برگزیده شدن اش همراه باشد. این معرفی جامعتری خواهد بود. (برای دیدن فهرست برگزیدگان به لینک زیر مراجعه کنید)

*این یادداشت بعد از مراسم کتاب سال ۱۳۹۴ نوشته شد و در راهنمای کتاب منتشر شده است.

title ما همان ایم که به یاد می آوریم؛ فروغ و ما و انقلاب ما

من به این حکمت قدیمی، که دکتر شریعتی در دوره‌ی ما زنده کرد، قائل ام که روشنفکران و اصحاب کلام در دنیای امروز همان مقام پیامبران باستانی را دارند. کارشان بعثت عقول است و عاطفه‌ها. روشنفکر، یا هر اسمی که به اصحاب کلام بدهید، نه از اسم که از نقش‌اش شناخته می‌شود: قادر است در اذهان نفوذ کند، خردها را برآشوبد، عواطف را به غلیان آرد، و ما را گامی فراپیش برد.

در این «یاد»داشت کوتاه می‌خواهم به چند سؤال ساده پاسخ دهم که محور همه‌ی آن‌ها «یاد» است. بحث اصلی من بر این پایه است که، ما تا وقتی چیزی را به یاد می‌آوریم با آن ارتباط داریم. پس سؤال اصلی من برای درک مسئله‌ی بعثت عقول و عواطف در مورد فروغ این است: فروغ ما را یاد چیزی می‌اندازد. شعرش و زندگی‌اش اسباب تذکری است به چیزی که ما دوست داریم. یاد خوش است. یاد مشترک است. او ما را به یاد چه می‌اندازد؟ شعر و زندگی اش «یاد»آور چیست؟ او از چه یاد می‌کند که این قدر شیرین و خودی و درونی است؟

طبعاً سؤال بعدی که مستقیم یا غیرمستقیم به آن توجه دارم این است که، از فروغ چه می‌توان در ادب سخن و نفوذ در مخاطب آموخت؟ یعنی روش فروغ در بیان شعر و زندگی آیا منحصر به فرد است یا می‌تواند تکرار شود تا ما هم با الهام از او سخنی مؤثر در مخاطب و برانگیزاننده توانیم گفت؟

زندگی پیچیده در یادها
نخست ببینیم یاد چیست. از مثال‌های ملموس شروع کنم: موزه یاد است. آرشیوها یاد است. عکس یاد است. قلم و کلاه و لباس به‌جامانده از عزیزی که سفر رفته یا از جهان رفته یاد است. وقتی دقیق نگاه کنی می‌بینی، ما زندگی خود را در یادها می‌پیچیم. عطر یاد است. غذا یاد است. سفره و صنایع دستی یاد است. زعفران یاد است. هویت ما در یاد است در یاد کردن است از یادهای معینی است. آن‌چه از یاد ما نمی‌رود هویت ما است. یاد آنی است که تکرارش می‌کنیم، به دلخواه. سازی است که می‌نوازیم. زبانی است که بر آن تسلط یافته‌ایم. مهارتی است که با تکرار از ما شده است. جهان ما را ساخته است یا جهان ما را وسیع‌تر ساخته است.

آموزش و تربیت و مدرسه به ما می‌گوید چه‌چیز را یاد بگیریم، به یاد بسپاریم. از مدرسه هرچه به یاد سپرده‌ایم آموزش ما ست. چیزی است که از آموزش برای ما باقی مانده است. از سفر چه به یادمان مانده است؟ همان نتیجه و لذت سفر است. از استادمان چه به یاد داریم؟ سهم ما از شاگردی او است. از دوست‌مان، از پدرمان، از مادرمان، از شهرمان، از وطن‌مان.

همه تلاش می‌کنند ما چیزی را به یاد بیاوریم، یا از یاد نبریم، فراموش نکنیم. فراموشی مرگ است. زندگی یعنی نبرد یادها. انقلاب اسلامی تمام جنگ یادها است، جنگی بر سر این که چه را باید به یاد سپرد و چه را باید فراموش کرد و حتا از تاریخ زدود.

اما موسیقی ویگن ما را یاد چیزی می‌اندازد که نمی‌خواهیم ترک‌اش کنیم، فراموش‌اش کنیم. چرا این یاد شیرین است و دوست‌داشتنی؟ چه‌طور از نسلی به نسل دیگر حرکت می‌کند و منتقل می‌شود؟ سرود «ای ایران» چه دارد که این قدر زیبا است؟ ما را به یاد چه می‌اندازد؟ شعرش چه می‌گوید؟ موسیقی‌اش چه حسی را بیدار می‌کند؟ کدام یاد و یادها را زنده می‌دارد؟ آن‌چه نمی‌خواهیم فراموش کنیم، آن‌چه تلاش می‌کنیم ثبت و ضبط کنیم. زندگی نبرد ثبت کردن‌ها است. نبرد یاد و فراموشی است.

ما همان ایم که به «یاد» می‌آوریم. تکرار همان یاد است یا این‌همان یاد است. یادی است که نباید فراموش شود. تکرار رمز جاودانگی یاد است. رمز جاودانه شدن رسم‌ها و یادها و ارزش‌ها و آدم‌ها است. و شعر برای تکرار شدن نوشته می‌شود.

یاد و خاطره جمعی
برخی نویسندگان و اصحاب کلام عین خاطره‌ی جمعی اند. شاخص‌ترین آن‌ها حافظ است برای ما. قرآن است برای ما و دیگر مسلمانان. فیلم سیاه و سفید است برای همه‌ی جهانیان. عکس‌های قدیمی همه‌جا شیرین است. محله‌های قدیمی، بناهای هزارساله‌ی سرزمین‌هایی که به تاریخ آن دل‌بسته ایم. آن‌ها ادامه‌ی مای اند. یا ما ادامه‌ی آن‎های ایم. آن‌ها صورتی از ما هستند، صورتی کهن و غنی که می‌توان به آن تکیه کرد، از خود کرد، از آن‎ها بود. در خود آن‎ها و خودی آن‎ها شریک شد. این ما هستیم.

ما فروغ را دوست داریم. ما خود را با او تعریف می‌کنیم. مثل او عاشق می‌شویم. مثل او انتخاب می‌کنیم. تجربه‌های دشوار و انتخاب‌های زلزله‌مانند می‌کنیم، انتخاب‌هایی که ما را چهره‌ی دیگری می‌بخشد، از ما آدم دیگری می‌سازد. دوباره متولد می‌شویم. اسیر ایم. پشت دیوار ایم. عصیان می‌کنیم. تولدی دیگر پیدا می‌کنیم.

از سوی دیگر نگاه کنیم: فروغ کدام خاطره‌ی جمعی را نمایندگی می‌کند که این همه اعتبار ایجاد کرده است؟ سهراب سپهری کدام خاطره‌ی جمعی را نمایندگی می‌کند که دیوان‌اش مثل ورق زر خریده می‌شود و ده‌ها ناشر آن را منتشر می‌کنند؟ انگیزش فروغ ناشی از خودانگیختگی او است. کسی که خودانگیخته نیست گرمایی ندارد که دیگران را دعوت کند و بعثتی را موجب شود. انگیزش مهم‌ترین عامل آموختن است. ما از فروغ چه می‌آموزیم؟

برخی کنار حافظ می‌مانند تا خاطره شوند، تا در خاطره‌ی جمعی شریک شوند. برخی کنار قرآن و شاهنامه می‌ایستند. برخی داستان محله‌ها و شهرهای قدیمی را می‌نویسند تا در یاد همشهریان‌شان جاودان شوند. برخی دل‌بسته‌ی تاریخ اند، تاریخ سینما، تاریخ ادبیات، تاریخ زبان‌های خاموش. برخی یادهای زنده را دوست می‌دارند. برخی یادهای مرده را زنده می‌کنند. در تاریخ چیزی نمی‌میرد، از یاد می‌رود، و دوباره به یاد می‌آید.

حکومت‌ها و دولت‌ها می‌توانند تلاش کنند چیزهایی را از یاد ببریم، یا چیزهایی را از صبح تا شام در گوش و چشم ما وارد کنند. مقاومت در برابر یادهای اجباری و سازمان‌دهی‌شده مقاومت مهمی است. یاد چیزی طبیعی است. باید دوست داشته باشی چیزی را تا به یاد بیاوری. آدمی اگر هیچ عشقی نداشته باشد حافظه‌اش را از دست می‌دهد، از دست داده است. فقط عشق می‌تواند در حفظ یادها کمک کند. برای همین تحمیل تبلیغاتی مگسی بیش نیست که زحمت ما می‌دارد و بس.

فروغ کنار کدام یاد ایستاد؟ به کدام خاطره‌ی جمعی ما پیوست که جاودانه شد؟ چه عشقی داشت که عشق عمومی شد؟ مهم‌ترین انگیزه برای مخاطب فروغ پیوستن به آن خاطره‌ی جمعی است که فروغ تصویر می‌کند و نماینده‌ی آن است. فروغ گنجی است که سهیم شدن در آن گنج غنای فردی و اعتبار جمعی می‌آورد. پیوستن به فروغ آن قدر معتبر است که منکران فروغ هم پس از یک دوره ناچار تجدیدنظر کردند و با تعبیر خاص خود – مثل این که شعر او از عرفان بهره‌مند است – به او پیوستند.

فروغ صورت مثالی ما
فروغ صورت مثالی ما است، از زن و مرد. زن‌ها یک جور او را می‌بینند، مردها یک جور. زمانی معشوق گمشده‌ی من بود. زمانی خواهرم بود. زمانی رهبرم بود. حالا تاریخ من است. هویت من است. مرا زندگی کرده است. من او را زندگی کرده‌ام. در هم پیچیده‌ایم.

فروغ از آن معدود آدم‌هایی است که حرف‌های‌اش را می‌نیوشیدیم. دنبال هر جمله و گفته‌ی تازه‌ی او بودیم. در هرچه گفته بود رمزی بود، کشف تازه‌ای بود. فروغ به درون شهر ممنوع راه یافته بود، شهری که برای همه پشت دیوارهای بلند از چشم پنهان بود. او فتح کرد این شهر را. قهرمان ما شد، قهرمانی که افتخار هم نمی‌خواست. فروغ صدای صمیمیت ما مردمی بود که صدای خود را گم کرده بودیم. در او پیدا کردیم. صدای ما شد. مثال صمیمیت ما شد.

می‌خواستیم برویم تا ته دنیا. او با ما بود. راهنمای ما بود. او تعبیر تازه و دل‌نشین دنیای جدید بود، دنیایی که پای‌اش در همان دنیای سنت بود و نبود. فروغ چیزی از ما را تحقیر نمی‌کرد، وقتی همه داشتند همه‌چیز ما را تحقیر می‌کردند. فروغ ممکن بودن انسان مدرن ایرانی را نشان داد. این مهم‌ترین میراث او است.

ما فروغ را دوست داریم چون او ما را دوست داشت. از ما بیگانه نبود. از ما فاصله نمی‌گرفت. در برج عاج ننشسته بود. خواهر ما بود. دوست ما بود. صورت مثالی معشوقه‌های ما بود. و ما هر زنی را بعد از فروغ با او سنجیدیم. در صمیمیت و جسارت و دانایی و عشق. آیه‌ی تاریکی بودیم که او ما را با خود به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی می‌برد. وقتی از «آن روزها که رفتند» حرف می‌زد، همه‌ی آن تصویرهای مشترکی را بیان می‌کرد که ما فکر می‌کردیم از دست داده‌ایم.

فروغ شاعر آن روزهای است، روزهایی که یادهای کودکی‌مان را ساخته است، روزهایی که بلوغ و جوانی‌مان را، روزهایی که حزن و اندوه عشق و هجران را، ناسازگاری را، غلبه بر تردید را، و انتخاب راه رفتن را.

گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌ها
فروغ و شریعتی نمونه‌های شاخصی از روشنفکران ما هستند که درجه‌ی بالایی از خودانگیختگی و انگیزانندگی داشتند. این از کجا می‌آمد؟ آن‌ها موفق شده بودند خاطره‌ی جمعی را بر انگیزانند. در کنار کدام خاطره ایستاده بودند؟ شریعتی بر خاطره‌ی مذهبی تکیه می‌کرد. کنار محمد و علی و حسین می‌ایستاد، کنار زینب و فاطمه، کنار ابوذر و سلمان. فروغ اما از کجای خاطره‌ی جمعی ما می‌آمد؟ به کدام خاطره‌ی جمعی پیوسته بود؟ دروازه‌ی کدام باغ از یادمان‌های ما را گشاده بود؟ چرا مسحور او شدیم و چرا مسحور او ماندیم؟

او در باغ خاطره‌های ما محزون گردش می‌کرد. حزن فروغ راهی به سوی ناکجایی باز می‌کرد که باید به سمت آن می‌رفتیم. این راه آینده بود. راه جدا شدن و کندن از وضع حاضر بود. این رفتن، این گریز، تم اصلی شعرهای اسیر و دیوار است: «راهی به جز گریز برای‌ام نمانده بود». حزن آن زنی است که نمی‌داند فرزندش را انتخاب کند یا آزادی‌اش را. و با همه‌ی اندوهی که جدایی برای او می‌آفریند، آزادی را بر می‌گزیند. این حزن جدایی از سنتی است که اسیر می‌کند و رفتن به سوی افق‌های جدیدی که آزادی و رهایی می‌بخشد:

عاقبت یک روز
می‌گریزم از فسون دیده‌ی تردید
می‌تراوم همچو عطری از گل رنگین رؤیاها
می‌خزم در موج گیسوی نسیم شب
می‌روم تا ساحل خورشید

فروغ دردی صمیمانه داشت. این برای ما آشنا بود، آشنا ست. یک فصل مشترک اساسی میان فروغ و شریعتی همین دردمندی بود، و تنهایی. این هردو را با درد می‌شناسیم. این هردو را با تنهایی بزرگ می‌شناسیم:

اکنون زنی تنها است
اکنون زنی تنها است

بارور ز میل
بارور ز درد

دردی در جان ما بود که شریعتی آن را توفانی بیان می‌کرد و فروغ آن را همچون گردشی حزن‌آلود زمزمه می‌کرد.

از رنجی که می‌بریم
چه‌چیزی در آن دوره این همه درد و رنج و تنهایی به جان ما ریخته بود؟ این رنج زوال نبود؟ این رنجی که میان ما و آن‌ها مشترک بود:

آن‌چنان آلوده است
عشق غمناک‌ام با بیم زوال
که همه زندگی‌ام می‌لرزد

و رنج آگاهی به این زوال: «چشم می‌گشاید بر / برهوت آگاهی.» «در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی است.» و خدایی که آیه‌های‌اش «آیه‌هایی همه سیاه بود، سیاه»، و رسولان‌اش «سرشکسته». شعر او بیان آن ناامیدی همه‌گیر بود که همه را از پا در آورده بود: «من به نومیدی خود معتاد ام.»

باید به سوی نامعلوم می‌رفتیم، با باد رفتیم، باد بی‌سامان: «پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تو است» / «باد ما را با خود خواهد برد» / «ما بر زمینی هرزه روییدیم».

شعر فروغ شعر عشقی بی‌سرانجام است:

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
باد بی‌سامان

شعر فروغ میراث خود را به ترانه‌های دهه‌ی پنجاه بخشید. این ترانه‌ها پر است از عشق نفرینی و رفتن و همیشه رفتن و کوچه‌های بن‌بست. این حس مشترک بود. بُعدی از آن حتا جهانی بود، حاصل جنبش‌های دهه‌ی شصت در اروپا و فضای سرکوب و جنگ سرد بعد از جنگ ویران‌گر جهانی. سپهری، شاعر عارف دوره، هم تنها ست و می‌خواهد ما را دعوت کند تا بگوید «چه اندازه تنهایی من بزرگ است». بُعد دیگرش اما ناشی از خودشناسی تازه‌ای بود که پیدا شده بود. پیامد ناگزیر فردیت فرهیخته بود، فردیتی که درس‌های هندسه‌اش را دوست داشت ولو با این دوستاری در کلاس تنها مانده باشد. وقتی کسی تنها می‌شود، تنهایی‌اش چگونه پر خواهد شد؟ تنهایی با یاد پر می‌شود. و شعر فروغ سرشار از یادها است.

درد تولد و نوزایی
برای من ممکن نیست که همه‌ی جوانب مسئله‌ی یاد را در شعر فروغ این‌جا بحث کنم. این‌ها همه تذکر و اشاره است. سخن اصلی در بحث از جزئیات است و نیاز به تفصیل دارد اما می‌توان خلاصه کرد و گفت: فروغ زبان دردهای ما از مدرنیته است، زبان سرگیجه‌های ما، نگرانی از این که ذهن باغچه دارد از خاطرات سبز تهی می‌شود، آن سبزی و سرشاری و اطمینانی که در جهان پس پشت گذاشته مانده بود. اما در روزگاری که خورشید مرده بود، فروغ با کدام سرمایه از «تولدی دیگر» حرف می‌زند؟ او چه پیدا کرده است که این قدر مطمئن است؟

میان این همه از دست رفتن‌ها، او با به دست آوردن چه‌چیزی دل‌خوش است؟ آیا او شاعر شکست‌ها و از دست دادن‌های ما ست؟ اخوانی دیگر است که سویه‌ی اجتماعی شکست را روایت می‌کند؟ چرا فروغ این همه نومید است و بر سر ایمان خود می‌لرزد؟ چرا تمام شعرش از اضطراب و تهی شدن و آگهی مرگ و خاک هرزه پر است؟ و چرا ما با او خوش ایم و به این روایت ناخوش دل سپرده‌ایم؟

این قدرت زبان و بیان فروغ از کجا می‌آید؟ اگر فردا مفهوم گنگ و گم‌شده‌ای داشت و ما بی‌آینده شده بودیم، چه داشتیم جز آن روزهای قدیم که رفته بودند و یادشان مانده بود؟ و همین‌ها بود که مایه‌ی «اندیشه بازگشت» را می‌ساخت، و شکل می‌داد انقلابی را که هدف‌اش بازگشت بود، انقلابی که نفی مدرنیته بود و بیان ناکامی مدرنیته‌ای که سهم ما شده بود: استعمار و کودتا و دست‌نشاندگی.

سهم ما از مدرنیته سهم ناقصی بود. این درد همچنان ادامه دارد. همین فروغ را زیبا و گویای حال ما می‌کند. و همین به روشنفکر می‌گوید که مسئله‌ی اصلی در انگیختگی تذکر به این دردها ست و یافتن راه نجات و راه کمال و راه تصحیح خطاها. ما بازگشتیم. می‌خواستیم که بازگردیم. آینده ما را می‌ترساند. بی‌آینده شدیم. خود را بی‌آینده کردیم. اما فروغ انگار می‌دانست که بازگشت بی‌معنا است، گرچه خودش مبلغ بازگشت بود:

تکیه دادم به سینه‌ی دیوار
گفتم آهسته «این تویی کامی؟»
لیک دیدم از آن گذشته‌ی تلخ
هیچ باقی نمانده جز نامی

برخی تصویرهای فروغ مثل تصویرهای همین شعر که «بازگشت» نام دارد، بوف کور را به یاد می‌آورد. این رمانتیسیسم ناگزیری که وطن را ویرانه می‌بیند، و گذشته‌ای که در آن هیچ نیست جز نامی. باید کَند و به سوی افق‌های نامعلوم رفت. رمز جذابیت فروغ در این رفتن به سوی نامعلوم است، وقتی گذشته هیچ ندارد که حفظ‌ش کنی. تناقض شعر دوره این است که می‌داند پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر خستگی تاریخ است. بازگشت بی‌معنا است. ولی همزمان دریغ‌یادِ چیزی را دارد که از دست داده است، از دست می‌رود. اجاقی است که در آن اشیای بیهده می‌سوزد. فروغ پارادوکس ماندن و گریز است. مرگ و زادمان است. تاریکی و امید است.

فروغ نومیدانه امیدوار است. هنر فروغ در کلام شفابخش او است. در همدردی او با ما و همدلی او با ما است. جادوی کلام او در صمیمیت بی‌پایان و گسترش‌پذیر لحن و خطاب و حزن و شادی او است. در این است که او حرفی را که می‌زند زندگی می‌کند. او برای مردم حرف نمی‌زند. حرف خودش را با مردم می‌زند. انگیختگی از آن است که او درون ما حرف می‌زند. وارد صحن قلب و سینه‌ی ما می‌شود.

من آن شکوفه‌ی اندوه ام
کز شاخه‌های یاد تو می‌رویم

—————-

*این یادداشتی است که در هشتادسالگی فروغ برای مجله تابلو نوشته ام و فکر کردم بازخوانی اش در ۲۲ بهمن امسال از نوشتن «یاد»داشت تازه ای بهتر باشد. نسخه پی.دی.اف این یادداشت را در آکادمیا می یابید.

title آزادی اندیشه؛ پرمحتوا اما آماتوری

آزادی اندیشه
شماره سوم
دی ماه ۱۳۹۵

این شماره را می توانید به رایگان از این لینک دریافت کنید.

این مجله حاصل تلاش گروهی از روشنفکران و فعالان فرهنگی است که می خواهند تریبونی برای آرای نو در حوزه علوم انسانی و اجتماعی داشته باشند. در شورای تحریریه آن هم روشنفکران دینی و هم روشنفکران سکولار حضور دارند. مجله به سردبیری کاظم کردوانی منتشر می شود. نام اعضای تحریریه و مشاوران مجله را می توانید در صفحات آغازین لینک بالا ببینید.

مجله آزادی اندیشه از نظر محتوا خوب و پرمایه است. در این شماره مثلا مقاله ای که به سینمای ایران پرداخته متفاوت و ارزشمند است یا مقاله ای که در معرفی اندیشه ادموند برک نوشته شده کاری محققانه و مطالعه ای خواندنی است. گرچه مقاله ای هم هست که بعید است آن دو نفری که بنا به رسم مجله باید مقاله ای را بخوانند و تایید کنند اصولا توانسته باشند آن مقاله را یکبار از سر تا ته بخوانند! چرا که به نثری نوشته شده که قبلا در راهک آن را فارسی اختراعی نامیده بودیم.

آزادی اندیشه اما از نظر زیباشناسی و پردازش صفحات نیاز به تجدیدنظر اساسی دارد. تا از کهنگی و آماتوریسم حاکم بر ارائه مطالب بیرون آید و شیوه ارائه به اندازه محتوای مقالات حرفه ای باشد. در حال حاضر مثل یک روزنامه دیواری است که شاگردان زرنگ مدرسه منتشر می کنند اما نه فونت خوب و خوانا و زیبایی دارد نه صفحه آرایی متین و ساده و چشمنوازی. بعلاوه، خطاهای آشکاری هم دارد مثل استفاده از ردیف خط کج روی جلد (////////) یا در انتهای هر مطلب. خط کجی که نشانه روشن سلیقه کج است!

از نظر من، اگر به این موضوع رسیدگی شود مجله خواهد توانست مقالات بیشتری هم جلب کند چون نویسندگان می توانند با اطمینان یافتن از دقت و صحت مطالب و زیباشناسی مدرن مجله آن را با خیال راحت به دوستان خود معرفی کنند و طبعا به مقاله ای که در آن منتشر می کنند ببالند. مجله هنوز از این جهت نایکدست است و بازتاب اندیشه مدرن نیست. امیدوارم دوستان نگویند بحث مالی دست مان را بسته است. پول سلیقه نمی شود و آزادی اندیشه از نظر سلیقه نشر آن طراوتی را که انتظار می رود فاقد است و این به ضرر محتوای خوبی است که ارائه می کند.

یک نکته دیگر که باید در مجلاتی از این دست کاملا به آن پایبند بود مساله شیوه ارجاعات است. در حال حاضر هر مقاله از مجله به شیوه خاص نویسنده آن به مطالب ارجاع داده است. بنابرین یکدستی دیده نمی شود. گاهی عنوان کتابها به صورت ایتالیک آمده است و گاه نیامده. گاهی عنوان مقالات در “گیومه” انگلیسی آمده است و گاه نیامده. حتی گاهی ارجاعات در پایان نقطه دارد و گاه ندارد یا حتی دونقطه رایج برای ارجاع را هم نمی بینیم! شیوه خط و نحوه ثبت معادلها در متن هم نیازمند ویرایش فنی است. وضع ارجاع به منابع آنلاین و دارای لینک هم یکدست نیست. گاهی اشاره ای به منبعی آنلاین شده و لینک نیامده و حتی مشخصات کافی به دست داده نشده و گاهی لینک آمده بدون اینکه مشخصات آن داده شود. ظاهرا مسئولان مجله نمی دانند که مجله های پی.دی.افی به راحتی می توانند به هر منبع آنلاین که لازم باشد لینک فعال بدهند. به طور کلی مجله گویا ویراستار ندارد و مطالب ویرایش نمی شود. دست کم، ویرایش فنی برای هر کار انتشاراتی ضروری است.

اما اگر تا شماره بعدی آنچه آوردیم قابل رفع نباشد و زمان بطلبد، یک چیز هست که قطعا باید تصحیح یا حذف شود و آن بخش انگلیسی آخر مجله است که سرتاپا ایراد است و زبان اش لنگ می زند. این قابل قبول نیست که جمعی از دانشوران ایرانی خارج از ایران مجله منتشر کنند و زبان فرنگی شناسنامه و سرسخن مجله شان ایراد داشته باشد. هم در کاربرد ادات تعریف و هم در نگارش و هم در شناخت مخاطب یعنی در املا و دستور و انشا و معانی بیان! من برای اطمینان نظر یکی از اهل فن را هم جویا شدم که تخصص اش زبان انگلیسی است. نظر او چنین است: «این زبان ایراد دارد. نه ایراد در جزییات که قابل رفع باشد. ایراد کلی دارد و ایرادش هم این است که با ذهنیت ایرانی-فارسی نوشته شده. مبهم است و اغراق آمیز. با واژه ها و اصطلاحات بازی کرده که در فارسی خیلی رایج است. می خوانیم و چون به آن عادت داریم توی ذوق نمی زند. در انگلیسی اما خیلی توی ذوق می زند. به نظرم بهتر است این دوستان به پیشانی‌نوشت چند نشریه ی مشابه انگلیسی زبان نگاه کنند و بعد دوباره متن مناسبی بنویسند یا از یک copy-editor که راحت می شود در اینترنت یافت بخواهند در مقابل مبلغ کمی برایشان یک متن جذاب و مناسب بنویسد.»

امیدوارم دوستان ما که داوطلبانه و بدون بودجه و سازمان به این کار ارزشمند مشغول اند، بتوانند با توان و انرژی کافی و همه جانبه نگر به ارائه مجله ای ماندگار در شکل و محتوا بپردازند.

*این یادداشت برای ستون کتابگزاری در سایت راهک نوشته شده است

title کلیشه‌های آسیب‌رسان در دعوت به کتابخوانی

سایت دویچه وله گزارشی منتشر کرده با این تم اصلی که اگر کمتر در شبکه های اجتماعی بچرخید و وقت تان را برای کتابخوانی ذخیره کنید می توانید به صرف تقریبا یک ساعت و نیم در روز ۲۰۰ کتاب در سال بخوانید!

محاسبه دویچه وله که از یک کارآفرین چینی نقل شده اینطور است:

«هر کسی به طور میانگین در هر دقیقه می‌تواند ۲۰۰ تا ۴۰۰ کلمه بخواند. محتوای کتاب‌ها به طور میانگین ۵۰ هزار کلمه است. بنا بر این اگر سالانه ۲۰۰ کتاب بخوانید، یعنی در واقع ۱۰ میلیون کلمه خوانده‌اید. ۱۰ میلیون را که بر ۴۰۰ کلمه در دقیقه تقسیم کنیم، نتیجه به ما می‌گوید خواندن ۲۰۰ کتاب ۲۵ هزار دقیقه وقت می‌برد، یا به عبارتی ۴۱۷ ساعت.»

اگر این دست مطالب در روزنامه های زرد منتشر شود عیبی نیست چون در این مطبوعات صحت و دقت شرط نیست ولی در دویچه وله عیب است. باید از نویسنده یا گزارشگر این مطلب پرسید آیا خودش ۲۰۰ کتاب در سال می خواند؟

در آنچه دویچه وله نوشته نوعی ساده انگاری خطرناک وجود دارد که با نیت خیر انجام می شود ولی در هر صورت از آسیب آن چیزی کم نمی کند.

اولا محاسبه نادرست است و هرگز نمی توان در ۴۱۷ ساعت ۲۰۰ کتاب خواند! آدم ماشین نیست که بگوییم ۴۰۰ کلمه در دقیقه می خواند پس ۵۰ هزار کلمه را در یک ساعت و بیست و پنج دقیقه تمام خواهد کرد! بهترین خواننده آن کسی است که گاه چند صفحه می خواند و ساعتی تامل می کند یا کتاب را می بندد تا آنچه خوانده را مزمزه کند و هضم کند و با آن رابطه برقرار کند. و فردا دوباره تر و تازه و مشتاق در وقت کتابخوانی اش سراغ باقی صفحات برود. تا باز چند صفحه بخواند.

کتابخوانی مثل غذا خوردن است. پر خوردن معنا ندارد. این هم معنا ندارد که حساب کنیم آدم در هر دقیقه چند لقمه می خورد پس یک بشقاب غذا را که فلان قدر لقمه است در چند دقیقه تمام خواهد کرد چون حساب باطلی است و خلاف طبیعت و اگر به آن باور کردیم رهزنی است. هیچ کس وقت غذا را بر اساس تعداد لقمه هایش حساب نمی کند! غذای مساوی برای یک نفر ممکن است ده دقیقه طول بکشد و برای کسی دیگر نیم ساعت و بیشتر. ولی آنکه ده دقیقه ای غذا خورده است حتما سوء هاضمه پیدا خواهد کرد!

غذا خوردن پر کردن شکم نیست. لذت بردن از غذا ست. لذت بردن از فضا و سفره است. شریک شدن اش با دوستان است. آمیختن آن با شراب و موسیقی است. برای خود رسم و مراسم دارد. پیش غذا دارد. دسر دارد. برای غذا خوردن باید وقت داشت و وقت گذاشت. با حساب دقایق لازم برای فرودادن هر لقمه نمی شود ساعت صرف غذا تعیین کرد!

وانگهی هر کتابی را نمی شود ۴۰۰ کلمه در دقیقه خواند. حتی اگر رمان باشد. درک قصه و پیوند با آدمهای قصه و همراه شدن با آنها و شناخت نثر نویسنده و درک معانی آن انرژی می برد. و این نیازمند زمان است. رمان هم نباشد کار دشوارتر است. چون مفهومی و مساله ای مطرح می شود که مخاطب باید با آن ارتباط برقرار کند. یک صفحه و چند صفحه تندتر پیش می رود و یک صفحه ممکن است اصلا پیش نرود. یعضی چیزها آشنا ست و سریع با آن ارتباط می گیریم و بعضی چیزها ناآشنا ست و طول می کشد تا بفهمیم. خواندن خوب هرگز بر اساس تعداد کلمه در دقیقه نیست. بر اساس میزانی است که ما برای فهم کتاب با خود قرار کرده ایم یا حتی لذت بردن از کتاب. کسی که می خواهد نامه های فروغ فرخزاد را بخواند محال است آنها را در یک شب تمام کند و اصلا نباید چنین کند. هر کدام آنها پنجره ای به شناخت نویسنده باز می کند که باید با آن آشنا شد و از آن لذت برد و در آن تامل کرد. تندخوانی بدترین شیوه خواندن است!

اما گذشته از اینکه گزارشگر دویچه وله خوانندگان کتاب را مثل چارلی چاپلین در عصر جدید تصور کرده است، درک نادرستی از خواندن و ارزش خواندن را هم اساس قرار داده است. چه کسی گفته است ما فقط به کتاب خواندن نیاز داریم؟ چه کسی باور دارد که امروز بدون تکیه بر اینترنت می توانیم کار خواندن را پیش ببریم؟ خواندن امروز کاملا متکی به اینترنت است. کتاب یا مجله یا روزنامه ای که می خوانی اگر خودش آنلاین نباشد چیزی را برایت تعریف می کند که ممکن است کلمه ای از آن یا اصطلاحی یا پیشزمینه ای یا اشاره ای تاریخی در آن را ندانی و نیازمند وب باشی تا از طریق جستجو آن را پیدا کنی. در جستجو ممکن است به مقاله ای مفصل و جذاب برسی که نظرت را جلب کند و تو را به خواندن خود مشغول کند. چه کسی گفته است این خواندن نیست و آن هست؟

کتابخوانی خوب و لازم است ولی امروز کتابخوانی بدون وب خوانی و وبگردی کاری ناتمام است. عرصه خواندن آنقدر وسیع است که کتابهایی که ما در دسترس داریم جوابگوی سوالها و مساله های ما نیست. برخی چیزها در کتاب است و برخی چیزها روی وب پیدا می شود. و طبعا چون پهنه وب وسیع است این وسعت ما را درگیر می کند. و این ارزش آن است.

خواندن باید هدف و محور داشته باشد و حول مساله و مساله های معینی باشد که ما تعیین می کنیم و آنها را دنبال می کنیم. کسی که مساله محور زندگی کند نه از وب بی نیاز است و نه از کتاب و هر چه بخواند چه کتاب باشد یا مطلب آنلاین خوب است و لازم است. وب و کتاب دو رسانه متضاد نیستند که یکی وقت دیگری را بدزدد. دو رسانه مکمل اند. اگر کسی این نکته ساده را درنیافته باشد احتمالا کتابخوان نیست و اگر کسی کتابخوان نیست چطور می تواند منبر برود و به دیگران بگوید چطور بخوانند؟ بهترین کار در هر نوشتار صداقت نویسنده با خواننده است. و نشانه صداقت این است که ما آنچه را می نویسیم یا ترجمه می کنیم یا گزارش می کنیم تا توصیه کنیم خود ورانداز کرده باشیم و تجربه کرده باشیم. و گرنه دعوت مان به کتابخوانی صرفا کلیشه ای بر کلیشه ها می افزاید و به جای درمان درد خواهد افزود و سردرگمی و دوگانه سازی بیهوده ای را ادامه خواهد داد.

title آیا مردم در آتش سوزی پلاسکو مقصرند؟ – بگومگویی با محمدرضا نیکفر

محمدرضا نیکفر فلسفه دان و مدرس شناخته فلسفه سیاسی و سردبیر یک رسانه است و از نظر تعلقات فکری به جریان چپ دلبسته است. یادداشتی در این روزها به مناسبت آتش سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو منتشر کرده است که آماج اصلی اش نشان دادن سهم مردم در این حادثه است. من با چند گزاره از یادداشت او موافق ام ولی با بسیاری از آنچه او نوشته و حکم کرده مخالف ام. در این یادداشت مروری می کنم بر آنچه نیکفر نوشته است تا نشان دهم چرا نمی توان مردم را مقصر کرد و چرا این شیوه از تحلیل راهی به دهی نیست و گرهی باز نمی کند.

نیکفر تصور می کند آنچه می نویسد خلاف جریان است. در همان بند اول می گوید: «این یک یادداشتِ خلاف جریان است، از جمله خلاف جریان فکری اصلی در میان نیروهای مخالف و منتقد. هدف این است که نشان داده شود وقتی بر خلاف کلیشه‌های رایج به اطرافمان نگاه کنیم، می‌توانیم چیزهای بیشتری را ببینیم. یک زاویه ثابت تنها بخش ثابتی از واقعیت را منعکس می‌کند، و بخشی از حقیقت ممکن است فریبنده‌ باشد و ما را از تمامیت غافل سازد.»

این می تواند گزاره درستی باشد که اگر از زاویه ثابتی بنگریم بخش ثابتی از واقعیت را می بینیم. من البته تردید دارم. چون نگرنده مداوما در حال تغییر است و زاویه دیدش چه بسا ناخواسته تغییر کند. در واقع نگرنده نمی تواند ثابت باشد. ممکن است حالش بد باشد. ممکن است در کارش گرفتاری داشته باشد. ممکن است روز خوبی داشته و از همان زاویه ثابت اش امروز طور دیگری نگاه می کند. کشف می کند. یا به ملال دچار است و اصلا چیزی نمی بیند و حالش از هر چه ثابت و متغیر است به هم می خورد. ولی فرض می کنیم گزاره نیکفر با همه ابهامی که دارد درست است. او به ما وعده می دهد که دارد خلاف جریان و مخالف کلیشه حرکت می کند. آیا اینطور است؟ به نظر من متهم داشتن مردم یک جریان قدیمی در فکر روشنفکران معاصر است و چیز تازه ای نیست. نقد مردم نه مفید است نه به این شیوه که انجام شده و می شود کافی است و به جایی می رسد.

مشکل این شیوه در بند بعدی خود را بخوبی نشان می دهد. عکسی از مردم تماشاچی را می بینیم که با این یادداشت همراه است: «آیا این مردم فقط تماشاچی و منفعل‌اند؟ در قبال فاجعه‌هایی چون پلاسکو مردم خود چه مسئولیتی دارند؟»

دقیقا روشن نیست ربط این مردم با پلاسکو چیست. آیا آنها تماشاگرند؟ به سفارت آلمان می رفته اند؟ در خیابان منوچهری کاری داشته اند؟ یا نه صاحب ملک اند. در پلاسکو سالها کار کرده اند. مشتری اند. چکی در جیب دارند که باید تحویل دهند. سفارشی داشته اند که باید تحویل بگیرند. بنابرین چطور می شود از جمعیت اتفاقی مردم با نقش های مختلف یک سوال کرد: شما در فاجعه پلاسکو چه
مسئولیتی دارید؟

می دانیم که وقتی از مسئولیت حرف می زنیم از یک امر عینی در قبال وظایف معین و نقش معین حرف می زنیم. اگر این مردم در پلاسکو نقشی نداشته باشند چطور از آنها می شود مسئولیت و پاسخگویی انتظار داشت؟ می دانیم که اگر سنگی به شیشه ای بخورد و آن را بشکند می شود از بچه هایی که بازی می کردند پرسید کی شیشه را شکست اما نمی شود از مردی که نان خریده دارد رد می شود یا زنی که با بچه اش از مدرسه بر می گردد پرسید: مسئولیت شما در شکستن این شیشه چیست؟ مسئولیت امری فردی و مشخص است. نمی توان آن را به جمع بی نام و نشان و نامشخص ارتباط داد. وانگهی این یک پدیده شناخته شده است که اگر فرد با یک حادثه روبرو شود معمولا دست به کنش می زند. اما وقتی همان فرد در جمعیت و گروه بود و حادثه ای اتفاق می افتد کناره می ایستد. امری که خود نشانگر آن است که جمعیت اتفاقی و نامشخص با مسئولیت سر و کار ندارد.

نیکفر ادامه می دهد: «از مورد ملموس فروریزی ساختمان پلاسکو آغاز کنیم. پس از این فاجعه گرایش عمومی بر این قرار گرفته که شهرداری، شورای شهر تهران، وزارت کشور و این یا آن مسئول دولتی مقصر شناخته شود. اما مسئولان آتش‌نشانی و شورای شهر تهران می‌گویند که بارها به کاسبان مستقر در ساختمان پلاسکو و مدیریت این ساختمان در باره ایمن نبودن آن تذکر داده‌اند. در این غوغای همراه با تأثر و سوگواری کسی به این یادآوری‌ها توجه ندارد. بایستی مقصر پیدا شود و مقصر همواره در آن کانونی نشسته که دایره قدرت مرکزی است، دولت در مفهوم وسیع آن.»

نیکفر تا همین جا با کمک تحریفی در صحنه اوضاع را ترسیم می کند. یعنی گرایش عمومی تقریبا یادی از شورای شهر یا وزارت کشور نکرده است. مسئولان شهرداری هم تذکر داده اند ولی در باره تذکرشان بحث های بسیاری وجود دارد. ولی درست است که مقصر در دایره قدرت مرکزی است. دولت است. چون صاحب برنامه و قدرت و تیم کارشناسی و بازرسی است و مجری قانون کشور است. و این طبیعی است که برایش مسئولیت می آورد.

«ممکن است گفته شود: مسئولان می‌بایست با قدرت عمل کرده و به کاسبان پلاسکو رعایت اصول امنیتی را تحمیل می‌کردند. در ایران اما دو-سه پلاسکو وجود ندارد، ایران پر از پلاسکو است، چنانکه کل محیط زیست ایرانی را می‌توان چونان یک پلاسکو در نظر گرفت.»

در اینجا نیکفر ایران را پر از پلاسکو می بیند. استعاره بدی نیست. محیط زیست هم پلاسکو است. اما از نظر منطقی قیاس و مثال جای استدلال را نمی گیرد. محیط زیست پلاسکو نیست چون امری بسیط و منتشر است و پلاسکو ساختمانی مشخص که صدها قاعده حقوقی و مهندسی و مدیریت شهری بر آن حاکم است. پلاسکو بیشتر شبیه پارک است تا محیط زیست. بعلاوه، مفهوم “قدرت” و تحمیل اصول ایمنی قابل بحث است. بخصوص وقتی به ادامه سخن می رسد: «آیا دولت باید در همه جا با قدرت عمل کند؟ یعنی قدرتش را از این که هست بیشتر کند؟ اما مگر دولت قوی نیست؟ مگر معتقد نیستیم که مستبد مطلق است؟ می‌خواهیم مستبدتر شود؟ حتما می‌گویید نه؛ منظور از قدرت، قدرت فیزیکی نیست؛ منظور این است که مدیریت بهتری داشته باشد. اما مگر تئوری سیاسی رایج در میان ما نمی‌گوید که قدرت دولت در فیزیک آن است؟ و در برابر دولت، اگر مردم سر پیچیدند، آنوقت چه؟ آیا همواره در سرپیچی حق دارند؟»

در سوالهای این بند ابهام ها و آشفتگی های متعدد رخ می نماید. دولت باید همه جا با قدرت عمل کند. این یک گزاره عام است. کار دولت اعمال قدرت است. اما سوال بعدی روشن نیست: «یعنی قدرتش را بیشتر کند؟ مگر دولت قوی نیست؟ مگر مستبد مطلق نیست؟» این سوالها ربطی به هم ندارند. دولت باید اعمال قدرت کند یعنی اعمال قانون کند. یعنی قانون را به طور مساوی در حق شهروندان روا بدارد. یعنی قدرت که موضوع گزاره اول است با قدرت در «استبداد مطلق» از یک جنس نیست. به اصطلاح اشتراک لفظی دارد نه معنایی. در واقع، دو دید دست کم در باره دولت وجود دارد که با هم در ستیزند. با هم می آمیزند و از هم جدا می شوند. یکی دولت در مقام مجری قانون است و دیگری دولت در مقام قدرت مستبد و مطلقه. اینجا جای بحث از دولت در ایران امروز نیست. اما روشن است که مفهوم دولت به این سرراستی نیست. بر سر آن جدال ۴۰ ساله وجود دارد. انتظارات از دولت هم میان دولت مدنی و دولت ولایی در رفت و آمد است. کافی است به تصمیم های دولت در امور خارجی و منتقدان اش نگاه کنیم. درک منتقدان داخلی برجام در مسیری از فهم دولت است که با درک مدافعان اش یکی نیست. چنانکه درک احمدی نژاد از دولت با درک خاتمی از دولت یکی نیست. صحنه فکر و سیاست در ایران صحنه ستیز اندیشه ها در باره دولت است.

نیکفر می نویسد: «می‌‌گوییم دولت ما علاوه بر مستبد بودن این ویژگی را هم دارد که نفتی است، یعنی به پول نفت وابسته است و با این وابستگی از ملت مستقل است. اما چرا ملت را هم نفتی نمی‌دانیم؟ مگر فرهنگ و اخلاق ما نفتی نیست؟ مگر مشخصه آن این نیست که مسئولیت پذیرفته نمی‌شود و این گمان بر آن سنگینی می‌کند که یک چیزی از یک جایی بالاخره می‌آید و مشکل‌گشا می‌شود؟ مگر تلاش عموم ما متمرکز بر این نیست که سهممان را از این چیز بگیریم؟»

نیکفر در اینجا از مفهوم قدرت وارد بحث نفت می شود و دولت و ملت را نفتی ارزیابی می کند. این ارزیابی هم مثل مفهوم دولت چندان سرراست نیست. مفهوم وابستگی به پول نفت استقلال از ملت نیست. نه تنها به این خاطر که پول و نفت برای استقلال کافی نیست و دولت با ملت به صدها پیوند دیگر هم وابسته است، بلکه به خاطر این که اصولا نفت تنها بخشی از بودجه دولت است و دولت نمی تواند صد در صد به نفت متکی باشد و نیست. ولی حتی اگر فکر کنیم چیزی به نام فرهنگ نفتی وجود دارد اینجا هم ستیز مفاهیم داریم. همانقدر که فرهنگ نفتی مشاهده می شود – مثلا توقع و انتظار از دولت که پول نفت را بیاورد دم خانه یا توی سفره مردم- همانقدر هم فرهنگ غیرنفتی و استقلالی دیده می شود. فرهنگ زنان ایران و فرهنگ و هنر و سینمای ایران و بخشهایی از صنعت نشر و آموزش این نشانه ها را بخوبی نمایندگی می کنند. فرهنگ امروز چیزی نیست که یکسره با نفتی بودن شناخته شود.

می گوید: «در مورد نقش دولت به عنوان مسئول یا مدعی مسئولیت به اندازه کافی می‌نویسند و می‌نویسیم و می‌خوانید و می‌خوانیم. اتفاقا دولت هم گمان می‌کند خیلی مسئول است، خیلی قوی است، یعنی خیلی قوی باید باشد، و ابهت خود را باید همواره حفظ کند و مبادا بگوید در جایی ضعف داشته و قوی عمل نکرده است. دولت هم گول این تصور از خود را می‌خورد، مورد به مورد دچار شکست می‌شود، اما کوشش می‌کند دفعه بعد قوی‌تر عمل کند، پس ضعف خود را می‌پوشاند تا عاقبت این پهلوان‌پنبه در موقعیتی بحرانی، بر زمین بیفتد.»

نکته خوبی است که دولت به تصور قوت خود شکست هایش را پنهان می کند. اما این وصف به جای اینکه اختصاصی باشد عمومی است. یعنی به اندازه کافی می شود دولتهایی را نشان داد که اطمینان پیدا کنیم این یک ویژگی نفتی یا حتی استبدادی نیست. آنچه باعث می شود پهلوان پنبگی در دولت ایران تقویت شود تلاش برای پنهان کردن ضعف ها نیست. بعد از دنیای وبلاگ و رسانه های اجتماعی دیگر کمتر ضعفی پنهان می ماند. مساله اصلی در محدود بودن دایره نخبگان سیاسی است. بیرون راندن غیرخودی ها از حلقه قدرت است. محروم ساختن دستگاه اداره کشور از تنوع کافی است.
«ملت چه مسئولیتی دارد؟ حد آگاهی کاسبان ساختمان پلاسکو تا حد فهم ضرورتِ داشتنِ یک دستگاه آتش‌خامو‌ش‌کن نمی‌رسیده است؟ یا اینکه طمع می‌کرده‌اند و می‌گفته‌اند انشاءالله چیزی پیش نمی‌آید، پس برای چه خرج کنیم؟»

نیکفر با دو سطر تمام داستان پلاسکو و ناایمن بودن اش در قبال آتش سوزی را سر هم می آورد و به این نتیجه می رسد که اصل طمعکاری است. اینجا ناگهان وارد نقد اخلاقی می شویم. اولین سوالی که برای خواننده پیش می آید این است که آیا طمعکاری در ساختمان هایی که در قبال آتش سوزی ایمن هستند وجود ندارد؟ آیا توضیح ایمنی ساختمان ها را می توان با طمعکاری پیوند زد؟ مغازه های پلاسکو قیمت های سرسام آوری داشته اند. برای کسی که آن قیمت ها را می توانسته پرداخت کند پرداخت چیزکی بیشتر چه مانعی داشته تا از آتش سوزی هم در امان باشد؟ کسی که فرضا یک میلیارد تومان جنس دارد چرا نباید چند میلیون تومان برای تامین مغازه اش هزینه کند؟ و چرا همین آدم خانه اش را ممکن است ضدزلزله و ضدآتش سوزی بسازد؟ چرا اینجا هزینه می کند و آنجا نمی کند؟ آیا منطق طمعکار بودن مدل مناسبی برای توضیح رفتار ظاهرا متضاد در قبال احتمال آتش سوزی است؟

از زاویه دیگری که نگاه کنیم، با سوختن پلاسکو نزدیک به چهار هزار نفر بیکار شده اند (گزارش شرق روز ۲ بهمن). کل کارگاهها و مغازه های پلاسکو حدود ۶۰۰ باب بوده است. یعنی ۶۰۰ مالک داشته که فرض کنیم ۴۰۰ نفرشان هم شریک داشته اند. می شود ۱۰۰۰ نفر. همه اینها گیریم به قول نیکفر جاهل و طمعکار بوده اند. می ماند ۳۰۰۰ نفر کارگر. اینها نه دخلی به مدیریت کارگاه داشته اند و نه تصمیم گیرنده بوده اند که ایمنی چطور باشد. چرا باید این جماعت کثیر را کنار آن یک چهارم بگذاریم و جاهل و طماع توصیف کنیم؟ «جهالت و طمع‌کاری! این دو خصلت، ملت را ضرورتا ضعیف نمی‌کند، بلکه قوی هم می‌کند. دولت، اسیر دست ملت جاهل می‌شود. دولت جاهل با ملت جاهل همراهی و همدستی می‌کند.»

به نظر می رسد در اینجا نیکفر در مقام یک واعظ اخلاقی قرار گرفته است. و درست به همان ورطه ای سقوط می کند که نقد اخلاقی صدا و سیما و ائمه جمعه و مراجع قم در آن دست و پا می زند. نگاه اخلاقی به جامعه از منظر طمعکاری و جاهلیت هیچ کمکی به فهم هیچ چیزی نمی کند. یک مدل قیاسی ارسطویی است. هر جای جهان هر اتفاقی بیفتد که ضرری متوجه فرد یا اجتماع شود می شود گفت طمعکاری یک پای آن است و جهل نیز پای دیگر آن. این گزاره بسیار کلان تر از آن است که بتواند چیزی را توضیح دهد. حالت ایده آل چه خواهد بود؟ اینکه اهالی تهران و صاحبان برج ها و کارگاههای تولیدی و مغازه ها به آدمهای صالحی تبدیل شده باشند و دیگر طمعکار نباشند؟ نیکفر در این باره ساکت است. واقعیت این است که چنین ایده آلی هرگز تحقق پیدا نمی کند. آدمی در هر جا که باشد آزمند است. این بخشی از خصلت های او ست. نمی توان مساله آدمی را با تغییر ذاتی آدمی حل کرد.

در ماجرای پلاسکو خیلی ساده می توان فهمید که انبوهی از مسائل حقوقی و قوانین مالک و مستاجر و قواعد اداری و دولتی بر کل بنا و شرایط آن حاکم است. شرایطی که حتی پس از سوختن هم سرنوشت آن را تعیین خواهد کرد. شگفتی از این است که چطور ممکن است فرد فرهیخته ای مثل محمدرضا نیکفر همه این مسائل را به جهل و طمع تقلیل دهد؟

بند بعد شگفتی مرا بیشتر می کند: «به دولت، هر چه باشد، در جامعه مدرن استانداردهایی تحمیل می‌شود، اما دولت جرأت نمی‌کند به ملتی که توصیفش کردیم، این استانداردها را تحمیل کند. از زاویه استانداردها و قواعد عمومی چه بسا ملت مرتجع‌تر و نادان‌تر از دولت باشد.»

به نظرم افتادن در ورطه نقد منبری ناچار نیکفر را به اینجا می رساند که بگوید دولت باز یک استانداردهایی را ناچار است بپذیرد اما ملت می تواند مرتجع تر از دولت باشد! واقعیت این است که اگر دولت امروز ناچار است استانداردهایی را بپذیرد به همان نسبت ملت امروز هم ناچار است استانداردهایی را بپذیرد. مثلا امروز دیگر کمتر دختری است که خانواده به او اجازه مدرسه رفتن ندهد. کمتر خانواده شهری است که ارزش بهداشت عمومی را درک نکند. حتی اگر به آنچه نیکفر می گوید قائل باشیم باید بگوییم میان استانداردهای دولت و ملت تناظری برقرار است. گاهی دولت جلوتر است و گاهی ملت جلوتر است. اما جمله ای مثل «چه بسا ملت مرتجع تر باشد» کاملا بی معنی است. چون گزاره ای را به ملت نسبت می دهد که اصولا قابل انتساب نیست. بخش بزرگی از این ملت کارمندان همان اداره های مسئولی هستند که باید بر ایمنی ساختمان پلاسکو نظارت می کرده اند. چطور ممکن است این ملت را از آن دولت جدا کرد؟

ملت امر واحدی نیست که به طور واحد بتواند مرتجع تر باشد. و نیز از دولت جدا نیست که از دولت اش مرتجع تر باشد. ملت به عنوان یک امر کلان و “یک” هویت می تواند پایه گزاره های معدودی باشد و آن گزاره ها هیچکدام محتوایی نیستند. می شود گفت همه ایرانی ها شهروند ایران اند و گذرنامه ایرانی دارند و در داخل مرزهای ایران زندگی می کنند اما حتی اگر بگوییم همه ایرانی ها نان سنگگ دوست دارند تعمیم قابل قبولی نخواهد بود چه رسد به اینکه به بحث ارتجاع و ترقی وارد شویم.

در بند بعدی نیکفر دو حکم می کند. اول اینکه: «قدرت دولت، بیش از آنکه به قدرت واقعی آن برگردد، به عقب‌نشینی‌ای است که در برابر قدرت جهالت و فساد ملی می‌کند، تا واکنشی برنینگیزد.» دوم اینکه: «با این عقب‌نشینی در برابر جهالت و فساد، نیرویش را جمع می‌کند و آن را بر روی سرکوب منتقدان و دگراندیشان متمرکز می‌سازد.»

این هر دو حکم سخت قابل مناقشه است و البته با بند قبل در تضاد. در اینجا او دولت را تطهیر می کند که گویا خودش فسادی ندارد اما در برابر «فساد ملی» صرفا عقب نشینی می کند. او چیزی را بدیهی می گیرد که باید برایش استدلال کند. استدلال او چیست؟ از کجا به «فساد ملی» رسیده است؟ در نوشته او غیر از دو خط در باره طمعکاری کسبه پلاسکو چیزی گفته نشده است. اما این بی احتیاطی بزرگی است. به نظر او، دولت با عقب نشینی در برابر فساد ملت قدرت می گیرد! او تلویحا دارد یکی از این دو ادعا را مطرح می کند: ملت فاسد کننده دولت است. یا: دولت پاک است و ملت فاسد است. روشن است که هر دو ادعا دست کم با مشاهدات و تجربه های ما سازگار نیست. بگذریم که از نظر فلسفه سیاسی هم بی معنا ست.

حکم دوم او این است که دولت این قدرت ناشی از تحمل فساد ملی را برای سرکوب منتقدان استفاده می کند. اما توضیح نمی دهد که منتقدان کدام بخش از این ملت فاسد و فاسدپرور هستند. چرا فاسد نیستند و نشده اند؟ هر نوع فرض وجود منتقد دگراندیش اساس دوگانه ملت و دولت او را می لرزاند. روشن می شود که فساد همه گیر نیست. و این درست خلاف آن چیزی است که او دارد از آن صحبت می کند.

در بند بعدی نیکفر سعی می کند چند مثال بدهد: «مواردی چون فاجعه پلاسکو بسیارند. در تخریب محیط زیست و سوءاستفاده از منابع همه مقصر هستند و سهم ملت در این عرصه به هیچ رو از دولت کمتر نیست. حتا اگر مورد بارزی را در نظر گیریم مثل ستم و تبعیض در مورد زنان، می‌توانیم نمونه‌های بی‌شماری را ببینیم و بازنماییم که نشان می‌دهند بخش چشمگیری از مردم حتا از دولت مرتجع مرتجع‌ترند و قوانین ارتجاعی را زیرپا می‌گذارند برای اِعمال ستم و تبعیض بیشتر.»

اینجا هم با دستکاری در واقعیت و جمله بندی بر اساس بیشتر و کمتر داوری خود را پیش می برد. می گوید مواردی مثل فاجعه پلاسکو بسیارند. اما تجربه و مشاهده ما این را تایید نمی کند. کمتر حادثه ای مثل آتش سوزی در پلاسکو جامعه ایران را در چند سال اخیر تکان داده است. و این خود نشان می دهد که این موارد کمیاب یا نایاب بوده است. بعلاوه، چه کسی گفته است که «بخش چشمگیری از مردم از دولت مرتجع تر» هستند و حقوق زنان را زیر پا می گذارند؟ اگر گروههایی از جامعه ما به زنان ستم می کنند درست به خاطر قوانینی است که همان دولت مطلقه گرا تصویب کرده است. در این زمینه ادبیات وسیعی وجود دارد که مساله را مستدل می کند. کافی است نیکفر نگاهی به کتابهای مهرانگیز کار بیندازد. ممکن است بگوییم نظر نیکفر به فرهنگ ضدزن است. ولی این موضوع هیچ ربطی به تقابلی که او میان دولت و ملت برقرار می کند ندارد. وانگهی برای مهار فرهنگ ضدزن هم باید از تصحیح قوانین ضدزن شروع کرد. کاری که سالها ست کنشگران حقوق زن برای آن تلاش می کنند.

باقی بندها و گزاره های نوشته نیکفر هم به همین ترتیب قابل نقد و اوراق شدن است. بعضی تک جمله هایش قابل تامل است اما در انبوهی از جمله های نادرست و تعمیم های کلان بر اساس شواهد جزئی، معنای خود را از دست می دهد. تحلیلی که او از مطالبه گری و مهار آن از طرف دولت با استفاده از قدرت تطمیع به دست می دهد خوب است. اما ریشه های بحث جای دیگری است. اگر مردمی با تطمیع دولت از مطالبات خود دست بردارند چه بسا به خاطر آن است که آموزش مدنی کافی برای پشتکار و اعتراض و پیگیری ندیده اند. شاید روشنفکران شان از آنها حمایت کافی نکرده اند. شاید مدام از بام تا شام به تحقیر آنها پرداخته اند. «ای یاوه یاوه خلائق» گفته اند. از اینکه مردم پا به پای آنها نمی آیند عصبانی بوده اند و مردم را نادان و جاهل و طمعکار خوانده اند. به جای بازنگری خود و دگم های فکری و تحلیلی شان و روشهای نقد اجتماعی شان کار ساده تر را برگزیده اند و ملت را آینه زنگار گرفته ای وانموده اند که چه بسا باید آن را شکست و دور انداخت. در این کار روشنفکران تحقیرکننده ملت همان راهی را رفته اند و می روند که دولت مطلقه رفته و می رود. این روشنفکر و آن دولت دست در دست هم هستند. هر دو از ملت بیزارند!

به این ترتیب اگر این گروه روشنفکران را در نظر بگیریم شاید این جملات نیکفر معنا داشته باشد: «دولت از ملت همدست می‌سازد و ملت دولت را همدست خود می‌کند.»
نیکفر ما را دعوت می کند تا از ملت هم انتقاد کنیم. اما روشن نیست ما ملت را کجا باید پیدا کنیم. اگر ما نتوانیم مقامات دولت را که دارای نام و نشان و موقعیت مشخص هستند نقد کنیم و مسئولیت آنها را از آنها بخواهیم، چطور می توانیم مردم بی نام و نشان را که به صورت توده ای در حادثه حاضر می شوند -چه تماشای اعدام چه دعوای فوتبال یا پست کردن کامنتهای فحاشی روی صفحه فیسبوک این یا آن شخصیت جهانی- نقد کنیم؟ نقد مردم از کجا شروع می شود؟ طبعا از مذاکره رویارو. از کار در محله و باهمستان. اما اگر ما فن مذاکره با مقامات و نقد ایشان را نیاموخته باشیم چگونه در فن مذاکره با مردم و نقد آنها موفق خواهیم شد؟ و اگر نتوانسته باشیم در مقابل قدرت سخن خود را با قوت مطرح کنیم چگونه می توانیم از مزاحمت آن قدرت در تماس با مردم جلوگیری کنیم؟ چگونه می توانیم از فریب ملت به دست دولت جلوگیری کنیم؟

و نکته آخر اینکه او در مقام روشنفکر به آگاه گری اهمیت بیشتری می دهد. خیلی هم خوب است. اما چرا در مقام کسی که با سیاست آشنا ست ارزش مطالبه گری را تا حد طمعکاری پایین می آورد؟ صد سال پیش آتش سوزی مشابهی در نیویورک اتفاق افتاد. مطالبه مردم بود که باعث شد پس از آن نظام ایمنی در مقابل آتش سوزی بهبود یابد. راه پله فرار جدی گرفته شود. بازرسی و نظارت ها دقیق شود. دفتر پیشگیری حریق تاسیس شود و امنیت فضای ساختمان و محیط کار بخشی از مهندسی و مدیریت شود (بنگرید به: ماهان شیرازی). اگر از تجربه ها نیاموزیم از چه خواهیم آموخت؟ و اگر از دردناک ترین تجربه ها بیشترین مطالبه ها را استخراج نکنیم چگونه ممکن است از دایره جهل خود که برای ما مصیبت فراهم کرده بیرون برویم؟

حرف نیکفر تحریر تازه ای است از آن مثال فارسی: از ما ست که بر ما ست. اما او نتوانسته “ما” را بدرستی توضیح دهد. تنها ما را در مقابل دولت نامسئول خلع سلاح کرده است.

title ایده رسول جعفریان برای ترویج کتاب؛ با شکر و هم شکایت

رسول جعفریان رئیس پیشین کتابخانه مجلس شورا و از آخوندهای باسواد و پرکار و پرکتاب و کتابدوست است. خدمات زیادی هم در دوره ریاست اش بر کتابخانه مجلس کرده است از جمله دیجیتال سازی بسیاری از منابع دور از دسترس عموم. علاقه غریبی به این دیجیتال سازی دارد که در جای خود بسیار مستحسن است. اما در مطلبی که در کانال تلگرام اش منتشر کرده مدعی است که ترویج کتاب نباید کرد و این ملت کتابخوان نیست و حرفهایی که به غر بیشتر شبیه است تا نظر آدمی اهل حرفه و اهل کتاب و دانشور.

عنوان مطلب جعفریان هم تهاجمی است: «چه روشی را جایگزین سیاست شکست خورده ترویج کتاب کنیم؟» عنوانی که خودبخود مدعی است از نظر او ترویج کتاب شکست خورده است! چرا؟ روشن نیست و او جز چند جمله کلی و کلیشه ای سند و شاهدی نمی آورد. اما اگر ترویج کتاب و کتابخوانی شکست خورده باشد قاعدتا اینهمه استقبال از طرحهای مختلف کتابخوانی و نمایشگاههای کتاب و بن کتاب و امثال آن وجود نمی داشت. وانگهی اگر ایشان می خواهد طرح و ایده تازه ای بیاورد خودش به معنای ترویج کتابخوانی است! یعنی پیشاپیش حکم داده که طرح خودش هم محکوم به شکست است. دیگر اینکه اگر آدم می خواهد طرحی نو بیاورد چرا لزوما باید طرحهای دیگران را تخریب کند؟ اینها با هم مانعه الجمع نیستند. خانه کتاب و ارشاد و کنشگران فرهنگی می توانند راه و روش خود را بروند و امثال آقای جعفریان هم راه خود را به آنها پیشنهاد کند. یکی در مقابل دیگری نیست و اثبات یکی مستلزم نفی دیگری نخواهد بود.

بنابرین این بند را من نمی پسندم و روا نمی بینم: «سیاست شکست خورده ترویج کتاب میان مردم، با هزینه های سنگینی که طی این سالها برای آن صورت گرفت [در مقایسه با یک قلم از هزینه های کلان بی برنامگی یا برنامه های فکرنشده در کشور این هزینه ها هیچ است!]، نشان داد، یک ملت ناآشنای با کتاب را به زور نمی توان کتاب خوان کرد [چرا به زور؟ ضمنا چرا ملت؟ نمی شود ملت را تحقیر کرد و بعد گفت من یک روش دیگر برای تبلیغ کتاب در میان شما دارم!]. دلیل آن چیست بماند، مثلا این که ملت نیازی به خواندن کتاب ندارد و اساسا برای چه باید کتاب بخواند! این که عادت به کتاب خواندن نکرده به عکس عادت به نخواندن دارد و ترک عادت موجب مرض است. ملت کتاب نمی خواند، چون کتاب خوب وجود ندارد، یا چون در زبان فارسی، تنها معدودی کتاب تولید می شود که دردی را از ملت دوا نمی کند و تنوع مورد نیاز را ندارد. ملت کتاب نمی خواند، چون نثر خوب کم است، چون سواد نویسندگان اندک است، چون کتابها جذاب و چشم نواز چاپ نمی شودن، چون توزیع خوب نداریم، چون گران است و بسیاری از مسائل دیگر.»

روشن نیست که این گزاره های اخیر در بند بالا را از دیگران دارد نقل می کند یا خود به آنها قائل است ولی در هر صورت هیچکدام محل اعتنا نیست! هم ملت کتاب می خواند و هم کتاب خوب بسیار است و هم در فارسی خاصه در ایران کتابهای فراوان و متنوع تولید می شود و هم نثر و بیان خوب کم نیست و سواد گروه بزرگی از نویسندگان بسیار خوب است و طراحی و صحافی کتاب هم که در ایران از متوسط خیلی بالاتر است. سری به هند بزنید تا بی کیفیتی چاپ کتاب را ببینید!

به همین ترتیب با این بند هم موافق نیستم که طراح یک ایده جدید بزند باقی طرح ها را تخریب کند. بگذاریم هر کسی هر طور می تواند به جهان کتاب خدمت کند. همه که نباید از یک راه بروند: «حالا که این سیاست یعنی سیاست ترویج کتاب شکست خورده چه باید بکنیم؟ لطفا از ادامه ادا و اطوار[؟!]های معرفی کتاب در سیما، راه افتادن در کتابفروشی ها، درست کردن هفته کتاب، و دادن تخفیف های ده تا بیست درصدی دست برداریم و به یک نکته به یک حقیقت به یک واقعیت توجه کنیم، و آن این که درست زمانی که غالب مردم، بخش عمده اطلاعات و دانش خود را از منابع غیر مکتوب می گیرند، ما به فکر ترویج کتاب و مطالعه آن افتاده ایم.»

آقای جعفریان می خواهد بگوید منبع اصلی مردم عام الان منابع غیرکتابی است. این درست. ولی این با ترویج کتاب رابطه مستقیم ندارد که بخواهیم آن را نفی کنیم. در عالم غربی هم با وجود سیطره منابع دیجیتال هنوز کتاب جای خود را دارد و ترویج هم می شود. و اصلا منابع دیجیتال جای کتاب را نمی گیرد. برای همین خود او هم می گوید:

«البته کار تولید کتاب، باید ادامه یابد، تا به شکل طبیعی راهی را که باید برود، برود. و اما این بار، به جای ترویج مطالعه کتاب، تلاش کنیم معلومات ارائه شده در کتابها را به علاوه، بخش مهمی از معلومات دیگر که در جای دیگری جز کتاب تدوین شده یا در حال تدوین است، به صورت بسته های دانشی، در قالب هایی که مردم به آن علاقه مند هستند، در آوریم و به آنان ارائه دهیم.»

این جان کلام یادداشت جعفریان است و مطلب خوبی هم هست. در ادامه می آورد:

«حالا که مردم به تلگرام یا واتساپ یا موارد مشابه علاقه مند هستند، مراکز علمی ما برنامه ریزی کرده، محتوای علمی کتابها را با شگردهای خاص تبلیغاتی، با استفاده از قالب های مورد علاقه مردم، با تقطیع آنها، با چینش زیبا با ارائه زمان بندی شده، و… به مردم ارائه دهند. تا آنجا که می دانیم کسی برای این بخش فکر نمی کند، یا اگر هست، بسیار اندک و بیشتر دینی و اخلاقی با انگیزه های مذهبی است.»

در واقع این یک کار تازه است و رسول جعفریان هم از موسسات فرهنگی می خواهد که فکری برای تولید محتوا برای وب بر اساس کتابها و مواد دانشی کنند:

«اگر دانشگاه ها بخشی از سرمایه خود را از این طریق منعکس کنند، اگر کتابخانه های بزرگ موظف به ارائه بخشی از معلومات موجود در کتابخانه های خود به مردم از این مسیر شوند، اگر هر مرکز دیگری، تمام شهرداری ها، بیمارستانها، موسسات خیریه، و تمام نهادهای فرهنگی و موسسات آزاد علمی و جز اینها، موظف باشند، از طرف دولت یا روی تعهد خودشان، دانش را از این طریق به مردم ارائه دهند، می دانید چه تحول علمی صورت خواهد گرفت؟»

«در این سوی ماجرا، جذابیت این ابزارها و وسائل را برای مردم داریم، جذابیتی که سبب شده است تا مردمی که حاضر نبوده و نیستند در شبانه روز، نیم ساعت مطالعه کنند، حالا ساعت ها، گوشی بدست، مشغول مرور کردن معلومات روی آن باشند، اما متاسفانه ما برنامه ای برای آنها نداریم و اطلاعات و دانش در اختیار آنها نمی گذاریم.»

در عین حال، او از موسسات دولتی که بخش اعظم ساختار اداره فرهنگ در ایران اند ناامید است:

«من هیچ امیدی به موسسات دولتی ندارم، چون می دانم همه چیز در آنها صوری و شکلی، و بی خاصیت و مرده است. کاری از آنها صورت نمی گیرد، مگر آن که گاهی، با پولی که دارند (که حالا آن هم خشکیده) عده ای را در بیرون از مراکز خود، به کاری وا می دارند، اما در عوض، خواهشم از موسسات مستقل این است که در این زمینه برنامه ریزی بهتری داشته باشند. تلاش کنند. درخواستم از افراد مستقل و دانش دوست این است که حاصل مطالعات خود را در اختیار عموم قرار دهند و از این ابزاری که تقریبا به صورت مجانی در اختیار آنهاست، مخاطبان خود را با دانش و معلومات و سرمایه علمی که در اختیارشان است، آشنا سازند.»

و یادداشت خود را با بیان عجیبی پایان می دهد که: «ملت ما به کتاب باز نخواهد گشت، اما به راحتی می توان از مسیری تازه و جذاب، چندین برابر کار کتاب را انجام داد.»

این پیشگویی ناقد حتما به وقوع نخواهد پیوست! بازار کتاب ایران یکی از بازارهای پرتکاپو دست کم در منطقه است و کمتر کشوری بجز ترکیه در منطقه خاورمیانه به بازار کتاب ایران از نظر تنوع و تعداد نشر می رسد. این خودش نشان می دهد که «ملت ما» نه تنها به کتاب بازمی گردد که اصولا از آن جدا نبوده است!

اما فارغ از این نومیدی ها و طعنه ها و گزاره های کلان که بخشی از عادت یادداشت نویسی در میان شماری از فعالان رسانه ای است، اصل ایده مطرح شده بسیار خوب و ارزشمند است. تا به حال هم به صورت پراکنده انجام شده است. کانال های زیادی در تلگرام و صفحات بسیاری در فیسبوک هستند که گزیده ای از کتابها را نقل می کنند. اما حتما می شود این کارها را منسجم تر و فکرشده تر و با برنامه ریزی بهتر و وسیعتر انجام داد.

پیشنهاد تکمیلی برای این ایده استفاده از تلویزیون است. البته رادیو هم این قابلیت را دارد ولی به نوعی دیگر. درتلویزیون به صورت طبیعی بین دو برنامه مکثی هست که معمولا آگهی پخش می شود یا اعلام برنامه صورت می گیرد. چرا از فرصت میان دو برنامه نشود صدها «میان پرده» تولید کرد که دو سطر مهم از یک نامه، کتاب، بیانیه، سند و امثال آن ذکر شود؟ بیننده با یک نگاه به صفحه تلویزیون می تواند بصیرتی در باره یک کتاب یا شخصیت یا موضوع معاصر یا تاریخی پیدا کند. حال اگر مناسبت هر چه بیشتری هم در میان باشد که باز هم بهتر! مثلا در زادروز نویسندگان بزرگ یا انتشار آثار برجسته می توان آن روز را به او یا آن اختصاص داد. حال می خواهد پرفسور هشترودی باشد یا سعدی شیرازی. فروغ فرخزاد باشد یا شفیعی کدکنی. علامه طباطبایی باشد یا علامه همایی. اسماعیل فصیح باشد یا هوشنگ گلشیری. سیمین دانشور باشد یا گلی ترقی. و همینطور بشمار.

به کوتاهی و پیامک وار: میان‌پرده ها و میان‌نویس های تلویزیونی برای کتاب و از کتاب و نویسندگان که مثلا ۳۰ ثانیه روی صفحه باشد می تواند صدها شماره تولید شود. این ۳۰ ثانیه ها را می شود به دهها شیوه تولید کرد. رنگی و سیاه و سفید و همراه با طرح جلد کتاب و عکس نویسنده و غیر آن. و طبعا می توان از این راه از ناشران خوب هم حمایت کرد. و چه بسا با کمک ناشران به جملات درخشان کتابها رسید و آنها را برای این میان پرده ها برگزید. یا انتخاب بهترین جملات را به عهده خوانندگان کتابها گذاشت تا آنها را برای تلویزیون بفرستند و یک کار جذاب برای تلویزیون و جامعه کتابخوان تولید کرد. و البته امتیاز این کار این است که نقل ها دقیق و درست است و مثل هزاران نقل جعلی نیست که در تلگرام و فیسبوک دست به دست می شود. خیلی زود خواهید دید که این میان پرده ها جا را بر آن نقل های نادرست تنگ خواهند کرد و مردم به این نکته های برگزیده روی خواهند کرد. طبعا خود این میان پرده ها می تواند کانال تلگرام داشته باشد و به صورت ویدئویی یا متنی و پوستر ارائه شود و به همان ایده ای کمک رساند که جعفریان مطرح کرده است.

نهایتا جعفریان در یادداشت تازه ای نوشته است: «اگر کسی در فکر علمی کردن جامعه است، اگر قرار است تفکر در جامعه ریشه بدواند، اگر قرار است تحولی صورت گیرد، اگر بناست علم و تمدن زنده و پویا شود، باید ترویج علم تبدیل به یک گفتمان غالب شود.»

این ما را بر می گرداند به اول سخن. اگر قرار است علم ترویج شود چگونه ممکن است به کتاب نیاز نداشته باشیم؟ ما گریزی از کتاب نداریم. و هر نوع ترویج غیرکتابی و مجازی مثل پیش غذا ست. اینها باید خواننده را نهایتا برای وارد شدن به دنیای کتاب و خوگرفتن با کتابخوانی آماده کند. هیچ نهضت علمی در هر سطحی که در نظر بگیریم بدون کتاب ممکن نمی شود.

title پوران فرخزاد؛ صدای دوستی و مهر

پوران فرخزاد را هرگز ندیدم. اما بارها با او صحبت داشتم. کار در رادیو اینطوری است. بسیاری را با صدا می شناسی. آهنگ صدا حالتهای بسیاری را منتقل می کند. نداشتن حضور و دیدار چهره به چهره همه توجه را به صدا می بخشد. بسیار وقتها نخست آدمها را شنیده ام بعد دیده ام. بسیارتر وقت ها هم آنها را هرگز ندیده ام. فقط شنیده ام. از این لحاظ پوران فرخزاد برای من مثل فروغ فرخزاد بود. هیچکدام را ندیده بودم. اما با آنها آشنا بودم. صدایشان را می شناختم. صدایشان در گوشم بود و هست.

آشنایی من با پوران فرخزاد مربوط است به دوره دهساله ای که با بی بی سی کار می کردم. اما سالها پیش از آن با نام او آشنا بودم. از طریق مجلاتی که مادرم می خواند. یادم نمی آید کدام مجلات. مادرم امروز می گفت زن روز می خوانده و سپید و سیاه و چند مجله دیگر. حتما لابلای زن روز یا سپید و سیاه یا مجلات دیگر بود که نام پوران فرخزاد را می دیدم. معمولا دو صفحه بزرگ داستان بود. از کارهای خودش بود یا ترجمه بود یادم نمی آید. اما آن نام و آن صفحه ها را خوب به یاد دارم. شاید در ذهن نوجوانی من میان او با فروغ هم پیوندی بود یا سوالی: آیا این پوران با آن فروغ نسبتی دارد؟ برای جواب به این سوال باید سالها می گذشت. عصر ماقبل اینترنت و گوگل بود.

کارم را که در لندن شروع کردم پوران فرخزاد را خیلی زود یافتم. چطور می شد از خواهر فروغ آدم سراغ نگیرد. برنامه های ادبی و هنری “روزنه” را می ساختم و در تمام چندسالی که این برنامه هفتگی را ساختم هر وقت نیازی به سوالی و گفتگویی و مشورتی بود پوران فرخزاد مصاحب من و برنامه بود. ما را غیر از فروغ چیزهای دیگری هم به یکدیگر پیوند می داد. او عاشق ایران بود و سخت سرگرم به پژوهش در باره مهر و میترائیسم. من هم باید کتاب ادب پهلوانی را تمام می کردم که همانطور مانده بود. بحث اسکندر و مهر بخشی از کار من هم بود.

کارنامه به دروغ که درآمد کتاب را خریدم یا خودش فرستاد. یادم نیست. خیلی محبت داشت. در غربت بود در وطن. من هم غریب بودم دور از وطن. حرف هم را می فهمیدیم. حس مادرانه یا بهتر بگویم خواهرانه داشت. نه اصلا دوستی بود. راحت و بی خیال و صمیمی بود. وقتی حرف می زدیم فراموش می کردی که یک نسل بین ما فاصله است.

پوران فرخزاد جهانی از مهر بود. می توان بجرات گفت که چه بسا بر آیین مهر می زیست. عاشق این پدیده رازآمیز فرهنگ ایران بود. فرخزاد محقق آکادمی نبود. در روش تحقیق اش و شیوه ارائه کارش می شد خلل و خطا یافت. ولی خودش می گفت چه کسی بی خطا ست. یا آنچه من می نویسم درست است که زهی سعادت یا نادرست است و دیگران می آیند و درست اش را می یابند و مطرح می کنند.

پوران فرخزاد از یک طرف به دلیل خصومت ایدئولوژی رسمی با فروغ و از طرف دیگر ترور فریدون فرخزاد به دست ماموران سعید امامی در تنگجایی گرفتار بود که معمولا به مهاجرت و تبعید ختم می شود ولی او در وطن ماند و درمان خود را در کتاب و تحقیق یافت و شعر و شعر و دوستی و مهر. او هر چه خوانده و یافته در کتابهایش جمع آورده است. خیلی بند شیوه ارجاعات و تنظیم عالی و ویرایش دانشنامه ای نبود. به سبک قدمایی کار می کرد. یک شب در تلفنی به استاد زرین کوب از همان بی بی سی صحبت از کتاب خانم فرخزاد شد. طبعا استاد مقام عالی علمی داشت و کار آماتورهای حوزه تاریخ را جدی نمی گرفت. بعد هم اصولا این گرایش مهرشناسانه و پیوند آن را با الکساندر مقدونی نمی پسندید. دیدگاهی کاملا کلاسیک داشت. آن شب از اینکه استاد کتاب خانم فرخزاد را تایید نکرد کمی منفعل شدم. ولی کتاب را نخوانده بود. موضوع مهر هم به این سادگی ها نبود که بشود از آن گذشت. من کارم را ادامه دادم. راهی که استادم دکتر شمیسا رفته بود. و استاد فقید دکتر مهرداد بهار رفته بود. همان را ادامه دادم.

فرخزاد دو کار در باره مهر و اسکندر منتشر کرده است و کار سومی هم گویا در باره مغان آماده کرده بود که منتشر نشده است و امیدوارم منتشر شود. کارهای او دنباله راهی است که ذبیح بهروز می رفت و محمد مقدم ادامه داد. در همه این کارها فرض های ناتمام وجود دارد و شواهدی که درخشان است. اگر هنوز تاریکجای های بسیار باقی است باکی نیست. موضوع مهر موضوعی تاریخ ساز است و توان علمی ما محدود و حساسیت جهانی به آن بسیار به خاطر پیوندهایی که با مسیحیت دارد. ولی در این بیست ساله مدارک زیادی به فارسی ترجمه شده است که نشان می دهد کارهای ناکرده بسیار است. مطالعه منظم و پیگیر مهر در ایران هنوز در نیمه راه خود است. و کارهای بانو فرخزاد بخشی ماندنی از این میراث پژوهشی است. کارهای او در شمار کارهایی است که اصلان غفاری و فریدون جنیدی و شاگردان مکتب آنها کرده اند.

ارزش کار خانم فرخزاد آن است که در سیاه ترین دوران چراغ مهر را برافروخت. در آن زمان که صحبت از ایران و شاهنامه و زبان پهلوی و دین باستان و امثال اینها با اخم و خشم مقامات روبرو می شد او جسورانه وارد این کار شد و پیگیر ادامه داد. زنی نترس بود.

فرخزاد خدمت بزرگی هم به شناخت ادب زنانه و نقش زنان در ادب ما کرده است. و این هم گرچه تا حدودی تحمل می شد اما درست در مقابل سیاست تضعیف و خانه نشین ساختن زنان بود. به نظرم در این زمینه نیز بخشی از کار او ارزش اجتماعی دارد و بخشی هم ارزش ادبی. و در آن قسمت که ارزش ادبی دارد ماندگار است و در آن بخش که ارزش اجتماعی دارد تاثیر خود را گذاشته است. ممکن است او دانشنامه زنان را با صد نقص و کاستی یک تنه منتشر کرده باشد اما کار او باعث تقویت کارهای بهتر و مشابه آن شده است که پس از او انجام شد.

پوران فرخزاد زنی زیرک بود. با عشقی عمیق و همه جانبه به ایران. زنی که تا نفس داشت از پا ننشست. می شد که ماهها از خانه پایش را بیرون نگذارد زیرا که سخت سرگرم کار و مطالعه و نوشتن بود. و مجموعه بزرگ کارهایش نشان پرکاری و پشتکار و سختکوشی او ست.

در این ده سال آخر بین ما جدایی افتاد. ولی ده سال دوستی صمیمانه بین ما برقرار بود. وقتی هم دانست که دفتر شعری منتشرنشده دارم خواست که آن را منتشر کند. آن زمان به نام مهدی شریف کار می کردم. گفت به همین نام منتشر می کنم. گفتم نه. دردسر می شود! بهتر است به نام گمنام تر اما واقعی ام منتشر کنید. قبول کرد بالاخره. به همت او یک تابلو به قلم استاد آیدین آغداشلو هم برای روی جلد فراهم شد. و مثل رسم آن دوره دو سه هزار نسخه چاپ کرد. لابد هنوز لابلای بساط کتابهای انقلاب این طرف و آن طرف دفتری هم پیدا می شود که رویش نوشته شده: آرزو بر باد!

سالها گذشته است و سالها خواهد گذشت اما مهر پوران فرخزاد دل مرا و بسیاری از دوستان اش را گرم می دارد. اگر این ستم نبود که از سفر به وطن بازمانده ام بارها به دیدارش رفته بودم.

یادش زنده است و زنده خواهد بود مثل آتشی که هرگز نمیرد.

title حقوق شهروندی؛ سوپرمتن به جای سوپرمن

درباره حقوق شهروندی مقالات متعددی منتشر شده است. زاویه دید اصلی در این مقالات این است که این قانون چرا تضمین عملی ندارد. یادداشت زیر پاسخی به این سوال است و به کوتاهی قرار است روشن کند که چه رمزی در این عاطل و باطل ماندن اساسی ترین حقوق ما وجود دارد. برخی نکته ها باید گسترش یابد تا احیانا روشنتر شود یا حق مطلب بدرستی گزارده شود. ولی همین حالا هم این یادداشت دراز است. گرچه اندیشیدن به قانون که محور این بحث است به درازی یک تاریخ ۱۵۰ ساله است برای ما و هنوز هم باید در آن به طور جمعی بیندیشیم:

امضای حقوق شهروندی از طرف روحانی با بازخوردهای وسیعی روبرو شد که می‌شود گفت عمدتا منفی بوده است. اما مگر حقوق شهروندی یا حقوق ملت همان نیست که اینهمه سال به دنبال آن بوده‌ایم؟ چرا با آنکه توجه به حقوق ملت باید با استقبال مردم و گروه‌های فعال اجتماعی و ناظران رسانه‌ای روبرو شود، واکنش‌ها منفی بوده یا دست کم آنقدر که انتظار می‌رود مثبت نبوده است؟

در این یادداشت می‌کوشم از دو جنبه موضوع را بررسی کنم. این هر دو موضوع یک مقدمه واحد دارد: حقوق شهروندی عمدتا به عنوان یک متن نظری تلقی شده است تا یک متن قانونی و اجرایی. به نظر من ارزش دارد کمی در این نظری بودن تامل کنیم. چون مساله بسیار وسیع‌تر از چیزی است که در نظر اول خود را نشان می‌دهد.

از یک منظر تاریخی می‌توان گفت صاحبان فکر در میان ما عمدتا به کار تئوریک پرداخته‌اند. جامعه ما علاقه خاصی به متن‌های نظری دارد. این گرایش در میان ما تاریخ دارد و دست کم در ۱۵۰ سال اخیر گرایش غالب بوده است. بنابرین، بتدریج به بخشی از هویت علمی و عملی و روشنفکرانه و مدیریتی ما تبدیل شده است. به دلیل فقدان زمینه‌های عملی، نخبگان ما معمولا در کار و اقدام و عمل و برنامه و طراحی حرکت بسیار کند و ناهموار عمل می‌کنند اما در حرف و سخنرانی و ایده‌پردازی و چشم‌اندازدهی تا میزان قابل قبولی پیشتاز به نظر می‌رسند. اگر کسی شناخت‌اش از ایران کنونی منحصر به متون و اسناد باشد و مثلا اسناد راهبردی شورای‌عالی انقلاب فرهنگی یا مجمع تشخیص مصلحت نظام را مطالعه کند، قاعدتا به این نتیجه می‌رسد که این متن‌ها چقدر خوب نوشته شده‌اند و به نظرش می‌رسد که کشوری دارای این متون باید چیزی نزدیک به بهشت روی زمین باشد! اما چرا ایران از نظر مدیریتی و حاکمیتی به دوزخ شبیه‌تر است؟ چرا این متن‌ها از روی کاغذ به عمل پیوند نمی‌خورند و روی کاغذ می‌مانند؟ اگر محققی امروز بخواهد تاریخ حقوق‌های روی کاغذمانده ملت ما و وعده‌های نقدنشده میان دولت و ملت را بررسی کند به انبوهی از اسناد می‌رسد که نوشته شده و در بایگانی ها مانده اند. بخشی از مشکل به دو جنبه ای بر می گردد که در اینجا اشاره وار به آن می‌پردازم. یکی متن نویسی بی پشتوانه است و دیگری تقلیل حقوق به اخلاق. یا ناتوانی گذار از اخلاق به حقوق و قانون.

تقلیل حقوق به اخلاق
به موضوع متن‌نویسی بی پشتوانه باز می‌گردم. پیش از آن باید به نکته‌ای بنیادین توجه کرد که در نقش کاتالیزور تبدیل طلا به مس بازی می‌کند. یعنی به جای اینکه به متن حقوقی کمک کند عملی شود، کمک می‌کند عملی نشود! این یک نکته را دو تن از صاحب‌نظران ایرانی مورد توجه قرار داده ‌اند.

کامبیز نوروزی، حقوقدان، در نقد خود بر حقوق شهروندی می‌نویسد: «پرسش این است که این سند از نظر ماهیت حقوقی چیست؟ به عبارت دیگر آیا سند منشور حقوق شهروندی در زمره مصوبات الزام‌آور حکومتی قرار می‌گیرد یا نه؟ این سند حتما قانون نیست. در این صورت از نظر حقوقی نمی‌تواند الزام‌آور باشد. همه دستگاه‌های اجرائی مکلف به اجرای قانون‌ هستند و نمی‌توانند از اسناد دیگری غیر از قانون تبعیت کنند. به این ترتیب می‌توان منشور حقوق شهروندی را به‌عنوان دیدگاه‌های آقای رئیس‌جمهور تلقی کرد که تدوین و اعلام شده است و دستگاه‌های عمومی و به‌ویژه دستگاه‌های وابسته به قوه ‌مجریه صرفا به لحاظ اخلاقی باید به دیدگاه‌های رئیس‌جمهور توجه کنند.»

در این نقد به همان نکته دیدگاه و اخلاق توجه دارم وگرنه از نظر من این منشور عین قانون است چون سرجمع قوانین مختلف مملکت است چنان‌که در ارجاعات آن مشخص است. پس مانع اجرایی ندارد. ولی چرا این قوانین و تعهدات دولت به ملت تا کنون اجرا نشده است؟ و چرا دوباره باید آن را در قالب منشور تازه‌ای به ملت و دولت یادآوری کرد؟ چرا ما چیزهای قشنگی می‌نویسیم ولی در عمل آن را فراموش می‌کنیم و زشتی عمل خود را توجیه می‌کنیم؟ چرا خود را پیرو قرآن می‌دانیم اما مثل شیطان رفتار می‌کنیم؟ چرا فکر می‌کنیم حرف‌های زیبا مساله را حل می‌کند؟

بی اغراق می‌توان گفت یکی از سخنرانان زبردست ایران آقای خامنه‌ای است. مثل مثال پیشین، اگر کسی صرفا ایران را بر اساس حرف‌ها و خطابه‌های آقای خامنه‌ای مدل‌سازی کند باید نتیجه بگیرد که ایران در علم و فرهنگ و سیاست و مدیریت جزو کشورهای پیشرفته عالم است. اما چرا مملکت ما مثالی از حرف‌های آقای خامنه‌ای نیست؟ چرا او اینقدر دینی و منزه و مردمی جلوه می‌کند اما رفتار حکومت‌اش آلوده بدترین فسادهای دنیایی و دنیاطلبانه و ضدمردمی است؟ این باید منطقی داشته باشد. یک جایی در ذهن ما گرفت و گیری وجود دارد که این دوگانگی را ایجاد می‌‌کند.

نقد عباس عبدی، که از صاحبنظران مسائل اجتماعی است، شباهت زیادی به نقد کامبیز نوروزی دارد. او برای تحقق منشور حقوق شهروندی به «تقویت روحیه شهروندی و مسئولیت‌پذیری و در یک کلمه توانمندسازی» توجه میدهد و اعتراف میکند که در ایران کسی شهروند تربیت نمیکند «باید افرادی مسئولیت‌پذیر و خواهان حقوق خویش یا شهروند داشته باشیم، تا بتوانند حقوق خود را از هر کسی که لازم بدانند استیفا کنند. به معنای دیگر ما در درجه اول، نیازمند دولت پاسخگو نیستیم؛ بلکه نیازمند ملت پرسشگر هستیم. ملتی که پرسشگری او، دولت را پاسخگو خواهد کرد.» اما چگونه میشود شهروند تربیت کرد؟ «رعایت و استیفای حقوق را نمی‌توان به گزاره‌های اخلاقی تقلیل داد. حقوق من و شما وقتی رعایت می‌شود که هزینه نقض آن سنگین باشد. بنابراین حقوق شهروند و ملت وقتی از طرف حکومت رعایت و محترم شمرده میشود که موازنه قوا میان‌شان برقرار باشد. موازنه قوا جز از طریق سازماندهی و تشکل‌یابی مردم در نهادهای مدنی مستقل از قدرت، امکان‌پذیر نیست. قدرت مردم باید در رسانه‌ها و اقتصاد و تشکیلات مستقل بازتاب پیدا کند. مردم فاقد رسانه، فاقد تشکیلات و فاقد توان اقتصادی، ضعیف‌تر از آن هستند که به چیزی به نام حقوق فکر کنند.»

عبدی گرچه راهکاری برای توانمندسازی ملت ارائه می‌کند، اما او هم مثل نوروزی معتقد است منشور حقوق شهروندی حقوق را به گزاره‌های اخلاقی تقلیل داده است. اگر کمی در این تقلیل تامل کنیم در می‌یابیم که درست به همین خاطر هم هست که تربیت شهروندی در ایران ضعیف است. و طبعا شهروند ضعیف، یعنی شهروندی که به حقوق خود آشنا نیست، نمی‌تواند حقوق خود را بخواهد یا از منشور حقوق خود دفاع کند. و البته اگر این را پذیرفتیم به آسانی نمی‌توانیم راهکار خود را تشکل یابی مردم اعلام کنیم. چرا که برای تشکل یابی باید پیشتر “شهروند توانمند” داشته باشیم.

اما چرا قانون را به اخلاق تقلیل می‌دهیم؟ به نظر من این هم برای خودش تاریخ دارد. این یک مشکل مزمن ذهنی یا گفتمانی است. برای ما “اخلاق” هنوز تنها قانون واقعی است. چرا که عرف برای ما اصل است. عرف مجموعه‌ای از قراردادهای جمعی و بین فردی است که معمولا بدون توسل به قانون رسمی و زور و نظمیه پذیرفته شده و اجرا می‌شود. عرف یک شبکه از نظامات اخلاقی و رفتاری در خانواده و جامعه و بازار است که به طور طبیعی جا افتاده است. وقتی قانون ما “اخلاق” ما باشد در مقابل زیرپا گذاشته شدن آن راهی نداریم جز مراجعه به عرف و نظامات آن مثلا کدخدامنشی. و اگر عرف در مقابله با بی اخلاقی/بی قانونی توانایی محدودی داشته باشد یا اصولا فاقد توان باشد یا شکایت ما را از بی اخلاقی نپذیرد، عملا راهی جز تسلیم نداریم. وضعیت بسیاری از زنان آسیب‌دیده ما در خانواده‌ها به همین دلیل از نظر عرفی حل ناشدنی است. عرف ناتوان است. قانون کارآیی ندارد. بنابرین راه حل یا تسلیم است یا راه‌های بیراه مثل فرار از خانه یا قتل یا خودسوزی. بنابرین، پدیده‌ای ظهور می‌یابد که به آن “بی پناهی” می‌گوییم. نه عرف به داد ما می‌رسد نه اخلاق و نه دین و نه قانون و نه خدا. اینجا حلقه گمشده‌ای وجود دارد.

حقوق شهروندی ما هم تابع نوعی عرف محل و خانواده است؛ جایی که در آن پدر خانواده و بزرگ‌تر فامیل تصمیم گیر اصلی است بحق یا ناحق. در صدر خانواده “حقوق شهروندی” در ایران رهبر نشسته است. مهم نیست که بخش بزرگی از نخبگان چه نظری دارند. او همیشه می‌تواند کسانی را در حصر نگه دارد، کسانی را زندانی کند، دیگرانی را به اعتراف اجباری وادارد و خلاف نظر ناصحان و صالحان و اصلاح‌گران بر نظرات خویش اصرار ورزد (مثلا به یاد آوریم مراجعه آیت الله اردبیلی را به رهبر برای حل مساله حصر به صورت کدخدامنشی و بی نتیجه ماندن آن). در مقابل چنین وضعی قانون و حقوق بی‌معنا ست. عرف هم کارگر نیست. و بنابرین نظام حقوق به نظام رعیت و ارباب نزدیک‌تر است تا به نظام دولت و شهروندِ صاحب‌رای. به تعبیر دیگر، این نظام افراد را “بی پناه” می‌کند.
عبدی و بسیاری دیگر از صاحب‌نظران می‌گویند راه حل سازماندهی و تشکل یابی مردم است. اما این راه نه آسان است و نه کوتاه. منهای مساله ضعف شهروندیگری که به آن اشاره کردم، این گروه از صاحب‌نظران باید نخست برای سرکوب شدن نظام‌مند تشکل‌ها و گروه‌ها راه حل داشته باشند. چطور و از چه راهی می‌توان جلو حاکمیت سرکوبگر را گرفت؟ و اگر نتوان در مقابل سرکوب ایستاد چگونه ممکن است انتظار داشت همین حاکمیت از حقوق شهروندی حرف بزند و به حرفش وفادار بماند و مثلا نقش دیکتاتور مصلح را بازی کند؟

منشور حقوق شهروندی و سوپرمن
حال می‌رسیم به بحث متن بی پشتوانه. در قرن بیستم تصور جدیدی از انسان در حال شکل گرفتن بود. تصوری که در آن انسان به هر چیزی قادر است چون مسلح به علم است و متکی به خویشتن. کمونیست‌ها دنبال انسان طراز نوین بودند و آلمان‌ها ایده نژاد برتر را تبلیغ می‌کردند و آمریکایی‌ها سوپرمن را پیش نهادند که از بسیاری جهات خلاصه و فشرده ایده‌های انسان برتر بود.

می‌توان گفت هر جمعی و جماعتی در روزگار مدرن سوپرمن خود را دارد. اینکه سوپرمن واقعی ایران و ایرانی‌ها کجا ست و در چه قالبی ظاهر می‌شود بسیار موضوع جذابی برای بحث است اما اکنون محل بحث من نیست. تنها می‌توان گفت که این سوپرمن ایرانی هر چه باشد و هر خصلت مشکل‌گشایی داشته باشد، سویه خیرمشترک و عمومی‌اش ضعیف یا ناچیز است. اما گذشته از “سوپرمنِ واقعا موجود”، سوپرمن مدرن و مطلوب ما را کجا می‌توان یافت؟ به نظرم آن انسان ایرانی و مدرن که کمال مطلوب دنیای مدرن ما باشد هنوز ساخته و پرداخته نشده یا روزآمد نشده است و بنابرین در حاشیه مانده است. در عوض، آنچه ما و مدرنیست‌های ما به آن علاقه نشان می‌دهیم بیشتر از طراحی آن انسان برتر و آینده‌دار، طراحی نظری است و ارائه دیدگاه و نوشتار. به شهادت تجربه مدرن در ایران ما چندان علاقه‌ای به تربیت انسان طراز نوین نداریم یا اگر داشته‌ایم در دوره مشروطه و پهلوی اول (یا در نسل طلایی) ظاهر شده و با کودتای ۲۸ مرداد از دست رفته است. در ۶۰-۷۰ ساله اخیر ما بیشتر خواسته‌ ایم متن‌هایی اساسی و دوران‌ساز به وجود آوریم شاید به دلیل اینکه دست مان از تربیت عملی کوتاه بوده است. به دنبال تکرار فیلسوفان غربی و متفکران شرقی بوده‌ایم و هستیم. می‌خواهیم تربیت را با متن انجام دهیم. ساختن انسان را کاری ذهنی می‌شماریم. شاید به خاطر اینکه خالقان متن‌های اساسی ما راهی به تربیت عملی و طراحی دولتی و ملتی آن نداشته اند یا از آن نومید بوده اند. بنابرین، می‌شود گفت ما به جای سوپرمن به خلق “سوپرمتن” گرایش پیدا کرده‌ایم. از این منظر، حقوق شهروندی یک سوپرمتن است که ظاهرا هر گرهی را باز می‌کند و هر مشکلی با آن آسان می‌شود. متنی که روشن نیست چه کسی آن را “می‌تواند” اجرا کند؛ سوپرمن این سوپرمتن مشخص نیست.

اگر به سنت و تاریخ نزدیک تولید متن‌های اساسی در ایران دقیق شویم می‌بینیم این یک مشکل مداوم است. از یک طرف ما مدام در حال تولید سوپرمتن بوده‌ ایم و هستیم و از طرف دیگر عامل و فاعل و مجری آن روشن نبوده است. برای نمونه، یکی از تازه‌ترین سوپرمتن‌ها را آیت الله جوادی آملی تولید کرده است: مفاتیح الحیات. «استاد علامه با اشراف همه‌جانبه به منابع وحیانی و با بهره وری کامل از کتاب و سنت و همچنین عقل برهانی» خواسته است تا «اصول و مبانی و فروع معنابخشی به زندگی در ابعاد اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی» را به دست دهد (از مقدمه کتاب). می‌بینید که سوپرمتن قرار است به همه جوانب زندگی بپردازد و چیزی را فروگذار نکند. اگر کسی این متن ۷۵۰ صفحه‌ای را بخواند تصویری از اسلام و مسلمانی پیدا می‌کند که هیچ کم و کسری هم ندارد. این متن یک جهان ایده آل می‌سازد. روش اجرایی آن هم باز اخلاقی است. یعنی پذیرنده و فاعل آرمانی آن یک مسلمان مقید به اخلاق است. ولی هیچ تضمین دیگری جز ایمان و اخلاق ندارد. متن کتاب آقای جوادی آملی دست کم یک میلیون نسخه فروش رفته است. یعنی خواهان دارد و مثل حقوق شهروندی رایگان توزیع و به دیگران اس.ام.اس نشده است. اما آیا می‌شود تصور کرد که خریداران و مخاطبان آن به کلیدهای حیات (یا همان مفاتیح الحیات) دست پیدا کرده‌اند؟ می‌شود تصور کرد که این متن مشکلات بزرگ اجتماعی و زیست محیطی و سیاست را در ایران حل کند؟

ممکن است تصور شود که علاقه به سوپرمتن فی نفسه نادرست است. چنین نیست. همه جوامع سوپرمتن‌های خود را تولید می‌کنند. اما آنچه در میان ما دست کم در ۶۰-۷۰ سال اخیر ضعیف شده است تبدیل سوپرمتن به مجموعه اعمال و رفتار است یعنی غیبت عاملیت. به نظر من، حتی می‌توان گفت سوپرمتن‌های کنونی ما عمدتا برای خوانده نشدن تولید می‌شوند! سوپرمتن‌های کلاسیک ما را نگاه کنید مثل شاهنامه و بخش عمده ادبیات ما. این متون خوانده نمی‌شوند گرچه همه جا حضور دارند و به آنها ارجاع داده می‌شود. این تناقض ویژه دوران ما ست که از چیزی صحبت می‌کنیم و از آن بی خبریم.

اما اگر این متون خوانده نمی‌شوند چرا اینقدر علاقه به تولید آنها داریم؟ مساله باز اخلاق است. ما تولید سوپرمتن را “وظیفه اخلاقی” می‌دانیم. همانطور که روضه سیدا‌‌لشهدا را وظیفه می‌دانیم. حتی اگر اعتقاد درست و حسابی هم نداشته باشیم برگزاری مراسم عاشورا را وظیفه می‌دانیم یا دست کم به آن حرمت می‌نهیم. جالب است که تلاش حاکمیت در ایران برای ایجاد پیوند میان این وظایف اخلاقی با وظایف سیاسی اغلب با بدگمانی روبرو می‌شود. چرا که این وظایف قرار است عرفی باشد و بماند. قرار نیست صورت قانون و آیین‌های رسمی پیدا کند. قرار نیست روضه سیدالشهدا وارد زندگی ما شود و معیار سبک زندگی شود و همه چیز را با این بسنجیم که پیرو امام حسین چه می‌کند. ما می‌توانیم در سراسر زندگی خود عرفی و سکولار زندگی کنیم یا به مردم سخت بگیریم و حتی علاقه به فریب مردم داشته باشیم اما همچنان به روضه سیدالشهدا پایبند باشیم. بنابرین، می‌توان گفت رابطه‌ای بین متن و فرامتن یا پیرامتن نمی‌بینیم. عرف قانون نیست. دلبخواه ما ست. نوعی توافق بین ما ست. قرار نیست وظیفه اجباری و دولتی و قانونی شود. این گرچه از سویی محافظ عرف است و اجازه نمی‌دهد عرف از جای طبیعی خود خارج شود اما از سوی دیگر نشان می دهد که عرف توان آن را ندارد که مستقیما به فکر سیاسی تبدیل شود. فکر سیاسی باید قانونمند و قانونمدار باشد یعنی برای هر کس از هر اخلاق و مذهب و گرایشی یکسان باشد و گرنه سیاست نیست. قانون نمی تواند در چنبره این اخلاق یا آن اخلاق محصور شود چرا که اخلاق عمومی و خیر مشترک را – میان گرایشهای متفاوت و متمایز- پاسداری می کند.

متن‌هایی بدون جنبش
پیوند دهنده میان عرف و سیاست “جنبش اجتماعی” است. جنبش کاتالیزور تبدیل عرف به قانون است. جنبش‌ها معمولا متکی به عرف‌های مردمی‌اند. توافق غیررسمی میان گروه‌های مردم‌ اند. ولی نهایتا قادرند پشتوانه بزرگ قانون قرار گیرند. از این منظر، سوپرمتن‌ها ما را نجات نخواهند داد مگر به جنبش اجتماعی پیوند خورده باشند. جنبش‌ها قادرند متن‌های معمولی را هم به سوپرمتن تبدیل کنند یا سوپرمتن‌های خود را بنویسند. آخرین تجربه‌های ما با چنین سوپرمتن‌هایی قبض و بسط تئوریک شریعت بوده است از سروش (که دفاع از تمایز و تفاوت در چارچوب خیر مشترک بود) و قبل از آن امت و امامت شریعتی (که وحدت جنبش اسلامی را تبیین می کرد) و غربزدگی آل احمد (که وحدت موقعیت ایرانی را در مقابل غربی نشان می‌داد) و متن‌های دیگری از این دست. در دوره جنبش سبز هم بیانیه‌های میرحسین موسوی نقشی نزدیک به سوپرمتن بازی می‌کردند. دایره تاثیرات این بیانیه‌ها سریع سرکوب شد و با از نفس افتادن جنبش ناکام ماند گرچه به دلیل پیوند آن بیانیه‌ها با جنبش اجتماعی بخوبی می‌توانست نقش منشور شهروندی را بازی کند.

حال در دوره روحانی – که دوره پساجنبش است- ما به منشوری رسیده‌ایم که عملا مجمع القوانین بعد از انقلاب است؛ منشوری که تنها بیانگر یک نکته اساسی است: حقوق ملت بعد از انقلاب نادیده گرفته شده است که اگر نمی‌شد نیازی به یادآوری در قالب منشور نداشت. منشور حقوق شهروندی یک سوپرمتن است که خود بر سوپرمتن‌های ریز و درشت دیگری استوار است که همه از همین جنس بوده‌ اند: متن‌هایی بدون جنبش. متن‌هایی که روی کاغذ نقش شده‌اند و هیچ برد اجتماعی نداشته‌اند.

سوپرمتن‌ها همه جا نوشته می‌شوند اما همه جا موفق نیستند. زمینه موفقیت سوپرمتن تنها با توافق عمومی به دست می‌آید. یعنی اگر توافق عمومی نباشد بهترین متن هم به جایی نمی‌رسد. مشکل در ایران این است که حاکمیت همه راه‌های توافق عمومی را سد کرده یا سرکوب کرده است و سپس متنی ارائه می‌دهد تا بگوید هر چه بخواهید نزد من هست و بیهوده جای دیگر نروید! بنابرین می‌توان از لحاظ عقلی و منطقی با آنچه در این متن آمده موافقت داشت، اما این متن صرفا با پشتیبانی عقلانی جان نمی‌گیرد. سوپرمتن‌ها نیاز به باور و ایمان راسخ دارند و شوق و شور عمومی. این متن‌ها را جماعت مردم گویا و زنده می‌کند. و گرنه ایده‌هایی روی کاغذ است و بس فارغ از اینکه چقدر خوب باشد. چرا که خوبی را صرفا با تمایل عمومی می‌توان سنجید و وقتی عامه توجهی و تمایلی و کششی به ایده و متن و بیانیه‌ای نداشته باشد آن متن صرفا به درد کتابخانه و تاریخ صامت می‌خورد. می‌گویند جنبش برکسیت (که رای به جدایی بریتانیا از اروپا داد) بر اساس نفرت و ترس شکل گرفت. یعنی جنبش‌ها لزوما بر اساس عشق و رواداری به وجود نمی‌آیند. اما بی‌تردید بر اساس عواطف قوی شکل می‌گیرند. منشور حقوق شهروندی فاقد پشتوانه عواطف مردمی است.

حاکمیت در ایران سا‌ل‌ها ست در حال نابود کردن سازوکارهای توافق عمومی است. طبعا برای اینکه خود را تنها راه حل نشان دهد و از توافق بر “حاکمیتی از نوع دیگر” جلوگیری کند. انتشار حقوق شهروندی هم اگر فرضا با توافق نخبگان حکومتی از ولایی و دولتی صادر شده باشد، حداکثر چیزی در راستای همان سیاست است. سیاستی قیم مآب که بر رشد مردم مهار می‌زند و وقتی ناتوان می‌شود راه چاره را در آن می‌بیند که خود را به شکل رهبر مطلوب آنها جلوه دهد. اما جلوه فروشی جای اصالت را نمی‌گیرد. رهبران واقعی از میان شور و هیجان مردمی بر می‌آیند. بنابرین در آخرین تحلیل، رابطه نویسندگان این منشور با مردم رابطه وکلای تسخیری با موکلان خود است. روحانی در این منشور نقش رهبری بی جنبش را بازی می‌کند. این منشور ممکن است به صورت محدود کارکردهایی داشته باشد مثل همان کارکردی که یک وکیل تسخیری دارد، اما نقش نمایندگی از خواست عمومی را فاقد است.

اما دولت چه می‌تواند بکند که حقوق شهروندی را زنده کند و عواطف مردم را برانگیزد تا از آن حمایت کنند؟ به نظر من دولت باید دست کم تعهد مجموعه تحت فرمان خود را به حقوق شهروندی در عمل و اجرا نشان دهد. بنابرین می‌توان به این فکر کرد که چرا در کنار حقوق شهروندی، دولت یک مرامنامه عملی برای خودش منتشر نمی‌کند؟ مرامنامه‌ای که اقدامات و جهتگیری‌های دولت را مشخص و اعضای دولت را به آن متعهد سازد؟ اگر دولت بتواند به حقوق شهروندی پایبندی نشان دهد راه عمومی شدن آن را باز کرده است. این “وظیفه اخلاقی” دولت هم هست: دولتی که حقوق شهروندی امضا می‌کند پیش از دیگران باید به آن عمل کند!

*این یادداشت هم ممکن است به بخشی دیگر از بحث روشنی افکند: چرا علما از قانون می ترسند؟

title سیر حکمت جامعه مدنی

خب این کتاب مستطاب جامعه مدنی بالاخره منتشر شد. آن هم در چه ایامی! بی دل و دماغی! از سفر مراکش که برگشتم سرماخورده بودم و آن ده دقیقه نزدیک به فرود هواپیما بدترین تجربه سفرهایم بود. نفس ام بالا نمی آمد از بس سرفه می کردم و حال بد داشتم. بعد هم که رسیدیم خانه یک هفته افتان و خیزان تا یک شب بیخوابی با سرفه های عجیب. بالاخره فردایش دکتر قبول کرد که آنتی بیوتیک تجویز کند. اینجا خیلی سخت از این جنس ها دست بیمار می دهند. مدتها بود چنین خسته نبودم و خود را نیازمند بستر و استراحت ندیده بودم. سن ام دارد بالا می رود؟ حتما! ولی دل و دماغ جسمی و جانی رفته بود. فکر می کردم اگر این سرفه ها بند نیاید چه می شود؟ چه زندگی بیخودی است زندگی با بیماری. آدم سرش را بگذارد و بمیرد بهترین سعادت است. بیماری کاری می کند که دنیا را تیره و تار ببینی. حتی وقت وصیتنامه نوشتن هم نداشته باشی یا فی الواقع حوصله اش را. در بیماری است که می بینی زندگی هیچ ارزشی ندارد. می فهمی چرا خواجه بزرگ می فرماید همه زندگی را تحقیق فرمود و نتیجه هیچ در هیچ بود!

بی دل و دماغی فقط بیماری هم نبود. بود و نبود. مراکش مرا سرخورده کرد. نه کازابلانکایش که توقعی از آن نداشتم و بهتر بود از آنچه می پنداشتم. اما فاس مرا مریض کرد. جلوی چشم ام فساد و زوال تمدن اسلامی را می دیدم. از چشم کسی که به تاریخ علاقه مند است و از آن جدایی ندارد و سنت و تاریخ را در امر روزمره سخت دخیل می بیند، دیدن فاس دیدن تاریخ مرحوم بود. ماشین زمان بود که تو را بر می گرداند به صد سال پیش و صدساله ها پیش. زندگی در تاریخ بی شوق و جذابیتی نیست. اما این تاریخ در کانتکست دنیای امروز یک جادبه توریستی است و تمام. بازاری تو هم تو با دالان های باریک و هوایی گاه متعفن. با آبی که در خوردنش باید احتیاط کرد. با کاشی هایی که هوش از سر می برند اما در کارگاههایی قرون وسطایی تولید می شوند. آن کارگر هنرمند نازنین را که دیدم از صاحبکارش پرسیدم دستمزد این کارگر چقدر است؟ هشت ساعت تا ده ساعت می نشیند و یک بند چکش ریز می زند تا هر تکه کاشی را اندازه کند و هندسه بخشد. چیزی گفت در ردیف ده یورو تا بیست یورو. تقریبا ساعتی ۱ تا ۲ یورو. برای آن کار جانکاه که هر ضربه اش هزاران ذره خاک را به چشم و ریه می فرستد. تازه اگر واقعیت را گفته باشد. اما حاصل کار را در همان کارگاه به قیمت های گزاف – گزاف تر از لندن و آمستردام- می فروختند.

نمی خواهم از فاس بگویم. رفته بودم شهری را که می گویند شهر اسلام است ببینم. چیزی از وطن ام پیدا کنم. رنگی از خودم را ببینم. اما چیزی که دیدم تکان دهنده بود. هیچ معنویتی در فاس نبود مگر در دکانهای کوچک مردان مومن و هنرمندی که مومنانه و قانعانه زندگی می کنند. و مرا یاد مردان مومن و پرهیزکار بازار مشهد می انداختند. آدمهایی که زندگی را در برکت می جویند نه در ثروت. آدمهای دیگری هم دیدم. همه شان را هم دوست داشتم. ولی چهره های استعمارزده داشتند. سادگی و قناعت و گاهی طماعی شان قابل تحمل بود. اما این نیم فرانسوی بودن و نیم عرب بودن شان مرا متاثر می کرد. چیزی از اسلام باقی نمانده است. جز معماری. جز چند مسجد که هنوز سر پا ست. کمی تصوف. مقداری سنت و فرهنگ. میزانی تعصب و فروبستگی. و باقی همه هر چه هست زیر نگین مدرنیزاسیون فرانسوی است. از مغرب تا دوبی یک فرهنگ حاکم است. و آن اسلام نیست. هست و نیست. فعلا بماند تا وقتی که به این قصه بازگردم.

حالا جامعه مدنی درآمده است. در یک دوره عادی از زندگی انتشار کتابی که ماهها بر سر آن کار کرده ای و وقت گذاشته ای و هر کلمه اش را سبک سنگین کرده ای باید شوق انگیز باشد. فکر می کنم جامعه مدنی کتاب مهمی است. من البته نه مولف اش بوده ام و نه مترجم اش. اما آن را با دقت دوبار خوانده و ویراسته ام. برای شناخت تاریخ جامعه مدنی فلسفه جامعه مدنی مهم است. من اسم اش را گذاشته ام سیر حکمت جامعه مدنی. بین بی دل و دماغی سفر و بیماری و واقعیت های سفت و سختی که در جوامع خود با آن روبروییم، باز هم هیچ چیز بهتر از آموختن و دانستن نیست. این آموخته ها روزی به کار خواهد آمد. در اوج بی حوصلگی باز هم خواندن کتابی که از سر دانایی نوشته شده باشد آدم را گرم می کند و سر شوق می آورد. دنیا چه دارد بهتر از دانش و خواندن و شریک شدن در تجربه های دیگران و پژوهشهای دیگران؟ ما هر چه می کشیم از بی دانشی مان می کشیم. از فروبستگی مان و خزیدن مان به حجره و اتاق و دانشکده خودمان. فقط به کسانی می شود امید داشت که قدمی روشن بردارند که از جهان می آموزند و از تاریخ. و سیر حکمت جامعه مدنی کتابی برای چنین کسانی است. کتاب را می توانید رایگان از اینجا دریافت کنید.

title فروختن طاهره صفارزاده به ۸۰ میلیون تومان

شوکه شدم خواندم که طاهره صفارزاده را از قبرش جابجا کرده اند یا دقیق تر گور به گور کرده اند؛ برای ۸۰ میلیون تومان! اتفاقی که سال پیش افتاده و من امروز دانستم. شاید شما هم مثل من نمی دانستید. و اگر می دانستید و می دانستند چرا کسی حرفی نزد اعتراضی نکرد؟ آیا عادی شده است این بی مرامی ها؟ طاهره صفارزاده تازه کسی بود که این نظام ولایی قبول اش داشت. البته برای او مهم نبود. ولی در هر صورت این نظام خاک بر سری به او احترام داشت. و البته احترام نظام خاک بر سری همین مقدار است. حتی اگر کسی مثل صفارزاده باشی. مترجم قرآن به انگلیسی باشی.

هولناک است. گور به گور کردن شاعر انقلابی و مورد قبول نظام عین خاک بر سری برای تک تک مقاماتی است که از این ماجرا باخبر شدند و کلامی حرف نزدند. اما از آن بالاتر او مترجم قرآن بود. یعنی این نظام مترجم قرآن را هم می فروشد. به ۸۰ میلیون تومان. مترجم قرآن هم که باشی در این ولایت در گور هم باشی باز آرامش نداری. گور به گورت می کنند. حتی اگر قبرت هدیه رهبر این نظام خاک بر سری باشد.

فکرش را بکن. در آن مملکت ولایت زده باید به کدام عهد و پیمان و قرار اجتماعی تکیه کنی؟ در کنار انقلاب باشی ایمن هستی؟ در کنار قرآن باشی ایمن هستی؟ آدمی مذهبی و مهذب باشی ایمن هستی؟ رهبر مملکت به تو توجه داشته باشد ایمن هستی؟ در آن کشوری که به فلاکت بی مرامی دچار است چه باشی و چه بکنی آرامش و احترام داری و جای خودت را یافته ای؟ جواب اش معلوم است: هیچ! هیچ امن و امانی نیست. هیچ قاعده و پیمانی نیست. هیچ حرمت و احترامی برای هیچ کس نیست. این چه جور جامعه ای است؟ چه جور ولایتی است؟ به حقیقت جایی است که سنگ روی سنگ بند نمی شود. هیچ امن و آسایشی نیست. این جامعه نیست. زندان است. ستمکده است.

چطور ممکن است یک ابلهی تولیت امامزاده ای را برعهده داشته باشد و به خاطر ۸۰ میلیون تومان مترجم قرآن را گور به گور کند؟ این مردک دین دارد؟ قرآن می خواند؟ از رهبر مملکت چشم می زند؟ چرا این ابله نگران هیچ چیز نیست؟ چرا در کمال خونسردی می تواند چنین بی حرمتی بزرگی به کسی روا دارد که صمیمانه به آن دین مهر می ورزید و ایمانی طبیعی و روستایی داشت صاف و پاک و طاهر. این چه جور نظام دینی است که خادم دین را گور به گور می کند؟ این نظام هیچ نیست مگر بنده بت اعظمی به نام پول و زور. پول نداری گور هم نداری. هر که می خواهی باش.

دلم سوخت برای طاهره خانم صفارزاده. گور به گور کردن این زن مومن و شریف که فکر می کرد در پناه قرآن آسوده است و در خاک امامزاده آسایشی دارد نشانه واقعی آخرالزمان است. آخرالزمان این ولایت بی صاحب. بی مرام. بی اخلاق. بی دین. بی قانون. بی اصول. خاک بر سر. من از آینده ای که در راه است می ترسم. سوریه نشده ایم به ظاهر. ولی در باطن سوریه ای هستیم ویران شده. مباد که این باطن صورت ظاهر پیدا کند.